7 Jan 2025, 13:42
7 Jan 2025, 13:40
گفت بالاخره که فراموشش میکنی،اینجوری نمیمونه.نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره.با اینکه نیستن،با اینکه رفتن،ولی هیچوقت خاطرهشون تموم نمیشه!گفت:ولی همین که نیستش،کم کم همه چی تموم میشه.گفتم:بودنِ بعضی از آدما، تازه از نبودنشون شروع میشه...چون «عشق پر از درده»
روزی روزگاری، ماهی بود و دخترک کوچکی و شبی تار. این بار نیز او بی پناه آغوش ماه را منتخب مرحم درد هایش دانست و با چشمانی که دگر توانی بر دیده نداشت، خیره نور ماه شده بود.+ ماه کوچولو...شاید درد و غم هام قابل شمارش نباشند که توانایی بیان آنها رو داشته باشم. هرچند، زندگیم همانند ویرانه سونامی زده روی دستانم باقی مانده.تکه برگه هایی که دگر رنگ جوهر بر تن ندارند،شاید کنایه خوبی از قلبم که دگر رنگی از احساسات را ندارد و خانه ویرانه همانند سلول به سلول وجودم.این بار نه تنها روحی در عذاب دارم، بلکه نایی بر کشیدن جسم نیمه جانم را نیز ندارم.بازدمی که این بار درد نهان قلبش را نیز به ارزش در آورد، را رها کرد و بدنش را به سرمای زمین بی جان سپرد. برای پس زدن اشکانی که دیده اش را تار کرده بودند، چشمانش را روی هم فشرد.+ دیدی ؟ حتی توان اشک ریختن را ندارم. شاید هم اشک ریختن را برای کسی که با ترس هایش از دنیا فرار کرده است، حرام میدانم.چشمانش را باز کرد و دوباره به رخ ماه خیره شد.+ بی رحمم نه ؟ تا به حال در خوشی زندگیام، شریکت نکردم. شاید در کنج زندگی پوچ و مملوع از درد، نور امیدی دارم. درست فکر کردی، تنها امید این دختر دار و نداریست که به آنها نام خانواده نهانده.با دل شکسته هنوز هم توانایی لبخند زدن را دارم. ولی غریب است...شادی، عنصری که در وجودم به فراموشی سپرده ام.دستی به لباس هایش کشید و روی دو پای لرزانش ایستاد. + درسته من هنوز در این دنیا دار و نداری دارم. این بار قول میدهم، تا روزی که عجل دیده چشمانم شود دگر روی دو زانو ام نیفتم
7 Jan 2025, 13:36
7 Jan 2025, 12:56
7 Jan 2025, 12:55
7 Jan 2025, 12:54
7 Jan 2025, 11:42
7 Jan 2025, 11:41
4 Jan 2025, 00:23
3 Jan 2025, 11:42