https://t.me/Diam4nd
از دست داده بود آن که برایش یک سروده و یک شعر بود، شاید در زندگی بیابانی او گلی روییده بود اما گلی که نتوانست آن را بر روی چشمانش بگذارد.
او رهایش کرد و بر چهره این پسرک زخمهایی کاشته شد که از جنونش آمد، سکوتی که تا ابدیت زندگی او حکم فرما بود و زمانی که تنها به نقطه کوری خیره میشد افکار او را شکار میکرد.
مینوشید و به خود ناسزا میگفت از این انسانی که بود، با خود میگفت گویا گناهکارم که رهایم کرد.
یک شب، دو شب، ده شب و حال در چهل و پنجمین شب احساسات او رنگی شده و به سیاهی و غوطه وری میرفت. در ژرف تاریکی از درون غم خشم را یافت، خشمی که درش قدرت بود و او با خود گفت: من بی گناه بودم.