ای بوسه بر تاکستانِ گیسوانت،مرا مستی شراب شیراز،تو را سلام..
نوید تو از برای اقبالی درداگین در پس ضمیری که خاطرات تو را سخت اندر چنگال خویش محصور گردانده و لازمه های حیات تن را به فراموشی میسپارد، جامه عمل پوشیده است
با دیدگاهی مملو از شگفتی چشم به لبخند این آدمکان میدوزم و ناشیانه نقش لبخند دیگران را بر صحنه متروک رخ میبرم.
وه که چه دشوار نمایشی ست..
دو گوشهٔ زخمِ دهان را چون تنی که اندر مهلکه روزگار،دست های نامرئی اندوه، سرگشتگی، امید واهی و انس با حضور مهلک هر یک به سویی میکشند،به جانب دو تل حسرت روییده بر رخساره میکشم و این دم نیز ترس سلول به سلول کالبد را به دار میکشد
گویا در پس این لبخند پوشالی،لخته های خونِ قهقهه های سلاخی گشته به دست ضحاکِ بغض از این روزنه به بیرون میجهند و زان پس زین سیلاب خون باید که صیادان این دیار،رزق زین دریای خون گیرند
و دیری ست چهره آشنایی چرایی را نیز در هیاهوی این هزاران سیاه پوشِ هذیان گم کرده ام..
چرایی سم را نبلعیدن،طناب را نتَنیدن،رگ را نشکافتن،ارتفاع را نپیمودن،پناه را به آتش نکشیدن،عشق را لگدمال نکردن،امید را سلاخی نکردن...
بیا و آموزگار این شاگرد مردود کلاس درس انسان بودن گرد،کین خشم بی انتهای اتابکِ فلک،اشتیاق زیستن را در من به دار آویخته است
https://t.me/atavaesabegh/6409