در‌فراسویِ‌ماه؛


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


صدای خنده های بلند خرگوش مهربونش وقتی کنار ساحل بلندش کرده بود و تو بغلش میچرخوندش تو سرش میچرخید و گیجش میکرد
+هی کیم!
+کیم با توعم!
با صدای بلند مرد مضطرب رو ب روش ب زمان حال برگشت و نگاه خنثی و سردش رو ب چشمای شخص رو ب روش داد
_منکه بهت گفتم نمیتونم جیمین،از وقتی اون رفت نمیتونم بخونم چون اون و خالش الهام بخش برای خوندن و حتی زندگیم بودن
روی صندلی کوتاه و مشکی رنگ داخل رختکن نشست و دستاشو بین موهاش برد و چنگی ب موهاش زد
_اون ..نور من بود خودت میدونی!
جیمین سرشو ب نشونه تایید تکون داد و سمت تهیونگ اومد و دستش رو شونش گذاشت
+ولی همه اونجا منتظرن ک اجرا کنی،منتظرن بعد از 3 سال از عزاداری برای رفتنش بخونی،میخوای ناامیدشون کنی؟
تهیونگ با حرف جیمین تک خنده ی با صدایی زد
_3 سال گذشت؟3 سال شد ک دیگه نیست برام حسودی کنه؟
اشک تو چشم سمت چپش حلقه زد و بلافاصله انگشتش رو زیر چشمش کشید مکث کوتاهی کرد و از جاش پاشد
_ببین فقط یه ترک...فقط یه ترک میخونم و میرم
+قبوله کیم تهیونگ کله شق!
به سمت استیج رفتن،تهیونگ بخاطر اینکه تو این مدت از آدما دور بود دیدن جمعیتی ک خوشحالن آزارش میداد
اون خیلی وقت بود نخندیده بود
خیلی وقت بود خوشحال نبود..
ملودی آهنگ شروع شد..
همه از شنیدن ملودی آهنگ متعجب و غمگین شدن،اون آهنگ تهیونگ نبود،اون آهنگ still with you کوک بود...
جیمین با شنیدن ملودی نگاه متعجبی ب تهیونگ کرد و تهیونگ طوری ک جیمین بشنوه زمزمه کرد
_فقط اینطور میتونستم بخونم،ببخشید بهت نگفتم
و شروع ب خوندن کرد..با رسیدن ب ورص آخر صداش کمی میلرزید و با گفتن آخرین کلمه‌ی متن آهنگ چشاش رو بست به اشکش اجازه ی ریختن داد
از استیج خارج شد و دیگه هیچوقت هیچکس حتی جیمین از اون خبری دریافت نکرد .
The end
M-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


سیگار رو از گوشه ب لبش برداشت دودی که ریه هاش رو پر کرده بود رو بیرون داد،مثل همیشه تو چشماش هیچ حسی جز خستگی نبود نگاهی به پسر جونی که کنارش بایستاده بود و به جلو زل زده بود کرد و لبخند محوی روی لباش نقش بست،خیلی وقت بود حتی لبخند اینطوری هم نزده بود پسر که متوجه سنگینی نگاه شده بود و به مرد نگاه کرد و با دیدن لبخندمحوی که روی لبای مرد بود لبخند پررنگی زد و با انگشت به ماه اشاره کرد و دوباره نگاهش رو به،رو به روش داد:
_موسیو نگاه کنید،قشنگ‌ نيست؟در بین تاریکی و سیاهیه شب میدرخشه
کوتاه میخنده و سرشو پایین میندازه و ادامه میده :
_ دلیلی که تو ذهنم برای اینطور تابیدن ماه هست یجورایی بچگونست اما باز بنظرم اینطوره
مرد با دقت به حرفای پسر گوش داد و آروم با صدای بمش لب زد :
+بنظرت چه دلیلی داره؟
نگاهش رو به مرد کرد :
_اگر بگم فکر می‌کنید بچم موسیو
مرد بدون معطلی جوابش رو داد و لبخند محو روی لبش پررنگ تر میشد:
+تو الانشم از نظر من بچه ای!پس بگو میخوام بدونم
پسر کوتاه میخنده و به ماه نگاه میکنه و آروم با صدای ملایم همیشگیش شروع میکنه :
_همه ماه و خورشید رو باهم کاپل میدونن اما من اینطور نیستم
بنظر من ماه اسم یه مرد عاشق پیشه ای تو یه سرزمین دور افتاده بوده که عاشق دختری میشه که بهم رسیدنشون غیر ممکن بود،چون دختر وقتی بدنیا اومد تاریخ و فردی که قراره باهاش ازدواج کنه مشخص شده بود،این یه رسم بود پس از قرار معلوم ماه هم همسر آینده ای داشت که حتی دیدار هاشون ب 10 بار نمی‌رسید و ماه ناامیدانه از بازار شهر داشت رد میشد تا اون دختری که عاشقش بود رو دید،تنها با دیدنش چند لحظه مجذوب زیباییه اون شد و بعد از چند لحظه عزمش رو جذب کرد تا تنها شانسش رو امتحان کنه،میدونست که قرار نیست جوابی بگیره اما امتحان کردنش ضرری براش نداشت چون جز عشق اون دختر هیچی توی قلب و مغزش نداشت پس سمت دختر رفت و مچ دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید و رفت جایی که چند سال پیش متروکه شده بود و معمولا کسی اونجا نمیومد
دوتا دست های دختر رو گرفت و تو چشماش زل زد و به عشقش اعتراف کرد دختر هم واکنش غیر منتظره ای داد،اونم به این پسر دلبسته بود اما خوب میدونست نمیشه و لبخند تلخی زد آروم روی لبای مرد رو بوسید
به آسمون نگاه کرد و با دیدن اینکه هوا داره تاریک میشه نگاهی به پسر کرد ، لبخند محو و مهربونی که همیشه روی لباش بود از بین رفته بود و خواستار این بود که زودتر برگردن؛ماه نگران از دختر دلیل این اصرار رو پرسید،،دختر جدی به چشماش نگاه کرد و راجع به اینکه از تاریکی می‌ترسه و دلیل این موضوع گفت ماه متوجه شد که هنوز هیچی از دختری که دیوانه وار عاشقشه نمیدونه و دختر رو به خونش رسوند و رفتنش رو تماشا کرد فردای همون روز اعلام شد توی شهر عروسیه،درسته عروسیه اون دختر عاشق پیشه ای که از تاریکی می‌ترسید،،عروسی تو شب برگزار می‌شد و ماه نگران ترس دختر بود وکاری ازش برنمیومد و با ناامیدی تمام به خونه برگشت،سمت شیشه ی شراب رفت و کامل سر کشیدش و بعد از تموم شدن بطری و مست شدنش بطری رو شکست و تیکه ی شیشه رو دستش گرفت و خودشو کشت،چون دنیا براش بی معنی بود و اون دیگه نمیتونست به عشقش برسه
عصر موقعی که داشتن تدارک عروسی رو میدیدن دختر دنبال ماه می‌گشت اما هیچ جایی نمیدیدش و وقتی هوا داشت تاریک میشد چیزی توی آسمون نظرش رو جلب کرد،یه چیز سفید دایره شکل درحال رفتن به آسمون بود واسش عجیب بود و ذهنش رو درگیر کرد،وقتی شب شد دوباره چشمش به اون گردیه تو آسمون افتاد،،انگار که اونم داشت نگاهش می‌کرد انگار میگفت نگران نباش من تاریکی رو برات روشن میکنم و این باعث شد یاد یکنفر بیوفته..ماه
مرد با صدای بمش تک خنده ای زد :
+نه جدا این قشنگ بود بچه
پسر کوتاه میخنده و به نگاهش رو به مرد میده :
_برای همین من ماه و عشقش رو تحسین میکنم
مرد به نشونه رضایت سرش رو تکون داد و به ماه نگاه کرد :
+منم همینطور بچه،منم همینطور
The end .
M-




عاشقِ او بودن؟)
نمیدانم...شاید عاشق او بودن برای من ندای آرامی همانند صدای موج های ساحل باشد که هر دَم با شنیدنش قلبم به آرامشی که می‌خواهد برسد..
عاشق او بودن به من یاد داد که دنیای پوچ و بی ارزشی که تا کنون دیدم،هنوز ذره ای ارزش دارد..چون او هم همانند من توی همین دنیای بی ارزش زندگی می‌کند...
عاشق او بودن خیلی چیزها را برایم آسان تر کرد
عاشق او بودن،به زندگیه بی رنگ و روحِ من جان و رنگ بخشید
عاشق او بودن به دلیلی برای نفس کشیدن من تبدیل شد
زندگیِ من بدون عشق او...همانند ماه بدون خورشید است..
همانقدر بی معنا...همانقدر تاریک....همانقدر پوچ..
The end
M-




‌پسر به چهره ی خسته ی مرد که حتی زمانی که خواب بود خستگیش نشون داده می‌شد زل زد،دستش رو سمت صورت بی نقص و زیبای مرد برد و با پشت انگشت اشارش گونش رو نوازش کرد،،مرد با حس آرامشی‌ ک یهو بهش منتقل شد آروم چشماشو باز کرد و چهره ی پسر که لبخند پررنگی داشت و لبخندش مثل نور ماه براش زیبا بود رو دید
_بیدار شدی ناپلئون؟بیدارت کردم؟
پسر مکثی کرد و لبخندش محو شد
_شاید اصلا نباید نوازشت میکردم ک بیدار بشی...
سرشو پایین انداخت
_ببخش..
قبل کامل کردن حرفش مرد بازوی پسر رو سفت گرفت و سمت خودش کشید و تو بغلش پسر رو محو کرد و دستاشو دور کمر پسر حلقه کرد و روی موهای پسر رو عمیق بوسید
+خفه شو،ب این آرامش برای خوابیدن نیاز دارم
مرد لبخند محوی زد و دوباره روی موهای پسر رو عمیق بوسید،پسر از خجالت داشت آب میشد و قلبش تند تند میزد ولی سرشو روی سینه ی مرد گذاشت و ترقوه‌ش رو بوسید و چشماشو بست
_دوستت دارم ناپلئون
+منم دوستت دارم اوژنیه نورانیم.
The end
M-




دستاتو به من بده و بیا باهم،همراه اون باد خنک پاییزی که لابه لای موهات درحال رقیصدنه به مقصد بی انتهامون بریم،بریم به همون کافه ی همیشگی،بریم به اون پارک هایی که باهم ازشون رد شدیم،بیا بریم،باهم به اون آهنگی که دیگه برای "ما" بود گوش کنیم،بیا وقتی بارون گرفت دستای همو محکم تر بگیریم و زیرش قدم بزنیم،بیا اصلا همه ی اونا و منو تو،چطوره؟
اصلا بیا دستمو بگیر و باهم از این آدما فرار کنیم،آدم هایی که درکمون نکردن،بجای نوازش زخم زدن و...بیا باهم بریم جایی که هیچکدومشون نباشن،فقط من باشم و تو من نگاه کنم به اون چشمای قشنگت که همیشه برام زیبا ترینه و تو؟بخاطر مبهوت شدنم بخاطر زیباییت خندت بگیره و با دیدن خندت بیشتر غرق زیباییت شم...
The end
M-




با گوشیش بهش تکستی داد"میای همو برای آخرین بار ببینم هیونگ؟ میای پیشم همونجایی ک همیشه میشستیم و شهر رو تماشا میکردیم؟اونجا منتظرم..اگرم نیومدی ک اشکال نداره فقط،زندگی خوبی داشته باش تو هنوزم برای من همه چیزی !"
روی زمین نشست و ب ماشین هایی ک فقط چراغ هاشون توی شب مشخص بود زل زد و به فکر فرو رفت
فلش بک'
_قرار بود ببوسیم!
تهیونگ نیشخندی زد
+میخوای بوسیده شی اوژنی؟
کوک سرشو با عجله تکون داد
_بله ناپلئون بنده دلم میخواد بوسیده شم!
تهیونگ قدم های نسبتا بلندی سمت کوک برداشت و با رسیدن ب پسر چونش رو گرفت و سر کوک و بالا گرفت و خودشو بهش نزدیک کرد و نیشخند پررنگی زد
+اوه،جدی؟
_جدیم ناپلئون بدجنس!!!
تهیونگ سعی می‌کرد خندش رو کنترل کنه و لب هاش رو جمع کرد و تو چشمای تیله‌ایه کوک زل زد و جفت ابروش رو بالا انداخت
+نشنیدم!
کوک لبخند شیطنت آمیزی زد و سرشو سمت گوش ته برد و آروم زمزمه کرد
_اوژنیت بی قرار بوسه های توعه ناپلئون!
تهیونگ با دیدن دلبری کردن اوژنیش لبخندی میزنه و کوک رو توی بوسه های عمیق و نرمش غرق میکنه
زمان حال'
نیم ساعت گذشت...نیومد...
دستش رو سمت موهاش برد و چنگی بهشون زد و بی قراری میکرد
اون قصد داشت از اونجا بپره...چون رفتن ناپلئون عزیزش براش سخت تر از همه چیز بود
چرا رفت؟
تک خنده ای زد و نگاهش رو ب صفحه ی قفل گوشی ک نه مسیجی داشت و نه پیامی و فقط گذر زمان رو نشون میداد، داد و زمزمه کرد
_چ احمقی هستم ک فکر میکنم میاد!
سمت نرده ها رفت و ب روی سکو رفت و خواست بپره ک ی فکری ب ذهنش رسید..."اگر ترافیک باشه چی؟،اگر راه رو بسته باشن؟"
از سکو پایین اومد و چشماشو بست و ب نسیم نسبتا خنکی ک می‌وزید اجازه داد ک ب صورتش بخوره و بعد از گذشت یک ربع صدای پا از پشت سرش شنید
با عجله برگشت و ناپلئونش رو دید دیدن اون باعث شد لبخند پررنگی بزنه و زمزمه کرد
_اومدی هیونگی؟واقعا اومدی...
سمت تهیونگ رفت و خودشو تو بغلش برد و بدون اختیاری اشکاش ب ریختن کرد و با صدای لرزیدش شرو کرد
_میشه برگردی؟ میشه برگردی و دوباره همه رو جا برام روشن کنی؟
تهیونگ دست های سردش رو دور کمر کوک حلقه کرد و زمزمه کرد
+دلتنگت بودم اوژنی..
کوک با شنیدن این حرف قلبش آروم گرفت ...ناپلئونش دلتنگش بود...پس میتونست کاری کنه برگرده لبخندی زد و سرشو کمی عقب برد و لباشو روی لبای ناپلئونش قرار داد و بوسه های عمیقی روش گذاشت،بعد از مکثی سرشو عقب برد که تهیونگ بلافاصله سرشو جلو برد و بوسه های عمیقی روی لبش قرار داد
The end
M-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


کوک نفس عمیقی کشید،،به خاطراتش رفت و با دیدن مرد توی خاطراتش لبخند محو..اما دردناکی زد
نفس کلافه ای کشید،دلش نمی‌خواست به اون خاطرات و اون مرد فکر کنه اما دلتنگ بود با خودش گفت یه چند دقیقا فکر کردن که چیزی نمیشه! سمت تخت چوبی و قهوه ای رنگ دونفره ای که توی اتاق کنار پنجره بود رفت و روش نشست و بعد از مکث کوتاهی دراز کشید و چشماش رو بست،بست تا به تهیونگی که دیگه مال اون نبود فکر کنه،خاطراتش دوست داشتنی ترین بخش زندگیش بودن البته،،جز این آخری ها که که جونگکوک با فکر کردن بهشون هردفعه حالش بد میشه شروع کرد به فکر کردن،فکر کردن به
رفتنشون به اون ساحل که غروب ها انعکاس خورشید نارنجی رنگ روی آب پر موج دریا میوفتاد و بنظرش ساحل رو چند برابر دوست داشتنی تر میکرد ولی تهیونگ انعکاس ماه رو بیشتر دوست داشت ، به شب قدم زدن هاشون زیر ماهی که شهر رو شاید نه ولی آسمون رو روشن میکرد،به بستنی های شکلاتی که یبار درکنار طعم بلوبری امتحانش کرده بودن و بنظرش مزه‌ی جالب و جدیدی میداد، به بغل هم روی همین تخت دونفره ای که دراز کشیده خوابیدنشون، به غرق بوسه های عمیق و دوست داشتنیش شدن، به لقب های دوست داشتنی ای که هیچوقت نه از روی زبون اون و نه از رو زبون تهیونگ افتاد، به خوردن قهوه با شکلات تلخ و شیری که همیشه کوک برای اینکه از کابینت برشون داره به سراغ تهیونگ میرفت، به حسادت ها و خودخواهی های غیر مستقیم اما قشنگ تهیونگ، به نوازش های آروم و بغل های آرامبخش ته ..و....
کوک آروم آهنگی که تهیونگ علاقه ی خاصی بهش داشت رو زیر لب زمزمه کرد و بی توجه به اشک هاش و صدای لرزندش ادامه میداد..
The end..
M-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


کیم تهیونگ ، نویسنده ای که بخاطر کتاب های عاشقانه و جملات دوست داشتنیش که همیشه سر زبون معشوق ها بود مشهور شده بود و همه از پیر و بچه عاشق قلم دوست داشتنیش بودند با این حال هیچکس تا به حال چیزی از رابطه‌ی عاشقانه ی اون با شخصی چیزی نشنیده بود،یعنی فردی که اینقدر زیبا عشق رو میدونه عاشق نشده؟معشوقی نداره؟چطور ممکنه؟
این حرفا و سوال ها همیشه بین مردم میپیچید،تا اینکه اخرین کتابِ کیم چاپ شد،صفحه‌ی اول جمله ای توجه‌ی همه رو جلب میکرد "برای مهربونِ من" طرفدار هایی که همیشه کنجکاو رابطه‌ی عاشقانه ای اون بودن با اشتیاق چندبرابر کتاب جدید کیم رو خوندن،اما اون کتاب طوری نبود که انتظار داشتن،اون داستان درمورد دوتا همجنس بود!تعجب آور بود چون کیم هیچوقت توی داستان هاش از جنسیت استفاده نمیکرد،اسم هایی رو روی شخصیت هاش میزاشت که مال همه جنسیت ها بود
ولی داستان ..
'داستان درمورد دو تا عاشقی بود که یک عشق ممنوعه قلبشون رو تسخیر کرده بود اونا میدونستند عاشقن،هردوشون از احساس هم متوجه بودن،اما این ممنوع بود و برای همین سکوت رو انتخاب کردن ، بعد از گذشت چندین سال پسر عشقش افراطی میشه،دیوونه و مجنون مردی میشه که دیوونه وار عاشقشه برای همین چشماشو روی اون ممنوعیت میبنده و با اینکه میدونه مرد خوب احساسش رو میدونه بهش اعتراف میکنه،مرد شکه میشه نه بخاطر اعتراف ،، بخاطر ریسک یهویی پسر
مرد..مرد نمیتونه بخاطر یه مشت احساسات پسر رو توی یه باتلاق ممنوع بکشه،نمیتونست برای همین ترکش کرد‌
رفت و قصر زندگیش که بر پایه ی وجود پسر بود روی سرش آوار شد .. بعد از سالها بهش خبر رسید اون پسر سخت مریض شده ولی نتونست به خودش این اجازه رو بده که بره ببینتش بره و بهش بگه چقدر متاسفه،متاسف؟تاسف اون به درد پسر نمیخورد برای همین از پرستار هاش وضعیت اون رو هرروز و گاهی چند ساعت یکبار می‌پرسید تا اینکه 15 ژوئن سال 1980 درست 1 سال بعد از مریض شدن اون پسر،به مرد خبر رسید که اون مرده،مرد دیگه بیخیال افکارش شد،به بیمارستان رفت و به پیکر بی جون پسر زل زد و بی اختیار اشک ریخت،پرستار ها نامه ای به دست مرد رسوندن گفتن که این نامه از طرف اون پسره،مرد تعجب کرد و وقتی به خونش رسید روی مبل نشست و نامه رو باز کرد
"سلام اجوشی،،حالت خوب بوده؟حال من..تو خودت بهتر خبر داری!میدونم خیلی داری به این پرستار های طلفک زنگ میزنی..اینقدر اذیتشون نکن من حالم خوبه ، راستی اجوشی من کتاب جدیدت رو خوندم و تو واقعا فوق العاده مینویسی!
این نامه زمان خوبی به دستت نمیرسه‌..من میدونم تا 4 ماه بیشتر نمیتونم باهات زیر یه آسمون زندگی کنم ولی قول میدم وقتی رفتم تو آسمون از اون بالا مراقبت باشم ، یه وقت نزنه به سرت بیای پیشم اگر بیای نمیبیخشمت باید بمونی و کامل زندگی کنی و به نوشتن فوق العاده‌ت ادامه بدی
اجوشی..من خیلی عاشقتم و میدونم توام خیلی دوسم داری پس به حرفم گوش میکنی؟
من زندگی خودمو کردم پس توام زندگی خودتو کن و وقتی وقتش شد برگرد پیشم ، اونجا که چیزی ممنوع نیست مگه نه؟پس من منتظر توام!
-دوست دار تو : جونگکوکی "

و با خوندن متن توی نامه با لبخند محوی که داشت اشک می‌ریخت.. لبخندش بخاطر شیرین زبونی های پسر و اشک هاش بخاطر نبودن پسر..اون مرد به حرف پسر گوش داد و به پیش اون نرفت و به نوشتن ادامه داد،حدود 5 سال بعد از اون اتفاق آخرین کتاب مرد منتشر شد و مرد فردای اون روز بر اثر ایست قلبی از دنیا رفت ..'
همه ی خواننده های کتاب،بعد از خوندن کتاب به وجد اومدن و اون کتاب خیلی سر و صدا کرد،بلاخره بعد از 2 هفته روز جشن امضای کتاب رسید،همه با خوشحالی کتاب موردعلاقه ی جدیدشون رو به دست گرفتن و به سمت مکان مشخص شده رفتن
که یهو منشیِ نویسنده کیم، خبر شوکه کننده ای بهشون میده،کیم تهیونگ،نویسنده ی کتاب های عاشقانه ی معروف در 20 ژانویه‌ی 1986 بر اثر ایست قلبی از دنیا رفته بود
این خبر به این معنا بود که همه چیز فقط با اختلاف 1 سال درست مثل کتاب آخر کیم شد..
The end..
M-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


فعلا قدیمی هارو میزارم.


خب اینجا متنامو میزارم ازین به بعد.



19 last posts shown.

9

subscribers
Channel statistics