𝑨𝑢𝒓𝑜𝒓𝑎


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


Xntp's who were noobs♡
Sillage:http://t.me/HidenChat_Bot?start=1380005037

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


My happy times ask me this question:
Are you really okey?

Awake-jin🌿📜


شمع های معطر^^


Forward from: ᴄʜɪᴍ ᴅᴀɪʟʏ
سلام به عتیقه‌فروشیِ جادوییِ چیماتیک خوش‌ اومدید!
من چیم هستم و اینجا شما رو برای یه خرید راحت و هیجان‌انگیز راهنمایی میکنم✨
شما اینجا میتونید اشیای قدیمی و البته جادویی زیادی پیدا کنید که من براتون لیست میکنم:

مجسمه: ۳آهنگ با وایبی که از شما و دیلی‌تون میگیرم.

شمع‌های معطر: ۱ عنصر از جدول تناوبی که به نظرم به شخصیت شما نزدیکه و یکسری توضیحات درموردش.

تابلوی نقاشی: ۱ نماد هنری/فرهنگی/اساطیری با توضیحات و عکس که به شخصیت شما میخوره.

برای داشتن هر کدوم از اشیای اسرارآمیز مغازه‌ی من میتونید این پیام رو فوروارد کنید توی چنل‌هاتون و بهم بگید که کدوم رو میخواید تا من به دستتون برسونم🧙🏻

لطفا قبل از سفارش حتما موجودی های مغازه رو چک کنید که یه وقت تموم نشده باشن🥺.


نمیدونم چقدر از اینکه دیگه اینجا نیستی گذشته.
اما...اما دلم برات تنگ شده.
هیچ وقت تلاش هام برای جلب توجهت یادم نمیره.
اینکه با هر ضرب و زوری که شده حتی از ریز ترین سوراخ های اون خونه کهنه و قدیمی، برات چیزی پیدا میکردم تا بخوری.
اینکه چندین ساعت وقتی روی پاهام خوابیده بودی و من به نوازشت ادامه دادم.
و با امید اینکه فردا قطعا باهام مهربونه چشمانم را بستم.
اما وقتی اون بی محلیت رو دیدم، دوباره به خط اول برگشتم.
شاید مسخره باشه...اما دلم میخواد به اون افسانه مرد گربه‌ای باور داشته باشم.
اینکه وقتی ببوسمت، تو به یک پرنس خوش قد و قامت تبدیل بشی.
اما تو رفتی...و من رو تنها گذاشتی.
امیدوارم آروم بخوابی، دَنی.


بعضی اتفاقا انقدر تکرار میشن
که بعد یه مدت فقط باید بری توی اتاق و اهمیت ندی.




Hi guys.
سیاژ&سِرین صحبت میکنن🌱✨
با سومین چالش در خدمتتون هستیم.
اینو فور کنید به چنل های زیباتون،
و از ۱ تا ۴۴، یک عدد رو انتخاب کنید.
من از داستان دزیره برای شما یک دیالوگ از شخصیت ها رو انتخاب می‌کنم و میگم~
-پرایوت ها شیر نکنید، ممنونم.


مادربزرگم که میگه اگه خیلی با گوشی درگیر باشی معتادش میشی
منکه دو بار رفتم کمپ و برگشتم.




خوشحال بمونید..این تنها کاریه که تا آخرین لحظه ازتون بر میاد
11:11+1..gn🐚🌊


دقیقه‌ها به این عکس‌ها نگاه کردم.
زمان از دستم در رفته بود.
سعی به تجدید خاطره ها کردم.
ذهنم، پر از خالی بود.
حتی به یاد ندارم در چه زمانی گرفته شد.
این چند وقت خیلی پیش میاد.
خاطره‌ها از یادم می‌ره.
نگران اون روزی هستم که تو را از یادم ببرم.
من پیرزنی بیش نیستم.
که از دار دنیا یک مداد و دفتری بیشتر ندارم.
الان که روز های آخر زندگی‌ام رو سپری میکنم.
به دنبال این هستم، تا آخرین لحظات، تو را به یاد داشته باشم.
هر روز ساعت‌ها جلوی پنجره، روی صندلی نَئنوعی می‌نشینم.
و اون دفتر کهنه رو ورق میزنم.
سفرنامه‌ای را می‌خوانم.
گمان کنم این عکس ها مربوط به این سفر دونفره ما باشد.
شاید مسخره باشد...اما دوست دارم برای بار آخر لذت اون سفر و خوشی هایش را با تمام سختی‌هایی که داشت، تجربه کنم.


خونه های قدیمی>>>>>


و کاش میفهمیدن اگه تابستونمون رو با این حرف ها خراب کنن باعث نمیشه چیزی عوض بشه!


کاش میفهمیدن اینکه تلاش نمیکنم،دلیل نمیشه هدف نداشته باشم.


دلم برای این خونه تنگ شده بود..


با هر قدمی که بر می‌داشت آبِ بیشتری به اطراف پرتاب میشد.
از وقتی بارون شروع شده بود، دوان دوان به دنبال سرپناهی میگشت تا خیس نشه، می‌دونست تا چند دقیقه دیگه این بارون پودری به یک سیلاب تبدیل میشه.

با رسیدن به مکان مورد نظر، تکونی به خودش داد تا قطرات بارون از روی کت نسکافه‌ای رنگش به پایین بِچِکَد.
نیم بوت‌هایش رو هم روی پادری‌ای که نوشته روی اون "خوش آمدید" رو به موت بود کشید.

با صدای زنگ کوچک بالای در، حواس تعداد معدود کسانی که توی کتابخونه نشسته بودن به دختر مو مشکی که کمی هم خیس شده بود، دادند.
با اینکه تعداد زیادی نبودن، دختر از این نگاه ها معذب بود.
سریع راهش رو به سمت قفسه های زوار در رفته کج کرد.

نگاه کلی به همه کتاب‌ها انداخت، می‌دونست چیزی که میخواست کجاست، اما نگاه کردن به کتاب ها و قدم زدن بینشون احساس جادویی بهش میداد.
پاهاش رو به صورت ضربدری جلو هم می‌گذاشت، یاد یکی از داستان ها افتاد دختری که کنار قفسه ها قدم میزد و بالاخره بعد مدت ها معشوق‌اش رو ملاقات کرده بود و خودش رو به مکان امنش رسونده بود.

اما وقتی چشم باز کرد، نه خبری از معشوقه بود و نه انتظار چندین ساله و نه حتی احساسی به نام عشق.

کتاب رو برداشت، روی صندلی کنار پنجره نشست.
درست حدس زده بود بارون شدید تر شده بود، و اینطور که معلوم بود حالا حالا ها بند نمیومد.

مشغول خوندن شده بود، وقتی سرش رو بالا آورد پیر مردی که تازگی‌ها به اونجا اومده بود رو دید، مشغول جمع کردن کتاب‌هایی بود که افراد بی مسئولیت اون‌ها رو همونجا می‌گذاشتند.
وقتی پیر مرد خیر‌گی نگاهی رو حس کرد سرش رو بالا آورد. به دختر لبخندی زد.
اما اون دختر سریع نگاهش رو به سمت پنجره معطوف کرد، که همون لحظه با آسمون خراشی که زده شده، دختر رو غافلگیر کرد.

صدای چوب های کهنه که درآمده بود. چندی بعدش موسیوی پیر روی صندلی جلوی دختر نشست.
با گرمی باهاش صحبت میکرد.
زیاد دختر رو دیده بود که ساعت ها تک و تنها می‌نشست و کتاب میخوند.
میدونست با کسی صحبت نمیکنه.
پس برای اینکه حتی اندازه یک بند انگشت هم که شده اعتمادش رو جلب کنه اون رو به خوردن یکی از نوشیدنی‌هایی که خودش خلق کرده بود دعوت کرد.
دستان چروکید‌اش رو دور لیوان طوسی رنگ حلقه کرده بود.

پیرمرد وقتی لیوان رو کنار دختر گذاشت، کنجکاوانه اسم دختر رو پرسید.
و دختر روی کاغذی که کنارش بود با قلم مشکی با خط خوشی که داشت کلمه "ماتیلدا" رو نوشت.
اون موسیوی مهربونی بود، و این رو از رفتارش کاملا قابل مشاهده بود.

دختر که ماتیلدا معرفی شده بود،وقتی از اون نوشیدنی که اسمش رو نمیدونست خورد، چهرش باز شد، مشخص بود نوشیدنی به خوش طعمی اون نخورده بود.
و پیرمرد بدون اینکه حتی سوالی ازس پرسیده باشه
اسم نوشیدنی که " کارامل ماکیاتو" بود رو بهش گفت.

نویسنده عزیزم، اگر این صفحه از دفتر خاطراتت رو میبینی، این نوشته‌ای از طرف من به توست.
اون روز،از کنج قفسه کتابخونه دیدمت، که چجوری در رویاهایت غرق میشدی.
میدونستم روزی می‌رسد که منو انتخاب کنی، تا همدمت شوم، کسی نبود تا از درد‌هایت بگی، از گله هایت، زور‌های شادت...
داستان‌های عاشقانه زیادی خوندی تا شاید بتونی در اون ها معنی این احساس رو درک و یا حتی آن را تجربه کنی، اما من این احساس دوست داشتن را درون خودت کشف کردم، چیزی که تو سالیان سال به دنبالش بودی.
سعی در عوض کردن خودت نباش، تو بهترین خودت هستی.
این افکار مریض مردم هستند که باید تغییر پیدا کنند، یا نه...باید نابود شوند.
حرف های زیادی برای گفتن دارم، اما حافظه‌ام یاری نمی‌کند.

باید بگویم روز های زیبایی را در کنارت سپری کردم، و به این که نوشته‌های تو صفحات کهنه من را پر کرده است افتخار میکنم.

-دوستار تو، سیاژ.

#myfriends


از سری مشکلاتی که تو زندگیم دارم
وقتیه که به نفس کشیدنم دقت میکنم..حداقل تا یه ربع مثل گراز خُرخُر میکنم👍🏼


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
وایب امروز...🤍🎨


Forward from: چالِش نَعناٰیی
با صدای رقص پاهای باد روی موج از خواب بیدار میشی،کافیه فقط سرتو‌ بچرخونی تا بتونی دریا رو ببینی؛ آسمون صاف و خورشید تابان بهت سلام می‌کنن
بلند میشی، لیوان قهوه ای که تازه دم کردیو میاری و کنار پنجره می‌شینی،کتاب مورد علاقت رو باز میکنی و شروع میکنی به‌ خوندن، بدون اینکه به گذر زمان توجهی بکنی...
@auroraa1986


بعضی اهنگا واسه روح و روانم زیادین.

20 last posts shown.

13

subscribers
Channel statistics