روی پلهی دوم حیاط میشینم؛ جوری که ماه درست روبهروی چشمم باشه. شیرِ حوض رو تا ته باز کردم و صدای آب سکوتِ شب رو میشکنه. موزیک رو پلی میکنم و صداش رو تا حد ممکن پایین میارم تا حواسم رو از فکر کردن بهت پرت نکنه. بهت فکر میکنم. به روزهایی که بودی و روزهایی که نیاز داشتم باشی ولی نبودی. راستی چندوقته نیستی؟ دیدنِ چندتا ماهِ کامل رو کنارِ هم از دست دادیم؟ نمیدونم. فقط میدونم زیاد نبودی. خیلی زیاد.