با هر قدمی که بر میداشت آبِ بیشتری به اطراف پرتاب میشد.
از وقتی بارون شروع شده بود، دوان دوان به دنبال سرپناهی میگشت تا خیس نشه، میدونست تا چند دقیقه دیگه این بارون پودری به یک سیلاب تبدیل میشه.
با رسیدن به مکان مورد نظر، تکونی به خودش داد تا قطرات بارون از روی کت نسکافهای رنگش به پایین بِچِکَد.
نیم بوتهایش رو هم روی پادریای که نوشته روی اون "خوش آمدید" رو به موت بود کشید.
با صدای زنگ کوچک بالای در، حواس تعداد معدود کسانی که توی کتابخونه نشسته بودن به دختر مو مشکی که کمی هم خیس شده بود، دادند.
با اینکه تعداد زیادی نبودن، دختر از این نگاه ها معذب بود.
سریع راهش رو به سمت قفسه های زوار در رفته کج کرد.
نگاه کلی به همه کتابها انداخت، میدونست چیزی که میخواست کجاست، اما نگاه کردن به کتاب ها و قدم زدن بینشون احساس جادویی بهش میداد.
پاهاش رو به صورت ضربدری جلو هم میگذاشت، یاد یکی از داستان ها افتاد دختری که کنار قفسه ها قدم میزد و بالاخره بعد مدت ها معشوقاش رو ملاقات کرده بود و خودش رو به مکان امنش رسونده بود.
اما وقتی چشم باز کرد، نه خبری از معشوقه بود و نه انتظار چندین ساله و نه حتی احساسی به نام عشق.
کتاب رو برداشت، روی صندلی کنار پنجره نشست.
درست حدس زده بود بارون شدید تر شده بود، و اینطور که معلوم بود حالا حالا ها بند نمیومد.
مشغول خوندن شده بود، وقتی سرش رو بالا آورد پیر مردی که تازگیها به اونجا اومده بود رو دید، مشغول جمع کردن کتابهایی بود که افراد بی مسئولیت اونها رو همونجا میگذاشتند.
وقتی پیر مرد خیرگی نگاهی رو حس کرد سرش رو بالا آورد. به دختر لبخندی زد.
اما اون دختر سریع نگاهش رو به سمت پنجره معطوف کرد، که همون لحظه با آسمون خراشی که زده شده، دختر رو غافلگیر کرد.
صدای چوب های کهنه که درآمده بود. چندی بعدش موسیوی پیر روی صندلی جلوی دختر نشست.
با گرمی باهاش صحبت میکرد.
زیاد دختر رو دیده بود که ساعت ها تک و تنها مینشست و کتاب میخوند.
میدونست با کسی صحبت نمیکنه.
پس برای اینکه حتی اندازه یک بند انگشت هم که شده اعتمادش رو جلب کنه اون رو به خوردن یکی از نوشیدنیهایی که خودش خلق کرده بود دعوت کرد.
دستان چروکیداش رو دور لیوان طوسی رنگ حلقه کرده بود.
پیرمرد وقتی لیوان رو کنار دختر گذاشت، کنجکاوانه اسم دختر رو پرسید.
و دختر روی کاغذی که کنارش بود با قلم مشکی با خط خوشی که داشت کلمه "ماتیلدا" رو نوشت.
اون موسیوی مهربونی بود، و این رو از رفتارش کاملا قابل مشاهده بود.
دختر که ماتیلدا معرفی شده بود،وقتی از اون نوشیدنی که اسمش رو نمیدونست خورد، چهرش باز شد، مشخص بود نوشیدنی به خوش طعمی اون نخورده بود.
و پیرمرد بدون اینکه حتی سوالی ازس پرسیده باشه
اسم نوشیدنی که " کارامل ماکیاتو" بود رو بهش گفت.
نویسنده عزیزم، اگر این صفحه از دفتر خاطراتت رو میبینی، این نوشتهای از طرف من به توست.
اون روز،از کنج قفسه کتابخونه دیدمت، که چجوری در رویاهایت غرق میشدی.
میدونستم روزی میرسد که منو انتخاب کنی، تا همدمت شوم، کسی نبود تا از دردهایت بگی، از گله هایت، زورهای شادت...
داستانهای عاشقانه زیادی خوندی تا شاید بتونی در اون ها معنی این احساس رو درک و یا حتی آن را تجربه کنی، اما من این احساس دوست داشتن را درون خودت کشف کردم، چیزی که تو سالیان سال به دنبالش بودی.
سعی در عوض کردن خودت نباش، تو بهترین خودت هستی.
این افکار مریض مردم هستند که باید تغییر پیدا کنند، یا نه...باید نابود شوند.
حرف های زیادی برای گفتن دارم، اما حافظهام یاری نمیکند.
باید بگویم روز های زیبایی را در کنارت سپری کردم، و به این که نوشتههای تو صفحات کهنه من را پر کرده است افتخار میکنم.
-دوستار تو، سیاژ.
#myfriends
از وقتی بارون شروع شده بود، دوان دوان به دنبال سرپناهی میگشت تا خیس نشه، میدونست تا چند دقیقه دیگه این بارون پودری به یک سیلاب تبدیل میشه.
با رسیدن به مکان مورد نظر، تکونی به خودش داد تا قطرات بارون از روی کت نسکافهای رنگش به پایین بِچِکَد.
نیم بوتهایش رو هم روی پادریای که نوشته روی اون "خوش آمدید" رو به موت بود کشید.
با صدای زنگ کوچک بالای در، حواس تعداد معدود کسانی که توی کتابخونه نشسته بودن به دختر مو مشکی که کمی هم خیس شده بود، دادند.
با اینکه تعداد زیادی نبودن، دختر از این نگاه ها معذب بود.
سریع راهش رو به سمت قفسه های زوار در رفته کج کرد.
نگاه کلی به همه کتابها انداخت، میدونست چیزی که میخواست کجاست، اما نگاه کردن به کتاب ها و قدم زدن بینشون احساس جادویی بهش میداد.
پاهاش رو به صورت ضربدری جلو هم میگذاشت، یاد یکی از داستان ها افتاد دختری که کنار قفسه ها قدم میزد و بالاخره بعد مدت ها معشوقاش رو ملاقات کرده بود و خودش رو به مکان امنش رسونده بود.
اما وقتی چشم باز کرد، نه خبری از معشوقه بود و نه انتظار چندین ساله و نه حتی احساسی به نام عشق.
کتاب رو برداشت، روی صندلی کنار پنجره نشست.
درست حدس زده بود بارون شدید تر شده بود، و اینطور که معلوم بود حالا حالا ها بند نمیومد.
مشغول خوندن شده بود، وقتی سرش رو بالا آورد پیر مردی که تازگیها به اونجا اومده بود رو دید، مشغول جمع کردن کتابهایی بود که افراد بی مسئولیت اونها رو همونجا میگذاشتند.
وقتی پیر مرد خیرگی نگاهی رو حس کرد سرش رو بالا آورد. به دختر لبخندی زد.
اما اون دختر سریع نگاهش رو به سمت پنجره معطوف کرد، که همون لحظه با آسمون خراشی که زده شده، دختر رو غافلگیر کرد.
صدای چوب های کهنه که درآمده بود. چندی بعدش موسیوی پیر روی صندلی جلوی دختر نشست.
با گرمی باهاش صحبت میکرد.
زیاد دختر رو دیده بود که ساعت ها تک و تنها مینشست و کتاب میخوند.
میدونست با کسی صحبت نمیکنه.
پس برای اینکه حتی اندازه یک بند انگشت هم که شده اعتمادش رو جلب کنه اون رو به خوردن یکی از نوشیدنیهایی که خودش خلق کرده بود دعوت کرد.
دستان چروکیداش رو دور لیوان طوسی رنگ حلقه کرده بود.
پیرمرد وقتی لیوان رو کنار دختر گذاشت، کنجکاوانه اسم دختر رو پرسید.
و دختر روی کاغذی که کنارش بود با قلم مشکی با خط خوشی که داشت کلمه "ماتیلدا" رو نوشت.
اون موسیوی مهربونی بود، و این رو از رفتارش کاملا قابل مشاهده بود.
دختر که ماتیلدا معرفی شده بود،وقتی از اون نوشیدنی که اسمش رو نمیدونست خورد، چهرش باز شد، مشخص بود نوشیدنی به خوش طعمی اون نخورده بود.
و پیرمرد بدون اینکه حتی سوالی ازس پرسیده باشه
اسم نوشیدنی که " کارامل ماکیاتو" بود رو بهش گفت.
نویسنده عزیزم، اگر این صفحه از دفتر خاطراتت رو میبینی، این نوشتهای از طرف من به توست.
اون روز،از کنج قفسه کتابخونه دیدمت، که چجوری در رویاهایت غرق میشدی.
میدونستم روزی میرسد که منو انتخاب کنی، تا همدمت شوم، کسی نبود تا از دردهایت بگی، از گله هایت، زورهای شادت...
داستانهای عاشقانه زیادی خوندی تا شاید بتونی در اون ها معنی این احساس رو درک و یا حتی آن را تجربه کنی، اما من این احساس دوست داشتن را درون خودت کشف کردم، چیزی که تو سالیان سال به دنبالش بودی.
سعی در عوض کردن خودت نباش، تو بهترین خودت هستی.
این افکار مریض مردم هستند که باید تغییر پیدا کنند، یا نه...باید نابود شوند.
حرف های زیادی برای گفتن دارم، اما حافظهام یاری نمیکند.
باید بگویم روز های زیبایی را در کنارت سپری کردم، و به این که نوشتههای تو صفحات کهنه من را پر کرده است افتخار میکنم.
-دوستار تو، سیاژ.
#myfriends