5 Aug, 17:44
5 Aug, 17:43
5 Aug, 13:36
5 Aug, 12:44
5 Aug, 10:39
5 Aug, 10:38
5 Aug, 02:06
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعهای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه.اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایهی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟
Somewhere between friendship and love, two people are swallowed by the darkness between them. Holding onto something they were never able to name, they wonder if it was ever real or just an illusion.
5 Aug, 02:05
با صدای چند تقه به در از فکر بیرون اومد."بیا تو"سونگ به سمت سوکجین رفت و تعظیم کوتاهی کرد. "قربان پسر جناب لی رو آوردیم""بیار پیشم""چشم قربان"تعظیمی کرد و از در خارج شد.بعد از چند دقیقه سونگ برای بار دوم به در ضربه زد. "بیا تو"در باز شد و جین پسر مظلومی که داخل خودش جمع شده بود رو دید."ما رو تنها بزار"سونگ با تعظیمی آن دو پسر رو تنها گذاشت. "سرتو بالا بگیر"جین با ندیدن واکنشی از جانب پسر عصبی شد."خوشم نمیاد دو بار حرفمو بزنم"هیسونگ از تن صدای بلندی چشماشو بست و آروم سرشو بالا گرفت."منو میشناسی""خ..یر ق..ربان""من دوست پدرت بودم،کسی که پدرت تمام پول و اموالشو برای خودش کرد و با اموال من بهترین زندگی رو داره"بلافاصله بعد صحبتش پوزخندی زد."میدونی چرا اینجایی""ن..نه""برای انتقام از پدرت""خواهش میکنم قربان،من بی گناهم،لطفا باهام کاری نداشته باشین"جین با احساس دلسوزی، بادیگارد مو قهوه ای رو صدا کرد.با ورود بادیگارد دستور بردن پسر رو داد." قربان خواهش میکنم منو نبرید"با رفتن پسر هوفی کشید و به فکر فرو رفت."سوکجین نباید بهش رحم کنی،تو این همه سال نقشه نکشیدی که عقب بکشی"
5 Aug, 01:51