برایِ تویی که، از وطنِ پرمهرت ترک دیار کردی و همچون پرستوها کوچ کردی:
عزیزِ رفته از دل، سلام و صد سلام بر تو که در پستوی قلبم لانه کردی. هربار که تصمیم گرفتم برای آخرینبار برای تو بنویسم، آخرینبار نشد و هربار مرکب قلمم به فکرِ نوشتن از تو افتاد. برای تویی که چهل و دو روز است، از وطنت ترک دیار کردی و یادِ خود را در کولهباری که با خود بردی، حمل نکردی و آن را برای من، به جا گذاشتی.
عزیز پرمهرم! مهربانترینم! یار خوش آوای من!
میدانم که این روزها، از غمِ روزگار دچار سردرگمی شدهای و در برکهی افکارت، همچون گل نیلوفری سرسخت و استوار ایستادهای!
از دوستان، جویای احوالت هستم و میدانم که این روزها غرقِ مشغله شدهای که کمتر بیاندیشی و ببینی. میدانم که این روزها، برایت قدر یکسال طولانی میگذرد و از افکارِ زیاد، دچار سرگیجه شدهای. هرچه نباشد، من تو را بیش از خودت میشناسم! آنقدر که اگر در هوایم نفس بکشی، میدانم که در بَطنِ قلبت، چه افکاری جریان دارد و به چه چیزهایی می اندیشی. بازهم مثل همیشه، برایت طولانی نوشتهام... میدانی که، همیشه برای تو پرحرفترین فردِ جهان بودهام.
در پایانِ این نامهی دلتنگی، اول از اهورامزدا میخواهم که مراقبت باشد و تو را از افکارِ پر پیج و خمات نجات دهد و دوم، از تویی که محبوب قلب من هستی میخوام که، هرگاه کم آوردی و نتوانستی ادامه دهی؛ به آغوش وطنت باز گردی.
فراموش نکن که تا ابد، در دل من همیشه جایی برای تو وجود دارد...
#ئافرت
@Nymphaea_writer