گاهی زمانی میرسد که حتی دیوار های اتاق هم خنده های کجشان را بر روی صورتِ بی روحم پرت میکنند و دیگر درونِ جانم ذره ای از امید برای ادامه ی جاده زندگی پیدا نمیشود، انگار که استخوان هایم فرسوده شده اند و جوانی برای همیشه تنِ من را رها کرده و حال باطنی پیر ، تمامِ روحم در برگرفته است .