کوک نفس عمیقی کشید،،به خاطراتش رفت و با دیدن مرد توی خاطراتش لبخند محو..اما دردناکی زد
نفس کلافه ای کشید،دلش نمیخواست به اون خاطرات و اون مرد فکر کنه اما دلتنگ بود با خودش گفت یه چند دقیقا فکر کردن که چیزی نمیشه! سمت تخت چوبی و قهوه ای رنگ دونفره ای که توی اتاق کنار پنجره بود رفت و روش نشست و بعد از مکث کوتاهی دراز کشید و چشماش رو بست،بست تا به تهیونگی که دیگه مال اون نبود فکر کنه،خاطراتش دوست داشتنی ترین بخش زندگیش بودن البته،،جز این آخری ها که که جونگکوک با فکر کردن بهشون هردفعه حالش بد میشه شروع کرد به فکر کردن،فکر کردن به
رفتنشون به اون ساحل که غروب ها انعکاس خورشید نارنجی رنگ روی آب پر موج دریا میوفتاد و بنظرش ساحل رو چند برابر دوست داشتنی تر میکرد ولی تهیونگ انعکاس ماه رو بیشتر دوست داشت ، به شب قدم زدن هاشون زیر ماهی که شهر رو شاید نه ولی آسمون رو روشن میکرد،به بستنی های شکلاتی که یبار درکنار طعم بلوبری امتحانش کرده بودن و بنظرش مزهی جالب و جدیدی میداد، به بغل هم روی همین تخت دونفره ای که دراز کشیده خوابیدنشون، به غرق بوسه های عمیق و دوست داشتنیش شدن، به لقب های دوست داشتنی ای که هیچوقت نه از روی زبون اون و نه از رو زبون تهیونگ افتاد، به خوردن قهوه با شکلات تلخ و شیری که همیشه کوک برای اینکه از کابینت برشون داره به سراغ تهیونگ میرفت، به حسادت ها و خودخواهی های غیر مستقیم اما قشنگ تهیونگ، به نوازش های آروم و بغل های آرامبخش ته ..و....
کوک آروم آهنگی که تهیونگ علاقه ی خاصی بهش داشت رو زیر لب زمزمه کرد و بی توجه به اشک هاش و صدای لرزندش ادامه میداد..
The end..
M-
نفس کلافه ای کشید،دلش نمیخواست به اون خاطرات و اون مرد فکر کنه اما دلتنگ بود با خودش گفت یه چند دقیقا فکر کردن که چیزی نمیشه! سمت تخت چوبی و قهوه ای رنگ دونفره ای که توی اتاق کنار پنجره بود رفت و روش نشست و بعد از مکث کوتاهی دراز کشید و چشماش رو بست،بست تا به تهیونگی که دیگه مال اون نبود فکر کنه،خاطراتش دوست داشتنی ترین بخش زندگیش بودن البته،،جز این آخری ها که که جونگکوک با فکر کردن بهشون هردفعه حالش بد میشه شروع کرد به فکر کردن،فکر کردن به
رفتنشون به اون ساحل که غروب ها انعکاس خورشید نارنجی رنگ روی آب پر موج دریا میوفتاد و بنظرش ساحل رو چند برابر دوست داشتنی تر میکرد ولی تهیونگ انعکاس ماه رو بیشتر دوست داشت ، به شب قدم زدن هاشون زیر ماهی که شهر رو شاید نه ولی آسمون رو روشن میکرد،به بستنی های شکلاتی که یبار درکنار طعم بلوبری امتحانش کرده بودن و بنظرش مزهی جالب و جدیدی میداد، به بغل هم روی همین تخت دونفره ای که دراز کشیده خوابیدنشون، به غرق بوسه های عمیق و دوست داشتنیش شدن، به لقب های دوست داشتنی ای که هیچوقت نه از روی زبون اون و نه از رو زبون تهیونگ افتاد، به خوردن قهوه با شکلات تلخ و شیری که همیشه کوک برای اینکه از کابینت برشون داره به سراغ تهیونگ میرفت، به حسادت ها و خودخواهی های غیر مستقیم اما قشنگ تهیونگ، به نوازش های آروم و بغل های آرامبخش ته ..و....
کوک آروم آهنگی که تهیونگ علاقه ی خاصی بهش داشت رو زیر لب زمزمه کرد و بی توجه به اشک هاش و صدای لرزندش ادامه میداد..
The end..
M-