بعد از حمالی فراوان، تقریبا شکستن گردن خویشتن در چهار مرحله، نابود کردن کمر خود در جابجایی وسایل اتاق، اسکیپ کردن دو وعدهی غذایی صرفا چون یادم رفت، زنده موندنم در پنجمین؟ ششمین؟ اسبابکشی طی این هفت سال، که ضمنا وحشیترین اسبابکشی هم بود رو بهتون تبریک میگم. به شما تبریک میگم چون خودم چندان خوشحال نیستم. اسمش این بود که دو طبقه میریم بالاتر، در واقعیت هیچی چفت و بست نداشت و با حرکات یوگایی خیلی چیزها رو از شکستن نجات دادم.
بعدش هم غذا سفارش دادم، توجه نکردم که اتاقی که الان توشم کاغذدیواری داره و اونقدر کاغذدیواریاش مجلسی هست که روم نشه پام رو دراز کنم، رفتم روی تخت لش کردم و قبل از اینکه تا فردا صبح به طور کامل بیهوش بشم، یکی دو فصل دیگه محفل نهم خوندم.
فردا هم اگر بتونم میرم سالن مطالعه درس بخونم که انسان مفیدی باشم و هم امروز رو جبران کنم، هم اگر بشه خودم رو جلو بندازم که وقت کتاب خوندن و نوشتن داشته باشم.
اما فعلا، خواب. خواب فراوان.
بعدش هم غذا سفارش دادم، توجه نکردم که اتاقی که الان توشم کاغذدیواری داره و اونقدر کاغذدیواریاش مجلسی هست که روم نشه پام رو دراز کنم، رفتم روی تخت لش کردم و قبل از اینکه تا فردا صبح به طور کامل بیهوش بشم، یکی دو فصل دیگه محفل نهم خوندم.
فردا هم اگر بتونم میرم سالن مطالعه درس بخونم که انسان مفیدی باشم و هم امروز رو جبران کنم، هم اگر بشه خودم رو جلو بندازم که وقت کتاب خوندن و نوشتن داشته باشم.
اما فعلا، خواب. خواب فراوان.