18 Sep 2025, 23:59
18 Sep 2025, 23:58
18 Sep 2025, 23:31
«نیمهشب سفید»نور سرد مهتاب از شیشههای بلند بخش بیمارستان روی زمین افتاده بود. سکوتی سنگین توی راهرو پخش بود؛ تنها صدای گاهبهگاه دستگاهها سکوت رو میشکت. تکیه داده بود به دیوار کنار پنجره. موهای خرماییاش زیر نور آبی مهتاب مثل خطوطی نرم میدرخشید. نگاهش خیره بود به شهر خوابزده.صدای آرومی سکوت رو شکست:— « خوابت نمیبره؟»لیکس از اتاق بیرون اومد. رد کک و مک های روی صورتش تو اون نور کم مثل لکههای خورشید روی پوست برف دیده میشد. همیشه آرومتر از چیزی بود که دنیا بلد بود بفهمه. نگاهش رو از پنجره گرفت و لبخند کجی زد.— «آدم چطور بخوابه وقتی تو کنارشی و مدام صدای نفس کشیدنتو میشنوه؟»لیکس لحظهای مکث کرد. گونههاش کمی سرخ شد، هرچند توی این تاریکی کمتر پیدا بود. لبخند کوچیکی زد .— «تو همیشه همینطوری بیپروا حرف میزنی.» شانهای بالا انداخت.— «مگه بده؟»— «بی پروا حرف زدن همیشه نتیجه ی خوبی نداره»لحظهای مکث کرد. دستهاشو توی جیب لباس بیمارستان فرو برد، انگار دنبال جایی امن برای لرزش انگشتاش میگشت.— «گاهی فکر میکنم اگه چیزی نگم، راحتتر میشه همهچیزو فراموش کرد.»لیکس نفس عمیقی کشید. نگاهش از چشمهای هیون فرار کرد و روی کاشیهای سرد کف راهرو نشست.— «ولی مگه میشه فراموش کرد؟ آدم بعضی صحنهها رو نمیتونه از ذهنش پاک کنه… حتی اگه بخواد.»سکوتی سنگین دوباره بینشون افتاد؛ مثل پردهای که هیچکدوم جرأت نداشتن پارهش کنن. صدای تیکتاک ساعتی که بالای در آویزون بود، انگار روی هر ثانیه فشار میذاشت. با صدایی آرومتر گفت:— «میترسم، میفهمی؟ نه از تو یا عشق… از اینکه یه روزی همهچی عوض شه. از اینکه تو رو از دست بدم.»لیکس سر بلند کرد. توی چشماش چیزی بود بین درد و مهربونی. نزدیک شد، نه اونقدر که فاصله صفر شه، فقط به اندازهای که نفسهاشون تو هم گره بخوره.— «تو فکر میکنی من نترسیدم؟ منم همونقدری که میخوام نزدیکت باشم، از دست دادنت میترسم.»هیون لبخند تلخی زد. دستشو به دیوار پشت سرش فشار داد، انگار میخواست خودش رو محکم نگه داره که فرو نریزه.— «پس هر دو داریم میجنگیم با چیزی که اسمشو نمیدونیم.»لیکس آه کشید. نگاهش افتاد به شهر خوابزده پشت شیشه.— «شاید بهش میگن نیمهشب سفید… لحظهای که نور همهجا هست، ولی هیچکس جرأت نداره حقیقت خودشو ببینه.»
18 Sep 2025, 23:30
18 Sep 2025, 20:50
لیلی عزیزم امروز روزیه که دنیا به خودش یکی از خاصترین آدمها رو هدیه داده؛ من به خودم افتخار میکنم که کنارت هستم امیدوارم سال جدید زندگیت پر از شادی و لبخند های بی دلیل باشه.تولدت مبارک دخترم،بدون تو همیشه با ارزشترین بخش منی یکی یدونه ی مامی𓇻..
18 Sep 2025, 19:58
18 Sep 2025, 19:57
17 Sep 2025, 23:21
17 Sep 2025, 20:00
17 Sep 2025, 17:04
17 Sep 2025, 17:03
17 Sep 2025, 16:59
17 Sep 2025, 16:36