کال • آخرین مسافر • شاهد
مقصد مشخص بود؛ همه به میدان شهر میرفتیم. اما همه چیز تغییر کرد. نمیدانم میان آن مسافران چه میگذشت، اما ... اما میتوانستم بفهمم یه جای کار میلنگد. میشد فهمید که رازی میان همهی آنها وجود داشت. نگاههای میانشان نگاههای شیاطین بود. آقای بازپرس من فقط یک مسافر بودم که میخواستم به مقصدم برسم، من نمیدانم که قاتل کیست و چرا آن دونفر مردند، من نمیدانم که چرا یک دفعه سر از قبرستان درآوردیم. من فقط میدانم که نقشم در این ماجرا چیست. و لبخندی میزنم.
تقدیم به:
☆ • ☆ • ☆ • ☆
مقصد مشخص بود؛ همه به میدان شهر میرفتیم. اما همه چیز تغییر کرد. نمیدانم میان آن مسافران چه میگذشت، اما ... اما میتوانستم بفهمم یه جای کار میلنگد. میشد فهمید که رازی میان همهی آنها وجود داشت. نگاههای میانشان نگاههای شیاطین بود. آقای بازپرس من فقط یک مسافر بودم که میخواستم به مقصدم برسم، من نمیدانم که قاتل کیست و چرا آن دونفر مردند، من نمیدانم که چرا یک دفعه سر از قبرستان درآوردیم. من فقط میدانم که نقشم در این ماجرا چیست. و لبخندی میزنم.
تقدیم به:
☆ • ☆ • ☆ • ☆