رهگذرم ، از خیالاتِ مریضِ زندگی ، افکارِ پریشانِ روز هایش را می نگرم و بی اهمیت به صداهای غیر عادیِ پرندگان که لانه ی خود را برایِ همیشه ترک میکنند ، گذران رنگ های آسمان را به نظاره مینشینم و سپس با نوازشِ کوتاهی بر سرِ غنچه های تازه سبز شده ی درختِ بیدِ مجنونِ امیدم، روزم را به پایان میرسانم و همچون رهگذری که وقایع اطرافش را نظاره کرده است از همه چیز با لبخندی پینه بسته بر روی لبانم، دور میشوم .