پیرمرد، همیشه روی صندلی دونفرهی پارک مینشست. سیگاری میان انگشتهایش میگرفت، اما هرگز آن را به لب نمیبرد. چند دقیقه بعد، مثل هر روز، شاخهگلی از دستفروش میخرید، آرام پرپرش میکرد و در باد میسپرد. وقتی آخرین گلبرگ افتاد، لبخندی محو زد و راه افتاد.
گویی هر روز تکهای از دلی را که دیگر در این دنیا نبود، به باد میداد.
گویی هر روز تکهای از دلی را که دیگر در این دنیا نبود، به باد میداد.