فکر میکردم تقریبا همهچیز رو دربارهی داستانم، یا حداقل داینامیکهایی که توی داستان هستن میدونم، اما امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر یکی از دوستیهای بین دوتا از شخصیتهام سخته. چقدر زمین تا آسمون با هم فرق دارن، چقدر مشکل به خاطر تفاوتهاشون واسهشون پیش میاد، اما در عین حال چقدر... درستن. هیچکدوم در هیچ موقعیتی اون یکی رو رها نمیکنه، هرچقدر هم که با هم مخالف باشن. بازم برادرن، این برادری هم از همهچی براشون مهمتره. اونقدر مهم هست که من تا همین الان نمیدونستم چقدر دوستیشون سخته.
ضمنا کامل بیربط و همزمان مربوط، مهم نیست من روی چندتا جلد برنامه بریزم، همیشه بخش پایانی جلد اول خیلی هیجانانگیز به نظر میاد و بخش اول هیچ اتفاقی نمیافته. بدین صورت که «هستن دیگه، وجود دارن. میخوای چکار کنن؟» ضمن اینکه نمیتونم از اتفاق اول برم به دوم و ادامه بدم، باید از آخر شروع کنم پلهپله برگردم عقب.
ضمنا کامل بیربط و همزمان مربوط، مهم نیست من روی چندتا جلد برنامه بریزم، همیشه بخش پایانی جلد اول خیلی هیجانانگیز به نظر میاد و بخش اول هیچ اتفاقی نمیافته. بدین صورت که «هستن دیگه، وجود دارن. میخوای چکار کنن؟» ضمن اینکه نمیتونم از اتفاق اول برم به دوم و ادامه بدم، باید از آخر شروع کنم پلهپله برگردم عقب.