به نگاهم بنگر.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


@fairyhad
https://t.me/HarfinoBot?start=6649ec8d3c29fe5

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


امید لیمویی رنگه. شبیه صبحِ زود می‌مونه، پیوند خورده به‌ شب ولی شب نیست. زنده‌ست و زندگی‌بخشه. ملایم و آرومه؛ متوجه اومدنش نمی‌شی ولی به‌ خودت میای و می‌بینی تنها چیزی که این‌مدت تو رو به زندگی وصل کرده امیده. نگا حتی اسمش هم ملایم و آروم و خوش‌آواس. امید امید امید.


سیمین دانشور یه‌جایی می‌گه:«آدمی‌زاد چیست؟ یک امیدِ کوچک.» و فکر می‌کنم واقعاً چی به اندازه‌ی اون نورِ کم‌سو و بی‌جونِ امیدی که تویِ عمق قلبم لونه کرده می‌تونه بهم زندگی ببخشه؟ هیچی. قطعاً هیچی.


Forward from: واهمه‌!
پس کی قراره کمپین درخت باشیم راه بیوفته ها؟
انسان بودن بدترین انتخاب ممکن بود. ما شکست خوردیم بچه‌ها.


یه‌جوری دارم تلاش می‌کنم هرروز حتماً هشت‌تا لیوان آب بخورم که انگار با آب‌خوردن قراره همه‌ی مشکلاتم حل شه.


در این‌باره، این توئیت هم بنظرم قابل تأمل بود.


فکر کن می‌شینی برنامه‌ی قتل همسرت رو می‌ریزی و تریلرش رو می‌سازی و منتشر می‌کنی بعد چندماه بعدترش یهو از خواب بیدار می‌شی می‌گی «آها! امروز همون روزه. پاشم برم داستان اپیزود بعدی رو کامل کنم.» بعد هم می‌ری کاری که از یک‌سال پیش داشتی بهش فکر می‌کردی رو انجامش می‌دی.


صبحم رو با این‌ خبر شروع کردم که چند روز پیش راوی کانال پادکست‌ آخرین شاهد، زنش رو به قتل رسونده و بدن قطعه‌قطعه‌شده‌ش رو گذاشته‌ توی چمدون و کنار رودخونه رهاش می‌کنه و بعدش خودش هم خودکشی می‌کنه. حالا جالبی ماجرا کجاست؟ آخرین اپیزود منتشر شده توی کانالش برمی‌گرده به حدود یک‌سال و خورده‌ای پیش که یه تریلره از قتلی که خودش انجام داده. اسمشم گذاشته “شکارچی ادامه دارد.” خیلی جالب نیست؟:)))


روی پله‌ی دوم‌ حیاط می‌شینم؛ جوری که ماه درست روبه‌روی چشمم باشه. شیرِ حوض رو تا ته باز کردم و صدای آب سکوتِ شب رو می‌شکنه. موزیک رو پلی می‌کنم و صداش رو تا حد ممکن پایین میارم تا حواسم رو از فکر کردن بهت پرت نکنه. بهت فکر می‌کنم. به روزهایی که بودی و روزهایی که نیاز داشتم باشی ولی نبودی. راستی چندوقته نیستی؟ دیدنِ چندتا ماهِ کامل رو کنارِ هم از دست دادیم؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم زیاد نبودی. خیلی زیاد.




ماهِ امشب این‌قدر زیباست که بنظرم هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه زیباییش رو توصیف کنه.


از صبح‌ها خوشم میاد. هم سکوتش مطلوبمه، هم نورش، هم اون نسیم نسبتاً خنکی که می‌وزه. صد از صد واقعاً.


افسردگی مثل لایه‌های نازک گردوغباری می‌مونه که آروم و بی‌سر‌وصدا میاد و می‌شینه روی زندگی. متوجه نمی‌شی کی اومده و از کجا اومده؛ فقط یهویی به خودت میای و می‌بینی تمامِ زندگیت رو خاک گرفته و دیگه یادت نمیاد زندگی قبل از دفن شدن زیر این تلِ خاک چه‌شکلی بود.


از تنهایی به‌‌دوش‌کشیدن این بار خسته‌ام.


If the loneliness was a bird:


تویِ توییتر یه ژانری راه افتاده با عنوان “اگر بخواهم کودکی‌ام را خلاصه کنم” و توی ذهن من، هیچ تصویری از کودکی‌ام به‌اندازه‌ی تصویر دوچرخه‌ی آبی‌رنگم، پررنگ نیس. یادم میاد آخرین امتحانم رو که می‌دادم، با داداشم دوچرخه‌‌ام رو از زیرزمین درمیووردیم، زنجیرچرخ و لاستیکای پنچر شده‌اش رو درست می‌کردیم و به چرخاش از اون مهره‌های رنگی‌رنگی وصل می‌کردیم و بعدش من بودم و دوچرخه‌ام و کوچه خیابونا و آفتابِ تابستون که انگار اصلاً احساسش نمی‌کردم.


این عکس تمامِ چیزیه که من الان از زندگی می‌خوام. :)))




و کاش غمت برامون منحصر به دهه‌های اول محرم نباشه. کاش تمامِ عمرمون بسوزیم و ساخته شیم تویِ این غمِ مقدس عزیزِ دلم.


از دهه‌ی اول محرم امسال هم این شش‌تا قاب بمونه این‌جا.



20 last posts shown.

288

subscribers
Channel statistics