اتصال


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


@Mahdi_bfs

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Forward from: • رایمون
آبِ اجل که هست گلوگیرِ خاص و عام
بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد

• سیف فرغانی






لبخند دلفریبی داشت..
لیکن او را چه حاصل که هر دم خویش را در چنگال رخت سوگ و غرق در حسرت نزدیک شدن دوباره گام های آدمکانی که کنون گرمای حیات کالبدشان را آغوش سرد خاک مکیده بود و استشمام عطر تن هایی که در دم جز با بوسه بر بن نهال های قدم علم کرده ز شیره جان نور چشم ها، نمیتوانست دگر باره لمس کند،میافت و نغمه هر قهقهه ای در شوره زار حنجره اش می‌خشکید و فرطِ ظلم شرم و جبر اجتماع،اشتیاق هر تبسمش را روانه دیار عدم کرده بود
و چین و شکن های گشوده لب و افتادن این پرده ضخیم تئاتر نیز قادر نبود از آنچه بر صحنه پر ز غوغای درونش میگذشت دیده بپوشاند لیکن هر دم فریاد های پر ز استیصال «نمیتوانم» و بانگ در هم شکستن بلور غرور و نفرین سلول به سلول هستی، به گوش می‌رسد
و چشمان محصور کننده ای داشت
لیکن چه سود که گنجشکان اندوه دیر زمانی بود اندر قعر دیدگانش لانه کرده بودند وز سوی چشمانش طعام بر کف می آورند
و تبعید شدگان سرزمین شعف به زیر سایه بان انبوه مژگانش اتراق کرده بودند
و حلقه اشک های بیشماری که به ریسمان دار بدل گشته و جلای آینه چشمانش را به یغما برده بودند ..


نازنینم...
سرانجام،سپیده دم ز چنگال خون آلوده استبداد خواهد‌ گریخت
و تعفنِ رذالت بشر را عطر مرغوب آزادی از میان خواهد برد
غربت بی انتهای ما ساکنین کوی انزوا را حضور گرم عشق،ریشه کن خواهد کرد
و عاقبت،زخم سر باز اندوه را ریسمان امید بخیه خواهد زد..




باران می‌بارد..
باران میبارد و پیاده روهای مملو از عابران ماتم زده را میشوید
قطره اشک های چکیده بر کف خیابان و جرعه های خون خشکیده بر ان و شمایل تهوع آور تف هایی که از فرط تماشای رذالت بشر بر چهره‌ محزون زمین پرتاب شده اند، به دست فراموشی سپرده میشوند و دوباره طلوعی نو بر کره ای عاری از دردهای تکراری فرارسیده و چرخه از سر گرفته میشود
رد این اشک های شور و سرخی خون ناشی از در هر گام،خویشتن را به زیر گیوتین دلمرگی ضبح کردن،گر هزار سال بی وقفه آسمان اشک ریزد،زدوده نخواهد شد و این نمک زار دل سیراب نخواهد گشت..
فراموش نخواهم کرد..
فراموش نخواهم کرد که اندر کدام حوالی شهر برای نخستین بار پذیرفتم که دیگر حال خوش را سهم من نیست و غریبانه ترین و مملو از استیصال ترین اشک ها را جاری ساختم و این یارانِ درد،چونان قطره های باران بر جلای شیشه و یا جریان خون بر سنگ فرش خیابانی سراشیب به پایین غلتید و همراه با غمی که در خویش حل کرده بودند به اعماق زمین فرو رفتند و خبر اندوه مرا به ریشه های مهمان خاکِ بید مجنون رسانند و او از اینکه آدمکی دیگر،اندر این کره خاکی،واقعیتِ درداگین هیچ ثانیه احوال خوب را لمس نکردن را چشیده است صورت را با دست خویش پوشاند و زار به زار به حالش گریه کرد و لرزش اندام نحیفش در دل این گریستن، هر دم مشهود بود
فراموش نخواهم کرد حتی اگر سیل روزگار بنای هستی این شهر را در هم شکند
رد ثانیه هایی که سیاه‌ مستِ شراب تنهایی بودم و فرسودهِ کالبدم گر میگرفت و در کنجی از این شهر متروک،تمام تن را بسیج میکردم که در ارزوی عبث‌ پایان درد،رنج و بغض، یک به یک امعاء و احشاء را راهی این جهان سراسر کثافت کنند را هیچ بارانی نخواهد شست و فراموش نخواهم کرد
حتی اگر باران دفتر خاطراتم را مچاله گرداند..


ای بوسه بر تاکستانِ گیسوانت،مرا مستی شراب شیراز،تو را سلام..
نوید تو از برای اقبالی درداگین در پس ضمیری که خاطرات تو را سخت اندر چنگال خویش محصور گردانده و لازمه های حیات تن را به فراموشی میسپارد، جامه عمل ‌پوشیده است
با دیدگاهی مملو از شگفتی چشم به لبخند این آدمکان میدوزم و ناشیانه نقش لبخند دیگران را بر صحنه متروک رخ میبرم.
وه که چه‌ دشوار نمایشی ست..
دو گوشهٔ زخمِ دهان را چون تنی که اندر مهلکه روزگار،دست های نامرئی اندوه، سرگشتگی، امید واهی و انس با حضور مهلک هر یک به سویی میکشند،به جانب دو تل حسرت روییده بر رخساره میکشم و این دم نیز ترس سلول به سلول کالبد را به دار میکشد
گویا در پس این لبخند پوشالی،لخته های خونِ قهقهه های سلاخی گشته به دست ضحاکِ بغض از این روزنه به بیرون می‌جهند و زان پس زین سیلاب خون باید که صیادان این دیار،رزق زین دریای خون گیرند
و دیری ست چهره آشنایی چرایی را نیز در هیاهوی این هزاران سیاه پوشِ هذیان گم کرده ام..
چرایی سم را نبلعیدن،طناب را نتَنیدن،رگ را نشکافتن،ارتفاع را نپیمودن،پناه را به آتش نکشیدن،عشق را لگدمال نکردن،امید را سلاخی نکردن...
بیا و آموزگار این شاگرد مردود کلاس درس انسان بودن گرد،کین خشم بی انتهای اتابکِ فلک،اشتیاق زیستن را در من به دار آویخته است
https://t.me/atavaesabegh/6409


برای محبوبی که اندر این آشفته بازار،خیال طره گیسوانش اندر قعر چاه نیستی روزگار، مرا پناه گشته است..
غم هر ثانیه خنجر زهرآلوده خویش را به عمق پوست و گوشت و استخوانم فرو میبرد و شریان به شریان تن را از هم میدَرد و لمس نبودت مشت مشت نمک بر این زخم سر باز می پاشد..
نرگس های این شوره زار را در فراقت به اشک چشم سیراب می‌گردانم و اما افسوس بس روزها،درد مهجوری ات آنچنان که این من در کابوس نیامدنت،هلاکت را در اغوش میکشم،چونان پیچک بر گلوی نحیف نرگس میپیچد و چنگ میزند و چنگ میزد و شیره جانش را میمکد و زان پس هر هوهوی طوفان افکار اندر این سرای بی کسی نرگس را بر همیشه نیست می‌کند و دوباره من میمانم و داغِ فراغی دیگر..
نازنینم اندک عطر تنت،اهنگ خنده هایت،لطافت نوازش هایت،زیبایی محسور کننده نگاهت،حلاوت بوسه هایت و عطر حضورت را راهی دیار ما کن که دلتنگی هر دم چونان غرش رعد اندر دنیای طوفانی ذهن طنین انداز میگردد..
نازنینم این مرا سخت چشم در راه هست..
@atavaesabegh


بخیه های رختِ بزم آمدنت ز تعرضِ اندوهِ انتظار از هم گسیخت و تار و پود این مندرس جامه اندر تن پوسید و نیامدی..


ما درین غمکده یارب به چه کار آمده‌ایم؟
_صائب تبریزی


مرا ز نظاره اعجابِ ادغام رنگِ مدفون اندر پرواز دسته دسته پروانه های امید چه سود؟
کین تن،حامل پیلهٔ پوسیده امید است و ز تلفیق هزار لون دلفریب، مرا جز ظلمات طالع نیست..


آوازخوانِ اندوه است این تن..


بوسه بر حریر گندم گون اندامت، این تنِ سالیان، محصور اندر دیار قحط را طعام عشق می بخشد...


غمگینم
برای ایران ویرانم...
برای فریاد دخترکانم به زیر دست های سنگین استبداد
برای هر صبح جان کودکان ستم دیده را،بر سر میز سیاست قمار کردن..
برای شکوفه های کبود روییده بر تن های نحیف زنان سرزمینم به زیر مشت های گره خورده مصلحت
برای خشکیده اشک های پسرانم در دلواپسی جگر گوشه های محصور اندر سلول ستم
برای مویه های حزن انگیز مادران در پی قتلگاه های پویای نور چشمانشان
برای بلور در هم شکسته غرور به زیر لگد های پولادین منفعت...
برای استیصالی که رج به رج تن هایمان را تنیده است..


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


مهربانم،از منی که شراب یک به یک تاکستان‌های این وادی را در خیال عبث فراموشی فراغِ تو سر کشیده‌ام،تو را سلام
شبانگاهان،آنچنان که از فرط کژراهه ها را پیمودن،مویه‌های گوش خراش استخوان به لالایی سوزناکی بر بالین تنی تب آلوده بدل میگردد و عقربه های لجوج زمان را در چنگال خویش می‌فشارد و ثانیه‌ها را به قهری ابدی وا می‌دارد،در پس پرده‌های هذیان اندام گندم گون تو محبوبِ دلکش را می‌بینم که کوره راه‌های انتظار را خرامان می‌پیماید و خطوط لبخند دل فریبت بس ز سراب‌ های پیشین آمدنت صریح‌تر می‌نماید..
زین خیال مطلوب،اندر هامون خزان دیده دل، هزار شکوفه اشتیاق می‌شکفد وز صلابتِ کوبش‌های قلبِ مالامال ز مسرت آمدنت، بر سر در چوبی سینه ز خواب بر می‌خیزم
تاول‌های کف پا را ضماد عشق و امید می‌گذارم مبادا که به هنگامهٔ آمدنت مرا یارای دویدن از برای آغوشی جانانه مباشد
چشمانم را در خنکای آب چشمه می‌شویم مبادا که هنگام آمدنت خواب چشمانم را ربوده باشد و ثانیه‌های خرامان گام بر داشتنت به سوی این تن دردند را از دست دهم
از فرط بی‌تابی پروانه‌های بی قرارِ آزادی و محصور اندر قفس اکراه این تن به بارقه‌ای بدل گشته و زان سبب شکن پیراهن را به گرمای اندام از هم گشوده و بر تن می‌کنم
ذره ای شوق،طعمه سر قلاب گردانده و از چاه دلتنگی و اندوه ماهی سیاه کوچولوهای دفن شده را به بیرون کشیده و دوباره اندر برکه چشمانم شناور می‌گردانم، باشد که پشیزی ز جلال بی منتهایت را در آینه چشمان پر ز شوق من ببینی
نازنینم نوید حضورت اندر هذیان، دوباره مرا آکنده ز کامِ چشیدن حلاوت بوسه هایت و لمس سرکشی زلف های پریشانت اندر این دیار استبداد و استنشاق عطر وحشی تنت گردانده و کنون دوباره این من در پیچ و تاب مدار دلتنگی تو را چشم در راهم..


Forward from: سرزمینِ ذهنِ من
دیگر اندوه شده تکه‌ای از جان.


‏به جا خواهد ماند؛
چاى مان ته فنجان
كودكى هامان در كوچه ها
بغض سنگين شادمانى ها در گلوى مان
و معشوقه هاى مان
در دور دست ها..


یگانه‌ترینم
در نامه‌ات نوشته‌ای
که سرم درد می‌کند
قلبم تیر می‌کشد
می‌گویی:
«اگر دارت بزنند
اگر تو را از دست دهم
می‌میرم!»
تو نمی‌میری دلبندم
خاطره‌ام چون دودی سیاه در دست باد محو خواهد شد.
حتما نمی‌میری، بانوی گیسو حنائی قلب من!
عمر اندوه
در قرن بیستم
یک سال بیش نیست.
_ناظم حکمت

20 last posts shown.

30

subscribers
Channel statistics