https://t.me/teemooni
او صاحب قمری بود ساخته از احساسات؛ نه از سنگ و خاک، بلکه از آنچه در دلها ناتمام مانده. قمری که در آسمان دیده نمیشد اما با تپشهای خاموش قلب آدمها میدرخشید. او داستان انسانها را میخواند نه از زبانشان، بلکه از لرزش صدا، سکوتهای کشدار، نگاههایی که حرف نمیزدند اما معنا داشتند.
هر جا که احساسی گم شده بود، از قمرش نوری آرام میتاباند. نه فقط عشق گاهی اندوه، گاهی خشم گاهی جدایی. چون میدانست احساس، حتی اگر تلخ باشد، بخشی از زندگیست. او التیام نمیداد، اما یادآور میشد: زنده بودن، یعنی حس کردن.