https://t.me/mooncafeuni
هرشبش تبدیل به یک انتظار میشد و زمانی که به اوج ناامیدی میرسید آنکه زیر تخت او گاه و بیگاه بود صدا میزد، این بار پاسخی نمیشنود و خود را بر روی تخت رها میکند.
حدس میزند چقدر خوشبخت است که بهترین دوست او درست زیر تختش است اما حسرت اینم داشت که هرشب نبود.
چشمانش را باز و بسته میکرد با این گمان که شاید پیدایش شود چرا که او عاشق هیجانی به نام ترس بود اما متاسفانه دخترک از او نمیترسید، به سمتش میرفت و در آغوشش میگرفت چرا که این هیولای پشمالو تنها شنونده صدای او بود.