https://t.me/szwsim
نمیتوان دیگر او را انسان نامید نه وقتی روحش را با اختیار کامل به تاریکی فروخت. اما چرا؟ این را هیچکس نمیداند. شاید برای فرار از نادیدهگرفته شدن، شاید از خستگی تلاشهایی که هرگز نتیجه ندادند. یا شاید برای دستیابی به عشقی که هرگز پاسخی نگرفت
دلیل هرچه که بود، آن روز آمد. روزی که همهچیز در او خاموش شد و چیزی دیگر به جایش برخاست. آرامشش جای خود را به حضوری سنگین و نگاهی داد که حتی سکوتش نفس را در سینه حبس میکرد. لبخند مهربانش محو شد، و در چشمهایش چیزی مثل پایان دیده میشد. از آن پس، دیگر نه صدا میخواست نه حرف. تنها بودنش کافی بود تا حس کنی، تاریکیای که با او قرارداد بست، هنوز گرسنه است.