قلمروی تفکرات آبی


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


جوهر آبی قلمم بلد است مرهم زخم‌های تنم باشد.
اصلاً هرچه آبی‌ست، چنین خاصیتی دارد.
نوشته‌های من هم آبی‌اند...
بخوان، شاید حالت خوب شد.

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


دقیقاً چندین سال پیش، مثل همین روز، تو را به اصرار در آغوش گرفتم. همان لحظه که چشم‌هایم به تو افتاد، مهرت تا عمق دلم رسوخ کرد. شدی تمام دارایی من؛ همان که پذیرفتم همه خوشی‌های زندگی‌ام را با او قسمت کنم. همان که بی‌پایان با او حرف زدم و هنوز هم برای گفتن با او حرف دارم. همان که هیچ‌وقت در سهیم شدن شادی‌ها و حتی غم‌ها با او تعلل نکردم.
آمدنت چیزی بود که روز اول سخت توانستم بپذیرم...
اما تو، متفاوت بودی؛ هم‌خون من، خواهر من، جان من.
باور کن، تو جان منی.
آن‌قدر دوستت دارم که زبانم برای اعتراف کم می‌آورد.
خواهر خوشگل من،
زمینی شدنت مبارک، فرشته‌ی من.


#کتاب_بخوانیم


تا تو مراد من دهی،
کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی،
من به خدا رسیده‌ام

یا ز ره وفا بیا،
یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو،
جان به لب رسیده‌ام...

ــ رهی معیری


ری‌اکشن لطفاً


حفره‌ایست این‌جا
که با هر گذرت
خون می‌شود دل من
و با گلبرگ شکوفه پرش کرده‌ام
تا اگر دوباره آمدی
عطر شکوفه‌های گیلاس برآید از آن

#شعرـگونه


گاهی فراموش می‌کنم که من هم حق دارم خسته شوم.


زندگی یادمان می‌دهد که از هیچ‌کس، هیچ‌چیز بعید نیست.


کم آوردم…
و این کم آوردن، از آن دردهایی‌ست که جرأت به زبان آوردن‌ش را ندارم.


حتی اگر فقط روحی باشی با هاله‌ای آبی،
تو کنارم هستی؛
در ذهنم، افکارم، تصوراتم…
و همین کافی‌ست.


باید یاد بگیریم با تنهایی‌مان رفیق شویم؛
تنهایی شبیه خود ماست، شاید در ظاهر کمی عبوس باشد،
اما وقتی آرام به چشمش نگاه می‌کنی، می‌بینی که درونش پر از سکوتی آرام‌کننده است.
سکوتی که به تو فرصت می‌دهد خودت را دوباره پیدا کنی،
و بفهمی شادی و آرامش، همیشه از درون می‌جوشد نه از شلوغی اطراف.




امروز فقط قهوه‌ام را سیاه می‌نوشم، بدون شیر، بدون شکر.
مثل بعضی حس‌ها و لحظه‌ها که باید ساده و خالص باشن.
گاهی زندگی هم باید اینقدر ساده باشه تا طعم واقعی‌اش را بفهمیم.


قدر خودت را که دانستی، می‌فهمی هر آدمی لایق صحبت و هم‌نشینی نیست.
می‌فهمی خلق شبیه طوفان است؛ اگر همراهش شوی، تو را هم نابود می‌کند و خودش‌ بزرگ‌تر می‌شود.
قدر خودت را که دانستی، سکوت می‌کنی؛ انگار نه چیزی دیده‌ای و نه چیزی شنیده‌ای.


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
انگار که اندوه بشر بسیار است


پیرمرد، همیشه روی صندلی دونفره‌ی پارک می‌نشست. سیگاری میان انگشت‌هایش می‌گرفت، اما هرگز آن را به لب نمی‌برد. چند دقیقه بعد، مثل هر روز، شاخه‌گلی از دست‌فروش می‌خرید، آرام پرپرش می‌کرد و در باد می‌سپرد. وقتی آخرین گلبرگ افتاد، لبخندی محو زد و راه افتاد.
گویی هر روز تکه‌ای از دلی را که دیگر در این دنیا نبود، به باد می‌داد.


آخرین باری که برایم نامه نوشته بود،
فقط یک جمله روی کاغذ بود:

بسم ربّ العشق
آخر قصه است عزیزم،
اما عشق تو هنوز مثل خون در رگ‌هایم می‌دود.

عاشقی که سهمش، قشاع بود.


تو هم گاهی وقت‌ها بی‌دلیل دلت می‌گیرد، نه؟
شبیه آسمان ابری
جمعه‌ها این دل‌گرفتگی بیشتر هم می‌شود.
انگار عزای چیزی را گرفته باشی که خیلی وقت است میان دلِ شهرِ قلبت دفن شده.
جمعه‌ها بغض دارند؛ بغض‌هایی که انگار هیچ کاری ندارند جز اینکه نفس‌ تو را بند بیاورند.
وقتی دلت می‌گیرد، چی کار می‌کنی؟
شاید خودت را سرگرم می‌کنی.
ولی مگر سرگرمی برای بچه‌ها نیست؟
مگر نه این‌که غصه باید خورده بشود تا بالاخره یک روز تمام شود؟
چشم‌های‌مان را ببندیم به واقعیت، که چی بشود؟
درد ما از خود ماست، نه از کسی دیگر.
این دل‌گرفتگی، دلخوری از خودت است.
برو یه گوشه‌ای بنشین.
فکر کن.
به خودت، به زندگیت، به راهی که آمدی.
خودت را پیدا کن، رفیق.
نگذار آن‌قدر دور بشوی از خودت، که دیگر راه برگشت را نشناسی.


شب‌های روشن

#فیلم_ببینیم


گاهی بند زندگی به تار مو می‌رسد،
حتی پاره هم می‌شود.
اما خدا فقط خواسته تلنگری بزند.
ریسمان که پاره شد،
خودش دستت را می‌گیرد.



20 last posts shown.

137

subscribers
Channel statistics