کولهبار خاطراتمان را جمع میکنم و راهی دیارِ تنهایی قلبم میشوم. تمام نگرانیهایم را، در سایه و خفا درون چمدان میگذارم. اول از همه، دلواپسی برای تو را درون آن قرار میدهم تا صدای قلبِ ترکخوردهام را خاموش کنم. دوم، خاطراتِ تلخمان را درون چمدان جای میدهم تا اگر روزی به یادت افتادم؛ به یاد بیاورم که چگونه احساساتم را لگدمال کردی و مانند پرستوها از دیارم بدرود گفتی و رفتی.
و در نهایت خورشید قلبم که از چشمانِ قهوهای و روشنت تغذیه میکرد، را خاموش میکنم و چمدان را میبندم. دست به دستگیرهی اتاق آرزوهایمان میبرم تا بروم.
چه تلخ است، کسی نباشد که بگوید :«بمان! درستش میکنیم. یا من بیتو نمیتوانم زندگی کنم. » وهم این را دارم که روزی به کاخ آرزوهایمان بازگردی و من نباشم. با دستانی لرزان و نگاهی پراَشک، برای آخرینبار تمام خاطراتمان را مرور میکنم. سایهی دلتنگی را، از دیواری که قلبم برای وجودت محدود کرده بود؛ پس میزنم و به عقب میروم. با نادیده گرفتن سیل اشکی که روی صورتم جاری شده؛ دستگیره را به سمت پائین میبرم و چمدان را با خودم، تا مقصدی نامعلوم همراهی میکنم.
ای دردت به جان بیقرارم...
میدانی که دلتنگی و سوگواری برای تو، خاتمه ندارد. باز آی...
#ئافرت
@Nymphaea_writer
و در نهایت خورشید قلبم که از چشمانِ قهوهای و روشنت تغذیه میکرد، را خاموش میکنم و چمدان را میبندم. دست به دستگیرهی اتاق آرزوهایمان میبرم تا بروم.
چه تلخ است، کسی نباشد که بگوید :«بمان! درستش میکنیم. یا من بیتو نمیتوانم زندگی کنم. » وهم این را دارم که روزی به کاخ آرزوهایمان بازگردی و من نباشم. با دستانی لرزان و نگاهی پراَشک، برای آخرینبار تمام خاطراتمان را مرور میکنم. سایهی دلتنگی را، از دیواری که قلبم برای وجودت محدود کرده بود؛ پس میزنم و به عقب میروم. با نادیده گرفتن سیل اشکی که روی صورتم جاری شده؛ دستگیره را به سمت پائین میبرم و چمدان را با خودم، تا مقصدی نامعلوم همراهی میکنم.
ای دردت به جان بیقرارم...
میدانی که دلتنگی و سوگواری برای تو، خاتمه ندارد. باز آی...
#ئافرت
@Nymphaea_writer