با گوشیش بهش تکستی داد"میای همو برای آخرین بار ببینم هیونگ؟ میای پیشم همونجایی ک همیشه میشستیم و شهر رو تماشا میکردیم؟اونجا منتظرم..اگرم نیومدی ک اشکال نداره فقط،زندگی خوبی داشته باش تو هنوزم برای من همه چیزی !"
روی زمین نشست و ب ماشین هایی ک فقط چراغ هاشون توی شب مشخص بود زل زد و به فکر فرو رفت
فلش بک'
_قرار بود ببوسیم!
تهیونگ نیشخندی زد
+میخوای بوسیده شی اوژنی؟
کوک سرشو با عجله تکون داد
_بله ناپلئون بنده دلم میخواد بوسیده شم!
تهیونگ قدم های نسبتا بلندی سمت کوک برداشت و با رسیدن ب پسر چونش رو گرفت و سر کوک و بالا گرفت و خودشو بهش نزدیک کرد و نیشخند پررنگی زد
+اوه،جدی؟
_جدیم ناپلئون بدجنس!!!
تهیونگ سعی میکرد خندش رو کنترل کنه و لب هاش رو جمع کرد و تو چشمای تیلهایه کوک زل زد و جفت ابروش رو بالا انداخت
+نشنیدم!
کوک لبخند شیطنت آمیزی زد و سرشو سمت گوش ته برد و آروم زمزمه کرد
_اوژنیت بی قرار بوسه های توعه ناپلئون!
تهیونگ با دیدن دلبری کردن اوژنیش لبخندی میزنه و کوک رو توی بوسه های عمیق و نرمش غرق میکنه
زمان حال'
نیم ساعت گذشت...نیومد...
دستش رو سمت موهاش برد و چنگی بهشون زد و بی قراری میکرد
اون قصد داشت از اونجا بپره...چون رفتن ناپلئون عزیزش براش سخت تر از همه چیز بود
چرا رفت؟
تک خنده ای زد و نگاهش رو ب صفحه ی قفل گوشی ک نه مسیجی داشت و نه پیامی و فقط گذر زمان رو نشون میداد، داد و زمزمه کرد
_چ احمقی هستم ک فکر میکنم میاد!
سمت نرده ها رفت و ب روی سکو رفت و خواست بپره ک ی فکری ب ذهنش رسید..."اگر ترافیک باشه چی؟،اگر راه رو بسته باشن؟"
از سکو پایین اومد و چشماشو بست و ب نسیم نسبتا خنکی ک میوزید اجازه داد ک ب صورتش بخوره و بعد از گذشت یک ربع صدای پا از پشت سرش شنید
با عجله برگشت و ناپلئونش رو دید دیدن اون باعث شد لبخند پررنگی بزنه و زمزمه کرد
_اومدی هیونگی؟واقعا اومدی...
سمت تهیونگ رفت و خودشو تو بغلش برد و بدون اختیاری اشکاش ب ریختن کرد و با صدای لرزیدش شرو کرد
_میشه برگردی؟ میشه برگردی و دوباره همه رو جا برام روشن کنی؟
تهیونگ دست های سردش رو دور کمر کوک حلقه کرد و زمزمه کرد
+دلتنگت بودم اوژنی..
کوک با شنیدن این حرف قلبش آروم گرفت ...ناپلئونش دلتنگش بود...پس میتونست کاری کنه برگرده لبخندی زد و سرشو کمی عقب برد و لباشو روی لبای ناپلئونش قرار داد و بوسه های عمیقی روش گذاشت،بعد از مکثی سرشو عقب برد که تهیونگ بلافاصله سرشو جلو برد و بوسه های عمیقی روی لبش قرار داد
The end
M-
روی زمین نشست و ب ماشین هایی ک فقط چراغ هاشون توی شب مشخص بود زل زد و به فکر فرو رفت
فلش بک'
_قرار بود ببوسیم!
تهیونگ نیشخندی زد
+میخوای بوسیده شی اوژنی؟
کوک سرشو با عجله تکون داد
_بله ناپلئون بنده دلم میخواد بوسیده شم!
تهیونگ قدم های نسبتا بلندی سمت کوک برداشت و با رسیدن ب پسر چونش رو گرفت و سر کوک و بالا گرفت و خودشو بهش نزدیک کرد و نیشخند پررنگی زد
+اوه،جدی؟
_جدیم ناپلئون بدجنس!!!
تهیونگ سعی میکرد خندش رو کنترل کنه و لب هاش رو جمع کرد و تو چشمای تیلهایه کوک زل زد و جفت ابروش رو بالا انداخت
+نشنیدم!
کوک لبخند شیطنت آمیزی زد و سرشو سمت گوش ته برد و آروم زمزمه کرد
_اوژنیت بی قرار بوسه های توعه ناپلئون!
تهیونگ با دیدن دلبری کردن اوژنیش لبخندی میزنه و کوک رو توی بوسه های عمیق و نرمش غرق میکنه
زمان حال'
نیم ساعت گذشت...نیومد...
دستش رو سمت موهاش برد و چنگی بهشون زد و بی قراری میکرد
اون قصد داشت از اونجا بپره...چون رفتن ناپلئون عزیزش براش سخت تر از همه چیز بود
چرا رفت؟
تک خنده ای زد و نگاهش رو ب صفحه ی قفل گوشی ک نه مسیجی داشت و نه پیامی و فقط گذر زمان رو نشون میداد، داد و زمزمه کرد
_چ احمقی هستم ک فکر میکنم میاد!
سمت نرده ها رفت و ب روی سکو رفت و خواست بپره ک ی فکری ب ذهنش رسید..."اگر ترافیک باشه چی؟،اگر راه رو بسته باشن؟"
از سکو پایین اومد و چشماشو بست و ب نسیم نسبتا خنکی ک میوزید اجازه داد ک ب صورتش بخوره و بعد از گذشت یک ربع صدای پا از پشت سرش شنید
با عجله برگشت و ناپلئونش رو دید دیدن اون باعث شد لبخند پررنگی بزنه و زمزمه کرد
_اومدی هیونگی؟واقعا اومدی...
سمت تهیونگ رفت و خودشو تو بغلش برد و بدون اختیاری اشکاش ب ریختن کرد و با صدای لرزیدش شرو کرد
_میشه برگردی؟ میشه برگردی و دوباره همه رو جا برام روشن کنی؟
تهیونگ دست های سردش رو دور کمر کوک حلقه کرد و زمزمه کرد
+دلتنگت بودم اوژنی..
کوک با شنیدن این حرف قلبش آروم گرفت ...ناپلئونش دلتنگش بود...پس میتونست کاری کنه برگرده لبخندی زد و سرشو کمی عقب برد و لباشو روی لبای ناپلئونش قرار داد و بوسه های عمیقی روش گذاشت،بعد از مکثی سرشو عقب برد که تهیونگ بلافاصله سرشو جلو برد و بوسه های عمیقی روی لبش قرار داد
The end
M-