ᥴɦ⍺ℓℓᥱᥢɡᥱ


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


از اینجا شروع میشن






https://t.me/eclixxe

او آرام به نظر می‌رسد، اما درونش هرگز ساکت نیست. در اتاقی خاموش و دور از هیاهوی جهان، ساعت‌ها مشغول طراحی ایده‌هایی‌ست که بی‌وقفه ذهنش را اشغال کرده‌اند. ایده‌هایی آن‌قدر زیاد و بی‌رحم که بعضی‌شان نیمه‌کاره رها می‌شوند و بعضی دیگر، بی‌صدا به گوشه‌ی ذهن تبعید می‌گردند.
بوم‌ها و طرح‌های پراکنده‌اش ردپای روحی را نشان می‌دهند که در خودش گم شده. اما با تمام این طوفان‌های درونی، برای کسانی که دوستشان دارد آرامش محض است. در حضور آن‌ها لبخند می‌زند، گوش می‌دهد همراه است حتی اگر درد درونش را تکه‌تکه کند.
با این حال در آن اتاق ساکت چیزی هست که نمی‌شود نادیده گرفت. حسی مبهم، مثل یک اندوه کهنه یا رازی بی‌نام که نه فریاد می‌زند و نه می‌میرد. تنها باقی می‌ماند درست کنار او مثل یک هم‌اتاقی پنهان.




https://t.me/queensoheee

با هر‌ بالی که در آسمان میزد جواهرات کوچک و درخشانش مانند یک نوع ساز و زنگوله‌ای خوش صدا، حرکت میکرد و می نواخت.
پریزاد بود و هروز گل‌های معطر را نوازش میکرد، شیفته زیبایی آنها بود و در حالی که نسیم زلف‌های خرمایی‌اش را کنار میزد با خود می اندیشید، که چقدر هر شب دلتنگ گل‌هایی است که در باد میرقصند؛ اما هرگز نمیپذیرفت با بریدن ساقه انهارا متعلق به خود کند و ببرد جایی که بادی نباشد، نوری نباشد و جانی برای زیستن نباشد.




https://t.me/Diam4nd

از دست داده بود آن که برایش یک سروده و یک شعر بود، شاید در زندگی بیابانی او گلی روییده بود اما گلی که نتوانست آن را بر روی چشمانش بگذارد.
او رهایش کرد و بر چهره این پسرک زخم‌هایی کاشته شد که از جنونش آمد، سکوتی که تا ابدیت زندگی او حکم فرما بود و زمانی که تنها به نقطه کوری خیره میشد افکار او را شکار میکرد.
مینوشید و به خود ناسزا میگفت از این انسانی که بود، با خود میگفت گویا گناهکارم که رهایم کرد.
یک شب، دو شب، ده شب و حال در چهل و پنجمین شب احساسات او رنگی شده و به سیاهی و غوطه وری میرفت. در ژرف تاریکی از درون غم خشم را یافت، خشمی که درش قدرت بود و او با خود گفت: من بی گناه بودم.




https://t.me/mooncafeuni

هرشبش تبدیل به یک انتظار میشد و زمانی که به اوج نا‌امیدی میرسید آنکه زیر تخت او گاه و بی‌گاه بود صدا میزد، این بار پاسخی نمی‌شنود و خود را بر روی تخت رها میکند.
حدس میزند چقدر خوشبخت است که بهترین دوست او درست زیر تختش است اما حسرت اینم داشت که هرشب نبود.
چشمانش را باز و بسته میکرد با این گمان که شاید پیدایش شود چرا که او عاشق هیجانی به نام ترس بود اما متاسفانه دخترک از او نمیترسید، به سمتش میرفت و در آغوشش میگرفت چرا که این هیولای پشمالو تنها شنونده صدای او بود.




https://t.me/corailiinn

در قلب لندن و خیابان‌های خلوت سوهو جمعیت‌ای بود که هرگز حق سکوت به آنجا نمیدادند، مردم مانند روح‌هایی بودند که در عمق سرگردانی هنوز درون یک جسم پریشان اسیر شدند.
در میان آنها صدای خنده دخترکی که دود سیگارش لب هایش را کمرنگ‌تر از همیشه جلوه میداد چنان بود که انگار فریاد میزد، از خنده فریاد میزد. میخندید مانند گلی زیبا که هیچ غمی در این جهنم نداشت اما او رنج را مزه مزه کرده و چشیده بود، چنانکه تمام شوری دریا را به او داده باشند. از درون فروپاشی را حس میکرد که هر لحظه بیشتر و بیشتر بر سینه‌اش مشت میکوبید اما در نهایت چیزی جز جنون در وجودش باقی نماند.




https://t.me/teemooni

او صاحب قمری بود ساخته از احساسات؛ نه از سنگ و خاک، بلکه از آنچه در دل‌ها ناتمام مانده. قمری که در آسمان دیده نمی‌شد اما با تپش‌های خاموش قلب آدم‌ها می‌درخشید. او داستان انسان‌ها را می‌خواند نه از زبانشان، بلکه از لرزش صدا، سکوت‌های کش‌دار، نگاه‌هایی که حرف نمی‌زدند اما معنا داشتند.
هر جا که احساسی گم شده بود، از قمرش نوری آرام می‌تاباند. نه فقط عشق گاهی اندوه، گاهی خشم گاهی جدایی. چون می‌دانست احساس، حتی اگر تلخ باشد، بخشی از زندگی‌ست. او التیام نمی‌داد، اما یادآور می‌شد: زنده بودن، یعنی حس کردن.




https://t.me/Kdrama_Stolen_Moments

خانه‌ای از عشق دارد، نه از سنگ و چوب، بلکه از خاطراتی که با اشک و لبخند ساخته شده‌اند. آن‌جا پناه کسانی‌ست که عشق را نه فقط حس بلکه نفس می‌کشند.
او ناظری خاموش است، اما راهنما
داستان عاشقان گذشته را می‌داند، و در گوش کسانی که تازه قدم در راه گذاشته‌اند، آهسته نجوا می‌کند: درس بگیر، دل ببند، اما فراموش نکن که عشق، همیشه آسان نیست.
در خانه‌اش، عشق زنده می‌ماند، با تمام زیبایی و سوز آرامش.




https://t.me/szwsim

نمی‌توان دیگر او را انسان نامید نه وقتی روحش را با اختیار کامل به تاریکی فروخت. اما چرا؟ این را هیچ‌کس نمی‌داند. شاید برای فرار از نادیده‌گرفته شدن، شاید از خستگی تلاش‌هایی که هرگز نتیجه ندادند. یا شاید برای دستیابی به عشقی که هرگز پاسخی نگرفت
دلیل هرچه که بود، آن روز آمد. روزی که همه‌چیز در او خاموش شد و چیزی دیگر به جایش برخاست. آرامشش جای خود را به حضوری سنگین و نگاهی داد که حتی سکوتش نفس را در سینه حبس می‌کرد. لبخند مهربانش محو شد، و در چشم‌هایش چیزی مثل پایان دیده می‌شد. از آن پس، دیگر نه صدا می‌خواست نه حرف. تنها بودنش کافی بود تا حس کنی، تاریکی‌ای که با او قرارداد بست، هنوز گرسنه است.




https://t.me/xdece

او می‌نوازد، نه با نت‌هایی که در کتابی آمده، بلکه با اشعاری خاموش که هرگز گفته نشده‌اند. نغمه‌هایش واژه ندارند، اما ذهن را درگیر می‌کنند و روح را اسیر. بسته به زخمی که در دل داری یا شوقی که پنهان کرده‌ای، او ژانر را انتخاب می‌کند گاهی غم، گاهی نفرت، گاهی عشقی که حتی خودت هم از آن خبر نداشتی
و عجیـب آن‌که تنها با نوک یک بید کوچک، می‌تواند تو را به مرز جنون یا آرامش ببرد. مثل جادویی بی‌صداست؛ صدایی که نه از گوش، بلکه از درون شنیده می‌شود.

20 last posts shown.

22

subscribers
Channel statistics