دقیقاً چندین سال پیش، مثل همین روز، تو را به اصرار در آغوش گرفتم. همان لحظه که چشمهایم به تو افتاد، مهرت تا عمق دلم رسوخ کرد. شدی تمام دارایی من؛ همان که پذیرفتم همه خوشیهای زندگیام را با او قسمت کنم. همان که بیپایان با او حرف زدم و هنوز هم برای گفتن با او حرف دارم. همان که هیچوقت در سهیم شدن شادیها و حتی غمها با او تعلل نکردم.
آمدنت چیزی بود که روز اول سخت توانستم بپذیرم...
اما تو، متفاوت بودی؛ همخون من، خواهر من، جان من.
باور کن، تو جان منی.
آنقدر دوستت دارم که زبانم برای اعتراف کم میآورد.
خواهر خوشگل من،
زمینی شدنت مبارک، فرشتهی من.
آمدنت چیزی بود که روز اول سخت توانستم بپذیرم...
اما تو، متفاوت بودی؛ همخون من، خواهر من، جان من.
باور کن، تو جان منی.
آنقدر دوستت دارم که زبانم برای اعتراف کم میآورد.
خواهر خوشگل من،
زمینی شدنت مبارک، فرشتهی من.