#برای_خواندن
با صدای کلفت خود گفت: «میبینم که داری چیزهایی را که در مدرسه یاد میگیری با آموزش عملی قاطی میکنی.»
«اما اگر حرفهای او درست باشد، تو گناهکار هستی بابا.»
تکه یخی زیر دندانهایش خرد کرد و گفت: «دلت میخواهد بدانی پدرت درمورد گناه چه فکر میکند؟»
«بله.»
بابا گفت: «پس گوش کن تا بگویم. اما اول باید یک چیز را خوب بفهمی. امیر تو هرگز نمیتوانی چیز به درد بخوری از این مردکهای ریش و پشمدار یاد بگیری.»
«ملا فتحالله خان را میگویی؟»
بابا لیوانش را تکانی داد و یخهای توی آن تلق و تولوق کردند. «همهشان را میگویم. شاشیدم به ریش همهی این میمونها!»
زیر لب خندیدم. صحنهی شاشیدن بابا به ریش آنهمه میمون خیلی خندهدار بود.
جرعهای سر کشید و گفت: «آنها غیر از به هم بافتن مشتی مهملات و چرند و پرند کار دیگری بلد نیستند. فقط خدا به ما رحم کند که روزی افغانستان دست آنها نیفتد.»
خندهکنان گفتم: «اما فتحالله خان مرد خوبی به نظر میرسد.»
بابا گفت: «چنگیزخان هم مرد خوبی به نظر میرسید. بسیار خب، از این حرفها بگذریم. درمورد گناه پرسیدی و من میخواهم نظر خودم را برایت بگویم. گوش میدهی؟»
لبهایم را به هم فشردم و گفتم: «بله.» ولی از دماغم صدای خرخری بیرون آمد که دوباره به خندهام انداخت. اما در همین لحظه نگاه خشن بابا به چشمهایم افتاد و خنده از روی لبهایم محو شد. «میخواهم مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. فکر میکنی بتوانی تحمل کنی؟»
زیر لب گفتم: «بله بابا جان.» این نخستینبار نبود که بابا با چند کلمه آزردهخاطرم میکرد. لحظات خوب زودگذر بود. - خیلی به ندرت پیش میآمد که بابا با من حرف بزند، چه رسد به اینکه مرا روی زانویش بنشاند - و حماقت محض بود اگر آن را از دست میدادم.
بابا گفت: «بسیار خب.» اما نگاهش سرگردان بود. «حالا هر چه این ملاها به تو یاد دادهاند را ول کن. فقط یک گناه در عالم وجود دارد؛ فقط یکی، و آن هم دزدی است. هر گناه دیگری در واقع نوعی دزدی محسوب میشود. میفهمی چه میگویم؟»
با ناامیدی آرزو کردم کاش معنی حرفهایش را متوجه میشدم ولی با اینکه دلم نمیخواست دوباره مأیوسش کنم گفتم: «نه، بابا جان.»
بابا از روی بیحوصلگی آهی کشید. با این کارش دوباره نیش تلخی به من زد، چون او معمولا آدم کمحوصلهای نبود. یادم میآید بیشتر اوقات تا هوا تاریک نمیشد به خانه نمیآمد و من اکثر شبها شام را تنهایی میخوردم. وقتی که به خانه میآمد از علی میپرسیدم او کجا بوده، اگر چه خیلی خوب خبر داشتم که سر ساختمان بوده و به کارهای مختلف نظارت میکرده. مگر این کارها صبر و حوصله نمیخواست؟ از تمام آن بچههایی که داشت یتیمخانه را برای آنها احداث میکرد نفرت داشتم و گاهی اوقات در دل آرزو میکردم که ای کاش همهی آنها هم با مادر و پدرهایشان میمردند.
بابا گفت: «هر گاه مردی را به قتل برسانی، زندگی را از او میدزدی. حق زنش را برای داشتن شوهر میدزدی، همچنین حق بچههایش را برای داشتن پدر میدزدی. وقتی که دروغ میگویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت میدزدی. وقتی کسی را گول میزنی آن وقت انصاف و عدالت را از او میدزدی. میفهمی؟»
فهمیدم. وقتی که بابا شش ساله بوده، نیمههای شب دزدی به خانهی پدربزرگم میآید. پدربزرگم که قاضی دادگر و با شرفی بود، با او گلاویز میشود. دزد با چاقو به گلوی او میزند و او را درجا به قتل میرساند. یعنی او را از بابا میدزدد. فردای آن شب، مردم شهر قاتل فراری را دستگیر میکنند. معلوم میشود از سکنهی منطقهای به نام قندوز بوده که آواره و سرگردان بوده. دو ساعت مانده به نماز مغرب، دزد را از شاخهی درخت بلوطی آویزان میکنند و او را دار میزنند. این داستان را از رحیمخان شنیدم، نه از بابا. همیشه ماجراهای مربوط به زندگی بابا را از زبان دیگران میشنیدم.
بابا گفت: «هیچ چیز زشتتر از دزدی نیست. اینکه مردی چیزی را که مال او نباشد به سرقت ببرد، خواه جان یک آدم باشد خواه یک تکه نان... من توی صورتش تف میکنم و اگر زمانی گیرم بیفتد وای به حالش. فهمیدی؟»
عقیدهی بابا درمورد دمار از روزگار دزد درآوردن هم هیجانانگیز بود هم خیلی وحشتناک. زیر لب گفتم: «بله بابا، فهمیدم.»
ادامه داد: «اگر خدایی آن بالا باشد امیدوارم به جای توجه به مشروبخواری و گوشت خوک خوردن من، به چیزهای مهمتری رسیدگی کند.»
- بادبادک باز (خالد حسینی) | ترجمۀ حمیدرضا بلوچ
با صدای کلفت خود گفت: «میبینم که داری چیزهایی را که در مدرسه یاد میگیری با آموزش عملی قاطی میکنی.»
«اما اگر حرفهای او درست باشد، تو گناهکار هستی بابا.»
تکه یخی زیر دندانهایش خرد کرد و گفت: «دلت میخواهد بدانی پدرت درمورد گناه چه فکر میکند؟»
«بله.»
بابا گفت: «پس گوش کن تا بگویم. اما اول باید یک چیز را خوب بفهمی. امیر تو هرگز نمیتوانی چیز به درد بخوری از این مردکهای ریش و پشمدار یاد بگیری.»
«ملا فتحالله خان را میگویی؟»
بابا لیوانش را تکانی داد و یخهای توی آن تلق و تولوق کردند. «همهشان را میگویم. شاشیدم به ریش همهی این میمونها!»
زیر لب خندیدم. صحنهی شاشیدن بابا به ریش آنهمه میمون خیلی خندهدار بود.
جرعهای سر کشید و گفت: «آنها غیر از به هم بافتن مشتی مهملات و چرند و پرند کار دیگری بلد نیستند. فقط خدا به ما رحم کند که روزی افغانستان دست آنها نیفتد.»
خندهکنان گفتم: «اما فتحالله خان مرد خوبی به نظر میرسد.»
بابا گفت: «چنگیزخان هم مرد خوبی به نظر میرسید. بسیار خب، از این حرفها بگذریم. درمورد گناه پرسیدی و من میخواهم نظر خودم را برایت بگویم. گوش میدهی؟»
لبهایم را به هم فشردم و گفتم: «بله.» ولی از دماغم صدای خرخری بیرون آمد که دوباره به خندهام انداخت. اما در همین لحظه نگاه خشن بابا به چشمهایم افتاد و خنده از روی لبهایم محو شد. «میخواهم مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. فکر میکنی بتوانی تحمل کنی؟»
زیر لب گفتم: «بله بابا جان.» این نخستینبار نبود که بابا با چند کلمه آزردهخاطرم میکرد. لحظات خوب زودگذر بود. - خیلی به ندرت پیش میآمد که بابا با من حرف بزند، چه رسد به اینکه مرا روی زانویش بنشاند - و حماقت محض بود اگر آن را از دست میدادم.
بابا گفت: «بسیار خب.» اما نگاهش سرگردان بود. «حالا هر چه این ملاها به تو یاد دادهاند را ول کن. فقط یک گناه در عالم وجود دارد؛ فقط یکی، و آن هم دزدی است. هر گناه دیگری در واقع نوعی دزدی محسوب میشود. میفهمی چه میگویم؟»
با ناامیدی آرزو کردم کاش معنی حرفهایش را متوجه میشدم ولی با اینکه دلم نمیخواست دوباره مأیوسش کنم گفتم: «نه، بابا جان.»
بابا از روی بیحوصلگی آهی کشید. با این کارش دوباره نیش تلخی به من زد، چون او معمولا آدم کمحوصلهای نبود. یادم میآید بیشتر اوقات تا هوا تاریک نمیشد به خانه نمیآمد و من اکثر شبها شام را تنهایی میخوردم. وقتی که به خانه میآمد از علی میپرسیدم او کجا بوده، اگر چه خیلی خوب خبر داشتم که سر ساختمان بوده و به کارهای مختلف نظارت میکرده. مگر این کارها صبر و حوصله نمیخواست؟ از تمام آن بچههایی که داشت یتیمخانه را برای آنها احداث میکرد نفرت داشتم و گاهی اوقات در دل آرزو میکردم که ای کاش همهی آنها هم با مادر و پدرهایشان میمردند.
بابا گفت: «هر گاه مردی را به قتل برسانی، زندگی را از او میدزدی. حق زنش را برای داشتن شوهر میدزدی، همچنین حق بچههایش را برای داشتن پدر میدزدی. وقتی که دروغ میگویی حق طرف مقابل خود را برای آگاه شدن از حقیقت میدزدی. وقتی کسی را گول میزنی آن وقت انصاف و عدالت را از او میدزدی. میفهمی؟»
فهمیدم. وقتی که بابا شش ساله بوده، نیمههای شب دزدی به خانهی پدربزرگم میآید. پدربزرگم که قاضی دادگر و با شرفی بود، با او گلاویز میشود. دزد با چاقو به گلوی او میزند و او را درجا به قتل میرساند. یعنی او را از بابا میدزدد. فردای آن شب، مردم شهر قاتل فراری را دستگیر میکنند. معلوم میشود از سکنهی منطقهای به نام قندوز بوده که آواره و سرگردان بوده. دو ساعت مانده به نماز مغرب، دزد را از شاخهی درخت بلوطی آویزان میکنند و او را دار میزنند. این داستان را از رحیمخان شنیدم، نه از بابا. همیشه ماجراهای مربوط به زندگی بابا را از زبان دیگران میشنیدم.
بابا گفت: «هیچ چیز زشتتر از دزدی نیست. اینکه مردی چیزی را که مال او نباشد به سرقت ببرد، خواه جان یک آدم باشد خواه یک تکه نان... من توی صورتش تف میکنم و اگر زمانی گیرم بیفتد وای به حالش. فهمیدی؟»
عقیدهی بابا درمورد دمار از روزگار دزد درآوردن هم هیجانانگیز بود هم خیلی وحشتناک. زیر لب گفتم: «بله بابا، فهمیدم.»
ادامه داد: «اگر خدایی آن بالا باشد امیدوارم به جای توجه به مشروبخواری و گوشت خوک خوردن من، به چیزهای مهمتری رسیدگی کند.»
- بادبادک باز (خالد حسینی) | ترجمۀ حمیدرضا بلوچ