تو هم گاهی وقتها بیدلیل دلت میگیرد، نه؟
شبیه آسمان ابری
جمعهها این دلگرفتگی بیشتر هم میشود.
انگار عزای چیزی را گرفته باشی که خیلی وقت است میان دلِ شهرِ قلبت دفن شده.
جمعهها بغض دارند؛ بغضهایی که انگار هیچ کاری ندارند جز اینکه نفس تو را بند بیاورند.
وقتی دلت میگیرد، چی کار میکنی؟
شاید خودت را سرگرم میکنی.
ولی مگر سرگرمی برای بچهها نیست؟
مگر نه اینکه غصه باید خورده بشود تا بالاخره یک روز تمام شود؟
چشمهایمان را ببندیم به واقعیت، که چی بشود؟
درد ما از خود ماست، نه از کسی دیگر.
این دلگرفتگی، دلخوری از خودت است.
برو یه گوشهای بنشین.
فکر کن.
به خودت، به زندگیت، به راهی که آمدی.
خودت را پیدا کن، رفیق.
نگذار آنقدر دور بشوی از خودت، که دیگر راه برگشت را نشناسی.
شبیه آسمان ابری
جمعهها این دلگرفتگی بیشتر هم میشود.
انگار عزای چیزی را گرفته باشی که خیلی وقت است میان دلِ شهرِ قلبت دفن شده.
جمعهها بغض دارند؛ بغضهایی که انگار هیچ کاری ندارند جز اینکه نفس تو را بند بیاورند.
وقتی دلت میگیرد، چی کار میکنی؟
شاید خودت را سرگرم میکنی.
ولی مگر سرگرمی برای بچهها نیست؟
مگر نه اینکه غصه باید خورده بشود تا بالاخره یک روز تمام شود؟
چشمهایمان را ببندیم به واقعیت، که چی بشود؟
درد ما از خود ماست، نه از کسی دیگر.
این دلگرفتگی، دلخوری از خودت است.
برو یه گوشهای بنشین.
فکر کن.
به خودت، به زندگیت، به راهی که آمدی.
خودت را پیدا کن، رفیق.
نگذار آنقدر دور بشوی از خودت، که دیگر راه برگشت را نشناسی.