TGStat
TGStat
Type to search
Advanced channel search
  • flag English
    Site language
    flag Russian flag English flag Uzbek
  • Sign In
  • Catalog
    Channels and groups catalog Search for channels
    Add a channel/group
  • Ratings
    Rating of channels Rating of groups Posts rating
    Ratings of brands and people
  • Analytics
  • Search by posts
  • Telegram monitoring
ᵀʰᵉ ᴴᵉᵃʳᵗ'ˢ ᴾᵃʳᵃᵈᵒˣ

18 Sep 2025, 23:31

Open in Telegram Share Report

«نیمه‌شب سفید»


نور سرد مهتاب از شیشه‌های بلند بخش بیمارستان روی زمین افتاده بود. سکوتی سنگین توی راهرو پخش بود؛ تنها صدای گاه‌به‌گاه دستگاه‌ها سکوت رو میشکت.

تکیه داده بود به دیوار کنار پنجره. موهای خرمایی‌اش زیر نور آبی مهتاب مثل خطوطی نرم می‌درخشید. نگاهش خیره بود به شهر خواب‌زده.

صدای آرومی سکوت رو شکست:

— « خوابت نمیبره؟»

لیکس از اتاق بیرون اومد. رد کک و مک های روی صورتش تو اون نور کم مثل لکه‌های خورشید روی پوست برف دیده می‌شد. همیشه آروم‌تر از چیزی بود که دنیا بلد بود بفهمه.

نگاهش رو از پنجره گرفت و لبخند کجی زد.

— «آدم چطور بخوابه وقتی تو کنارشی و مدام صدای نفس کشیدنتو می‌شنوه؟»

لیکس لحظه‌ای مکث کرد. گونه‌هاش کمی سرخ شد، هرچند توی این تاریکی کمتر پیدا بود. لبخند کوچیکی زد .

— «تو همیشه همین‌طوری بی‌پروا حرف می‌زنی.»

شانه‌ای بالا انداخت.
— «مگه بده؟»
— «بی پروا حرف زدن همیشه نتیجه ی خوبی نداره»


لحظه‌ای مکث کرد. دست‌هاشو توی جیب لباس بیمارستان فرو برد، انگار دنبال جایی امن برای لرزش انگشتاش می‌گشت.
— «گاهی فکر می‌کنم اگه چیزی نگم، راحت‌تر میشه همه‌چیزو فراموش کرد.»

لیکس نفس عمیقی کشید. نگاهش از چشم‌های هیون فرار کرد و روی کاشی‌های سرد کف راهرو نشست.
— «ولی مگه میشه فراموش کرد؟ آدم بعضی صحنه‌ها رو نمی‌تونه از ذهنش پاک کنه… حتی اگه بخواد.»

سکوتی سنگین دوباره بین‌شون افتاد؛ مثل پرده‌ای که هیچ‌کدوم جرأت نداشتن پاره‌ش کنن. صدای تیک‌تاک ساعتی که بالای در آویزون بود، انگار روی هر ثانیه فشار می‌ذاشت.

با صدایی آروم‌تر گفت:

— «می‌ترسم، می‌فهمی؟ نه از تو یا عشق… از این‌که یه روزی همه‌چی عوض شه. از این‌که تو رو از دست بدم.»

لیکس سر بلند کرد. توی چشماش چیزی بود بین درد و مهربونی. نزدیک شد، نه اون‌قدر که فاصله‌ صفر شه، فقط به اندازه‌ای که نفس‌هاشون تو هم گره بخوره.
— «تو فکر می‌کنی من نترسیدم؟ منم همون‌قدری که می‌خوام نزدیکت باشم، از دست دادنت می‌ترسم.»

هیون لبخند تلخی زد. دستشو به دیوار پشت سرش فشار داد، انگار می‌خواست خودش رو محکم نگه داره که فرو نریزه.
— «پس هر دو داریم می‌جنگیم با چیزی که اسمشو نمی‌دونیم.»

لیکس آه کشید. نگاهش افتاد به شهر خواب‌زده پشت شیشه.


— «شاید بهش میگن نیمه‌شب سفید… لحظه‌ای که نور همه‌جا هست، ولی هیچ‌کس جرأت نداره حقیقت خودشو ببینه.»

28 1 1 5
Catalog
Channels and groups catalog Channels compilations Search for channels Add a channel/group
Ratings
Rating of Telegram channels Rating of Telegram groups Posts rating Ratings of brands and people
API
API statistics Search API of posts API Callback
Our channels
@TGStat @TGStat_Chat @telepulse @TGStatAPI
Read
Академия TGStat Telegram Research 2019 Telegram Research 2021 Telegram Research 2023
Contacts
Справочный центр Support Email Jobs
Miscellaneous
Terms and conditions Privacy policy Public offer
Our bots
@TGStat_Bot @SearcheeBot @TGAlertsBot @tg_analytics_bot @TGStatChatBot