ساکن طبقۀ هشتاد.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


ناشناس:
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-530668-pVU8afj

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


- Good Night


#برای_خواندن

فرزندم، سعی می‌کنم به تو بفهمانم مرد بودن یعنی اینکه کسی باشی و این برای من مهم‌ترین چیز است. انسان بودن کلمه‌ی قشنگی است چرا که هیچ حد و مرزی برای زن یا مرد بودن مشخص نمی‌کند. در واقع بین مرد و یا زن بودن تفاوت بسیار ناچیزی وجود دارد. عملا این تفاوت به آن‌جا ختم می‌شود که بتوانی موجود زنده‌ای را در درونت پرورش دهی یا نه. قلب و مغز جنسیت ندارند. رفتار هم ندارند. این را به خاطر داشته باش. اگر قلب و مغز داشته باشی، هرگز تو را مجبور نخواهم کرد به خاطر زن یا مرد بودنت چنین یا چنان رفتاری داشته باشی. فقط از تو می‌خواهم که از معجزه‌ی بودن بهره ببری و هرگز تن به ذلت ندهی. ذلت همچون جانوری است که همیشه در کمین نشسته و هر روز و هر لحظه حمله می‌کند و تنها تعداد کمی از تکه تکه شدن در برابر این حیوان درنده در امان می‌مانند‌.
ذلت به بهانه‌ی احتیاط، مصلحت و گاهی عقل و خرد حمله می‌کند. انسان وقتی در معرض خطری قرار بگیرد، ترس وجودش را فرا می‌گیرد و هنگامی که خطر رفع شد، باز هم جسور و گستاخ می‌شود.
از خطر هراسی نداشته باش. حتی هنگامی که ترس تمام وجودت را فرا گرفته باشد. زاده شدن خودش با خطر همراه است. خطر پشیمانی از به دنیا آمدن.
شاید برای گفتن این حرف‌ها خیلی زود باشد.
شاید بهتر است فعلا درباره‌ی غم‌ها و پلیدی‌ها چیزی به تو نگویم و فقط از دنیای پاک و شاد با تو سخن بگویم. اما فرزندم، من نمی‌خواهم تو را فریب دهم و بگویم زندگی همانند قالی نرمی است که می‌توانی با پای برهنه بر آن راه بروی.
نه.
زندگی جاده‌ی ناهموار و پر از سنگی است که هر لحظه به تو گزند می‌رساند. جز با چکمه‌های آهنین نمی‌توان از سنگ‌های جاده‌ی زندگی گذر کرد؛ اما حتی این هم کافی نیست.
چرا که وقتی از پاهایت مراقبت می‌کنی، همیشه یک نفر پیدا می‌شود که سنگی به سوی سرت پرتاب کند.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


#برای_خواندن

اما اگر پسر زاده شوی نیز برایم خوشایند است. حتی شاید بیشتر از دختر بودنت؛ چرا که از تحقیر و بردگی و سؤاستفاده دور می‌مانی. اگر پسر زاده شوی، کسی در خیابانی تاریک به تو تجاوز نمی‌کند. اگر پسر زاده شوی لازم نیست زیبارو باشی تا در اولین نگاه مورد قبول دیگران قرار بگیری و با اندام شکیلت هوش و ذکاوتت را پنهان کنی. ناچار نیستی وقتی با محبوبت همبستر می‌شوی قضاوت‌های ناخوشایند دیگران را بشنوی؛ و هیچکس به تو نخواهد گفت که گناه آن روزی رخ داد که حوا سیب را چید.
رنج کمتری می‌کشی. لازم نیست بجنگی تا بگویی ممکن است خدایی که وجود دارد پیرزنی سپید مو یا دختری زیباروی باشد. می‌توانی بدون آنکه مورد تمسخر واقع شوی نافرمانی کنی و بدون آنکه مورد استهزا قرار بگیری به خودت ببالی.
از طرفی تو هم باید بندگی و بی‌عدالتی‌های دیگری را تجربه کنی.
می‌دانی که زندگی برای مرد هم آسان نیست.
اگر قوی و تنومند باشی، کارهای دشوارتر و مسئولیت‌های سنگینی بر دوشت قرار می‌دهند. چون ریش داری اگر کنی یا محبت بطلبی به تو خواهند خندید.
کافی است که مرد باشی. به تو دستور می‌دهند تا در جنگ آدم بکشی یا کشته شوی و تو را وادار می‌کنند تا در ظلم و ستم عصر حجر همدست و شریک جرمشان باشی؛ و به همین دلیل مرد بودن ماجرای شگرفی است. باری است که هرگز از آن خسته نمی‌شوی.
اگر مرد زاده شوی، امیدوارم از آن دسته مردهایی باشی که من همیشه در رؤیاهایم به دنبالش می‌گردم: با ضعیفان مهربان، در برابر زورگویان محکم و استوار، با آن‌ها که دوستشان داری بخشنده و در برابر مستبدان بی‌رحم باشی. و در آخر، دشمن همه‌ی آن‌هایی باشی که می‌گویند مسیح پسر پدر و روح‌القدس است و نه پسر زنی که او را زاده است.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


#برای_خواندن

تو دختر خواهی بود یا پسر؟
دلم می‌خواهد یک دختر باشی. دوست دارم روزی تو نیز آنچه که اکنون حس می‌کنم را حس کنی. من اصلا حرف مادرم را قبول ندارم که می‌گوید دختر بودن یک بدبختی است. وقتی خیلی ناراحت می‌شود می‌گوید: «آخ، کاش مرد به دنیا آمده بودم!»
می‌دانم که دنیای ما به دست مردها و برای خود آن‌ها ساخته شده و استبداد از دیرباز در آن‌ها نهادینه گشته است؛ طوری که در زبان نیز رخنه کرده. انسان یعنی زن و مرد؛ و بشر یعنی همه‌ی انسان‌ها. برخی می‌گویند آدم کشی، حالا چه زن باشد یا مرد.
در داستان‌هایی که مردها برای توجیه زندگی سر هم کرده‌اند، اولین موجود انسانی مردی بوده است به نام آدم. حوا بعدا پیدایش می‌شود، تا با او اوقات خوشی داشته باشد و برایش هم دردسر درست می‌کند. در نقاشی‌های در و پیکر کلیساها، خدا پیرمردی ریش‌سفید است و هرگز پیرزنی سپید مو نیست. تمام قهرمان‌ها هم همه مرد هستند. از پرومته که آتش را کشف کرد و ایکار که می‌خواست پرواز کند گرفته تا حضرت مسیح که پسر پدر و روح‌القدس بود.
با این حال، به همین دلیل زن بودن خوشایند و زیباست. زن بودن ماجرایی است که شجاعت زیادی می‌طلبد و چالشی است که هرگز از آن خسته نمی‌شوی. اگر دختر زاده شوی، باید با خیلی چیزها روبرو شوی.
اول آنکه باید خیلی بجنگی تا بگویی اگر خدایی وجود دارد ممکن است پیرزنی سپید مو یا دختری زیبارو باشد. باز هم باید خیلی بجنگی تا بگویی روزی که حوا سیب را چید گناهی رخ نداد، بلکه آن روز یک فضیلت باشکوه به نام نافرمانی خلق شد‌؛ و در آخر باید خیلی بجنگی تا نشان دهی که درون اندام شکیل و لطیفت، چیزی به نام عقل وجود دارد که باید به ندای آن گوش فرا دهی.
مادر بودن یک حرفه نیست. وظیفه هم نیست. مادر بودن حقی است همچون هزاران حق دیگر. چقدر خسته‌کننده و ملال‌آور است که این واقعیت را به دیگران بقبولانی‌. اغلب هم نمی‌توانی و شکست می‌خوری؛ ولی نباید ناامید شوی. مبارزه بهتر از خود پیروزی، و تلاش برای رسیدن به مقصد نیز دلپذیرتر از رسیدن به مقصد است. وقتی پیروز می‌شوی یا به مقصد می‌رسی، تمام چیزی که حس می‌کنی نوعی خلأ و پوچی است و برای غلبه بر این خلأ و پوچی باید دوباره شروع کرده و اهداف جدیدی خلق کنی.
آری، امیدوارم دختر باشی و هرگز حرف‌های مادرم را بازگو نکنی. من نیز هرگز آن‌ها را تکرار نکردم.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


#برای_خواندن

با صدای کلفت خود گفت: «می‌بینم که داری چیزهایی را که در مدرسه یاد می‌گیری با آموزش عملی قاطی می‌کنی.»
«اما اگر حرف‌های او درست باشد، تو گناهکار هستی بابا.»
تکه یخی زیر دندان‌هایش خرد کرد و گفت: «دلت می‌خواهد بدانی پدرت درمورد گناه چه فکر می‌کند؟»
«بله.»
بابا گفت: «پس گوش کن تا بگویم. اما اول باید یک چیز را خوب بفهمی. امیر تو هرگز نمی‌توانی چیز به درد بخوری از این مردک‌های ریش و پشم‌‌دار یاد بگیری.»
«ملا فتح‌الله‌ خان را می‌گویی؟»
بابا لیوانش را تکانی داد و یخ‌های توی آن تلق و تولوق کردند. «همه‌شان را می‌گویم. شاشیدم به ریش همه‌ی این میمون‌ها!»
زیر لب خندیدم. صحنه‌ی شاشیدن بابا به ریش آن‌همه میمون خیلی خنده‌دار بود.
جرعه‌ای سر کشید و گفت: «آن‌ها غیر از به هم بافتن مشتی مهملات و چرند و پرند کار دیگری بلد نیستند. فقط خدا به ما رحم کند که روزی افغانستان دست آن‌ها نیفتد.»
خنده‌کنان گفتم: «اما فتح‌الله خان مرد خوبی به نظر می‌رسد.»
بابا گفت: «چنگیزخان هم مرد خوبی به نظر می‌رسید. بسیار خب، از این حرف‌ها بگذریم. درمورد گناه پرسیدی و من می‌خواهم نظر خودم را برایت بگویم. گوش می‌دهی؟»
لب‌هایم را به هم فشردم و گفتم: «بله.» ولی از دماغم صدای خرخری بیرون آمد که دوباره به خنده‌ام انداخت. اما در همین لحظه نگاه خشن بابا به چشم‌هایم افتاد و خنده از روی لب‌هایم محو شد. «می‌خواهم مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. فکر می‌کنی بتوانی تحمل کنی؟»
زیر لب گفتم: «بله بابا جان.» این نخستین‌بار نبود که بابا با چند کلمه آزرده‌خاطرم می‌کرد. لحظات خوب زودگذر بود. - خیلی به ندرت پیش می‌آمد که بابا با من حرف بزند، چه رسد به اینکه مرا روی زانویش بنشاند - و حماقت محض بود اگر آن را از دست می‌دادم.
بابا گفت: «بسیار خب‌‌.» اما نگاهش سرگردان بود. «حالا هر چه این ملاها به تو یاد داده‌اند را ول کن. فقط یک گناه در عالم وجود دارد‌؛ فقط یکی، و آن هم دزدی است. هر گناه دیگری در واقع نوعی دزدی محسوب می‌شود. می‌فهمی چه می‌گویم؟»
با ناامیدی آرزو کردم کاش معنی حرف‌هایش را متوجه می‌شدم ولی با اینکه دلم نمی‌خواست دوباره مأیوسش کنم گفتم: «نه، بابا جان.»
بابا از روی بی‌حوصلگی آهی کشید. با این کارش دوباره نیش تلخی به من زد، چون او معمولا آدم کم‌حوصله‌ای نبود. یادم می‌آید بیشتر اوقات تا هوا تاریک نمی‌شد به خانه نمی‌آمد و من اکثر شب‌ها شام را تنهایی می‌خوردم. وقتی که به خانه می‌آمد از علی می‌پرسیدم او کجا بوده، اگر چه خیلی خوب خبر داشتم که سر ساختمان بوده و به کارهای مختلف نظارت می‌کرده. مگر این کارها صبر و حوصله نمی‌خواست؟ از تمام آن بچه‌هایی که داشت یتیم‌خانه را برای آن‌ها احداث می‌کرد نفرت داشتم و گاهی اوقات در دل آرزو می‌کردم که ای کاش همه‌ی‌ آن‌ها هم با مادر و پدرهایشان می‌مردند.
بابا گفت: «هر گاه مردی را به قتل برسانی، زندگی را از او می‌دزدی. حق زنش را برای داشتن شوهر می‌دزدی، همچنین حق بچه‌هایش را برای داشتن پدر می‌دزدی. وقتی که دروغ می‌گویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت می‌دزدی. وقتی کسی را گول می‌زنی آن وقت انصاف و عدالت را از او می‌دزدی. می‌فهمی؟»
فهمیدم. وقتی که بابا شش ساله بوده، نیمه‌های شب دزدی به خانه‌ی پدربزرگم می‌آید. پدربزرگم که قاضی دادگر و با شرفی بود، با او گلاویز می‌شود. دزد با چاقو به گلوی او می‌زند و او را درجا به قتل می‌رساند. یعنی او را از بابا می‌دزدد. فردای آن شب، مردم شهر قاتل فراری را دستگیر می‌کنند. معلوم می‌شود از سکنه‌ی منطقه‌ای به نام قندوز بوده که آواره و سرگردان بوده. دو ساعت مانده به نماز مغرب، دزد را از شاخه‌ی درخت بلوطی آویزان می‌کنند و او را دار می‌زنند. این داستان را از رحیم‌خان شنیدم، نه از بابا. همیشه ماجراهای مربوط به زندگی بابا را از زبان دیگران می‌شنیدم.
بابا گفت: «هیچ چیز زشت‌تر از دزدی نیست. اینکه مردی چیزی را که مال او نباشد به سرقت ببرد، خواه جان یک آدم باشد خواه یک تکه نان... من توی صورتش تف می‌کنم و اگر زمانی گیرم بیفتد وای به حالش. فهمیدی؟»
عقیده‌ی بابا درمورد دمار از روزگار دزد درآوردن هم هیجان‌انگیز بود هم خیلی وحشتناک. زیر لب گفتم: «بله بابا، فهمیدم.»
ادامه داد: «اگر خدایی آن بالا باشد امیدوارم به جای توجه به مشروب‌خواری و گوشت خوک خوردن من، به چیزهای مهم‌تری رسیدگی کند.»


- بادبادک باز (خالد حسینی) | ترجمۀ حمیدرضا بلوچ


Forward from: ▷ Liberté Novels ◁
#کتابنامه‌نگاری📖

° بادبادک باز | خالد حسینی
🪁

« گفت: خیلی می‌ترسم.
گفتم: چرا؟ گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. این‌جور خوشحالی ترسناک است. پرسیدم آخر چرا و او جواب داد وقتی آدم این‌جور خوشحال باشد، سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! »
🕊

- آبی روشن میگه:

بادبادک باز به خالص ترین بعد روح میرسه، نوازش می‌کنه و دنیای هفت رنگ کودکی رو یادمون میاره.
از روزهایی میگه که خونه ی امیر و حسن، امن و آروم و گرم بود. کسی نمیدونست جنگ چیه، صدای انفجار و تیر و مرگ شنیده نمیشد هنوز!
خالد حسینی، مفاهیمی مثل جنگ، نژاد پرستی، دلتنگی برای خونه و عشق رو با لطیف ترین قلم به تن دو تا پسر بچه نشونده که سوگند برادری شون، روی تنه ی درخت انار بالای تپه حک شده.
قلمش پخته، روون و منسجمه. گاهی زیر جزئی ترین هارو شرح میده و گاهی دستت رو می‌کشه تا خودت حس کنی و بنویسی.
بادبادک باز، ممکنه غمگین تون کنه و صفحات از اشک هاتون خیس بشه، اما قول میدم بعد از خوندش، کتاب رو به سینه بفشارید و شگفت زده باشید از خنکایی که به روحتون بخشیده! مثل اولین بارون پاییزی روی ایوون خاک گرفته.

راستی، اگر میون اشک ها و لبخند ها خودتون رو مشغول ساختن بادبادک‌ دیدید، تعجب نکنید!
به یاد سلاطین کابل؛ امیر و حسن، بذارید پرواز کنه و به رقصش تو آسمون آبی چشم بسپارید.
( پیشنهاد: این اثر رو از روی صفحات کاغذی دنبال کنید نه نسخه ی مجازی )

[ مترجم پیشنهادی : زیبا گنجی _ پریسا سلیمان‌زاده ]
[ موسیقی نزدیک به حس کتاب ]


#برای_خواندن

چطور می‌توانم تو را دور بیندازم؟ چه اهمیتی دارد اگر در اثر اشتباه یا اتفاق درست شده باشی؟ آیا دنیایی هم که ما در آن زندگی می‌کنیم در اثر اشتباه یا اتفاق به وجود نیامده است؟
برخی عقیده دارند که در آغاز هیچ چیز نبوده جز آرامش و سکوتی مطلق، یک سکون عظیم؛ بعد جرقه‌ای رخ داده و یک حرکت عظیم، هر آنچه که پیش از این نبوده را به وجود آورده است. به دنبال این حرکت، حرکات دیگری پدیدار شده‌اند. همگی پیش‌بینی نشده بودند و کسی از عواقب آن‌ها آگاه نبود. در این میان، شاید در اثر اتفاق یا اشتباه، سلولی ظاهر شده است که بعدها به هزاران سلول دیگر تبدیل گشته، تا آنجا که درختان و ماهی‌ها و انسان‌ها زاده شده‌اند.
فکر می‌کنی آیا کسی قبل از این جرقه بر سر این دوراهی قرار گرفته است؟ کسی از اولین سلول پرسیده است که آیا از این رخداد خوشش می‌آید یا نه؟ فکر می‌کنی آیا کسی نگران گرسنگی و سرما یا بدبختی بوده؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم. حتی اگر کسی هم وجود داشته است؛ مثلا خدا که مبدأ و منشأ همه چیز و فراسوی زمان و مکان است، بعید می‌دانم که خوب و بد برایش مطرح بوده باشد.
همه چیز به این دلیل اتفاق افتاده است که می‌بایست اتفاق بیفتد و اتفاق افتاد.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


#برای_خواندن

از درد هراسی ندارم. درد با ما زاده می‌شود و با ما رشد می‌کند و ما چنان با آن خو می‌گیریم که گویی دست و پایی است که همیشه با ما بوده. فرزندم، حقیقت این است که من از مرگ هم هراسی ندارم. وقتی کسی می‌میرد یعنی قبلا به دنیا آمده و از نیستی رهایی یافته است. چیزی که من واقعا از آن هراس دارم، «نیستی» است. اینکه هرگز حتی به خاطر اشتباه دیگران وجود نداشتم مرا می‌ترساند. بسیاری از زن‌ها از خودشان می‌پرسند چرا باید فرزندی را به دنیا بیاورند؟ برای اینکه گرسنگی بکشد؟ برای اینکه از سرما بلرزد؟ برای اینکه طعم تحقیر و خیانت را بچشد؟ یا برای اینکه از بیماری یا از جنگ بمیرد؟ این‌ها امیدوار نیستند که فرزندشان سیر شود یا جای گرم و نرمی پیدا کند. امیدی ندارند که فرزندشان در زندگی خود از وفاداری و احترام برخوردار باشد و عمرشان را صرف از میان برداشتن بیماری‌ و جنگ کند.
شاید حق با آن‌ها باشد؛ اما آیا نیستی بهتر از درد کشیدن است؟
حتی در لحظاتی که به خاطر تمام شکست‌ها و دردها و ناکامی‌هایم اشک می‌ریزم، باز هم یقین دارم که درد کشیدن بهتر از نیستی است و اگر این طرز فکر را به زندگی و دوراهی زاده شدن یا نشدن تعمیم دهم، با تمام وجود می‌گویم که زاده شدن بهتر از هرگز زاده نشدن است.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


#برای_خواندن

فرزندم، زندگی سراسر رنج و زحمت است. جنگی است که هر روز تکرار می‌شود و در ازای لحظات کوتاه شادی‌اش باید بهای گزافی پرداخت.


- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد (اوریانا فالاچی) | ترجمۀ زهره پرواز


خسته‌تر از همیشه، روی مبل دراز کشیدم تا پیشونیم رو زیر ساعدم پنهان کنم و به سقف سفید بالای سرم زل بزنم.
سفید...
سفید «هیچ» بود و من عاشق «هیچ» بودم.
«هیچ» کاری نکردن، «هیچ» جایی نرفتن، «هیچ» چیزی نگفتن و «هیچ» احساسی نداشتن.
«هیچ» آرومم می‌کرد و با وجودِ نداشته‌اش بهم احساس آرامش می‌داد.
کاش من هم تبدیل به «هیچ» می‌شدم‌.
تا دیگه کسی مسئولیتی روی دوشم نذاره؛ مسئولیت بودن، نفس کشیدن و زنده موندن رو.
اما هنوز هم وجود داشتم.
روی مبل سفتی مقابل تلوزیونی که نمی‌دونستم می‌تونم توی سرپناهی که «خونه» نمی‌دونستمش، جزو متعلقاتم حسابش کنم یا نه، دراز کشیده بودم و از کنار ساعدم که دیدم به سفیدیِ سقف رو محدود می‌کرد، به تیک تاک ساعت دیواری‌ لعنت می‌فرستادم.
اون عقربه‌های لعنتی...!
چی می‌خواستن که بعد از این‌همه سال دویدن هنوز بهش نرسیده بودن؟
من حاضر بودم عمرم رو بهشون ببخشم؛ اما تمومش کنن. دویدن و نرسیدن رو تمومش کنن و دست از سر همه‌ی ماهایی که توی چرخه‌ی تهوع‌آور زمان گیر افتاده بودیم، بردارن.
به پهلو غلت زدم و نگاه تو‌خالیم به ماگ کثیف روی میز مقابلم متصل شد. حتی اون ماگ هم نسبت به من برتری داشت. حداقل اون به یک دردی می‌خورد!
دستی که زیر سرم گذاشته بودم، دست دیگه‌ام رو جلو فرستاد تا دسته‌ی هلالی شکلش رو لمس کنم، روی ترک کوچیکی که تنش رو از ریخت انداخته بود و به احتمال زیاد به زودی بلا استفاده‌اش می‌کرد، دست بکشم و بین رنگ‌های درهم و برهمش گم بشم.
شاید اون زرد، آبی، قرمز، نارنجی و سبزِ در هم تنیده می‌تونست به «هیچ» تبدیلم کنه.
سفید نبود اما برای منی که به دنبال راهی برای «هیچ» شدن می‌گشتم، هر رنگی یک روزنه‌ی امید محسوب می‌شد.

- Until Spring
#UntilSpring


#برای_خواندن

بزرگ‌ترین نیروی مرگ این نیست که می‌تواند آدم‌ها را بمیراند. بزرگ‌ترین نیرویش این است که می‌تواند کاری کند زنده‌ها آرزوی مرگ کنند.


- مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است (فردریک بکمن) | ترجمۀ نیلوفر خوش‌زبان


#برای_خواندن

«دختری که گفت نه» از اولین‌ داستان‌هایی بود که السا از سرزمین نیمه‌بیداری شنید. درباره‌ی ملکه‌ی میوداکاس، ملکه‌ی یکی از شش قلمرو بود. در آغاز، ملکه ذهن باز و مشتاقی داشته و همه او را دوست داشتند ولی شوربختانه او بزرگ می‌شود و مبدل به یک بزرگسال ترسو می‌شود؛ همان‌طور که همه‌ی بزرگسال‌ها تمایل دارند باشند. او کم کم شروع می‌کند به عاشق بهره‌وری شدن و دوری از درگیری. مثل بقیه‌ی آدم بزرگ‌ها.
و بعد ملکه به همین راحتی هر نوع بحث و جدلی را در میوداکاس ممنوع اعلام می‌کند. همه باید همیشه با همه‌چیز موافقت می‌کردند و چون تقریبا هر جدالی وقتی شروع می‌شود که یک نفر می‌گوید نه، گفتن این کلمه هم ممنوع می‌شود. هر کس این قانون را می‌شکست فورا در زندان بزرگی به نام نه‌گویان حبس می‌شد و صدها سرباز با زره‌های سیاه که به گارد بله‌گویان معروف بودند در خیابان‌ها گشت می‌زدند و مراقب بودند کسی در جایی با چیزی مخالفت نکند.
ملکه به این هم راضی نبود، پس خیلی زود دستور داد به غیر از «نه»، کلمات هم‌معنی و مشابه آن را هم ممنوع کنند. استفاده از هر کدام از این کلمات می‌توانست به قیمت حبس شدن در زندانی تمام شود که در آن زندانی دیگر روی نور خورشید را نمی‌دید.
بعد از چند سال، کلمات دیگری مثل «شاید»، «اگر» و «حالا ببینم چه می‌شود» هم غیرقانونی اعلام شدند. کار به جایی رسید که هیچکس جرأت نمی‌کرد حتی یک کلمه حرف بزند. آنجا بود که ملکه با خودش فکر کرد شاید بهتر است حرف زدن را به کل ممنوع اعلام کند، چون تقریبا هر درگیری‌ای این‌طوری شروع می‌شود که یکی به یک نفر دیگر چیزی می‌گوید. و بعد از آن برای چند سال در سراسر قلمرو سکوت بود و سکوت.
تا اینکه یک روز دختر‌بچه‌ای از راه رسید که در حین راه رفتن آواز می‌خواند. همه به او خیره شده بودند، چون در میوداکاس آوازخوانی جرم بسیار سنگینی به حساب می‌آمد؛ زیرا این خطر وجود داشت که یک نفر از آن خوشش بیاید و دیگری از آن بدش بیاید.
بله‌گویان به سرعت وارد عمل شدند تا او را دستگیر کنند، ولی موفق نشدند، چون دختر دونده‌ی ماهری بود. به همین دلیل، بله‌گویان ناقوس‌ها را به صدا درآوردند و درخواست نیروی کمکی کردند. تا اینکه گارد ویژه‌ی شخص ملکه ملقب به پاراگراف‌سواران - چون سوار بر نوعی حیوان خیلی خاص می‌شدند که ترکیبی از زرافه و کتاب قانون بود - برای دستگیری دختر به میدان آمدند. ولی حتی دست پاراگراف‌سواران هم به او نرسید؛ تا اینکه ملکه خودش از قصر بیرون آمد و بر سر دختر فریاد زد که دست از آواز خواندن بردارد.
اما دختر رو کرد به ملکه، توی چشم او خیره شد و گفت: «نه.» وقتی صدا از دهان دختر بیرون آمد، تکه‌ای از دیوار زندان فرو ریخت. و یک بار دیگر دختر گفت نه و باز تکه‌ای دیگر. طولی نکشید که نه فقط دختر، که همه‌ی مردم قلمرو، حتی بله‌گویان و پارگراف‌سواران، همه فریاد می‌زدند: «نه، نه، نه!» تا زندان به کل فرو ریخت.
و این‌طوری بود که مردم میوداکاس یاد گرفتند یک ملکه تا زمانی بر سر قدرت می‌ماند که مردم قلمروی او از بحث و جدل بترسند.


- مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است (فردریک بکمن) | ترجمۀ نیلوفر خوش‌زبان


"استادم می‌گه وقتی "لحظه‌" رو بعد از دویدن به‌دست میاری، ماندگاری بیشتری داره.
برای "لحظه"! می‌تونم تا آخر دنیا بدوم.
برای "لحظه"... هارو.
دوستت دارم.
هزار بار و بیشتر، دوستت دارم..."

#FanFiction | Link
Name: HaMira
Written by: MariShka & Sara ac


- عادتت شده، نه؟ عادت‌ها دیر از سر آدم می‌افتن...
- عادتم باش.
مک آرومی به کنج لب‌های یونگی نشوند‌، با لحنی نجواگونه ادامه داد:
- و از سرم نیفت.

#FanFiction | Link
Name: HaMira
Written by: MariShka & Sara ac


- پس..‌. آیا اونا خوشحال خواهند شد پدر؟ هر چی باشه نمی‌تونن بشنون.
- تعریف شادی برای افراد مختلف می‌تونه متفاوت باشه. برای بعضیا خوشحالی، آینده‌ایه که براش رؤیاپردازی کنن. برای بعضیا، خیلی ساده‌است؛ وقت گذروندن با عزیزانشونه. برای بعضیا، اینه که بدونن کسی هست که درکشون کنه و همیشه کنارشون بمونه؛ یا شاید پیدا کردن کسی که بدون هیچ تلاشی به راحتی لبخند به لبشون بیاره و اون‌ها رو بخندونه.
ولی زندگی، زندگیه پسرم.
هیچ زندگی‌ای همیشه گل و بلبل نیست. وقتی شادی باشه، ناامیدی هم هست. این دوتا همیشه با هم میان؛ درست مثل دو روی هر سکه. کسی ممکنه در ظاهر شاد به نظر بیاد‌. با این حال، در باطن ممکنه چنان دردی رو تحمل کنه که حتی نمی‌تونه به زبونش بیاره. ولی در آخر زندگی هر سازی بزنه، مجبوریم به سازش برقصیم، چون این زندگی‌ایه که ما انتخاب می‌کنیم.

- Moonlight Chicken (2023)


🚼 [ ꜱᴡᴇᴇᴛ ᴅɪꜱᴀꜱᴛᴇʀꜱ ] 🚼


• ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ᴋᴇᴠɪɴ
• ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: ʏᴏᴏɴᴋᴏᴏᴋ. ᴠᴋᴏᴏᴋ. ᴠᴍɪɴ
• ɢᴇɴʀᴇ: ꜱᴏᴄɪᴀʟ. ꜰʟᴜꜰꜰ. ʀᴏᴍᴀɴᴄᴇ. ꜱᴍᴜᴛ

خلاصه:

از شبی که همسایه‌ی مو بنفشم با یک پتوی صورتی روی دست‌های پر طرح و نقشش پا به واحد کناریم گذاشت، صدای سرسام‌آور گیتار الکتریکی و درام جای خودش رو به گریه‌های از ته دل نوزادی داد که جز به هم زدن روتین زندگی چهار مرد بالغ کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداشت.
زندگی شاهکارم قرار بود فاجعه بشه؛ و من باید همراه جریانی می‌شدم که می‌خواست از یک مانهواکای تنها و بی‌پول عاشق‌ترین پدر دنیا رو بسازه.
احتمالا... جالب می‌شد.


「 WATTPAD | TELEGRAM 」


[ ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ ᴏɴᴇ ]


- 🎼

A part of me that will never be mine
It's obvious
Tonight is gonna be the loneliest
You're still the oxygen I breathe
I see your face when I close my eyes
It's torturous
Tonight is gonna be the loneliest
There's a few lines that I have wrote
In case of death, that's what I want, that's what I want
So don't be sad when I'll be gone
There's just one thing I hope you know, I loved you so
'Cause I don't even care about the time I've got left here
The only thing I know now is that I wanna spend it
With you, with you nobody else here
Tonight is gonna be the loneliest
You'll be the saddest part of me
A part of me that will never be mine
It's obvious
Tonight is gonna be the loneliest
You're still the oxygen I breathe
I see your face when I close my eyes
It's torturous
Tonight is gonna be the loneliest
I'm sorry but I gotta go
If you'll ever miss me give this song another go
And I just keep on thinking how you made me feel better
And all the crazy little things that we did together
In the end, in the end, it doesn't matter
If tonight is gonna be the loneliest
You'll be the saddest part of me
A part of me that will never be mine
It's obvious
Tonight is gonna be the loneliest
You're still the oxygen I breathe
I see your face when I close my eyes
It's torturous
Tonight is gonna be the loneliest
You'll be the saddest part of me
A part of me that will never be mine
It's obvious
Tonight is gonna be the loneliest
You'll be the saddest part of me
A part of me that will never be mine
It's obvious
Tonight is gonna be the loneliest
You're still the oxygen I breathe
I see your face when I close my eyes
It's torturous
Tonight is gonna be the loneliest...


#Lyric | THE LONELIEST (Måneskin)




خیلی دوست داشتم از دسته آدم‌هایی می‌بودم که مغزشون پر از اطلاعات راجع به فیلم‌ها و بازیگرها و این چیتان پیتاناست ولی متأسفانه در این زمینه جز کسکلک‌بازی و قربون صدقه‌ی دوایت رفتن کار دیگه‌ای ازم برنمیاد.

20 last posts shown.

97

subscribers
Channel statistics