شب آرام و خسته از تکرار روز، روی شانههای زمین افتاده بود.
باد، بیقرار از پنجره میگذشت و در لای پردهها ناله میکرد، انگار دارد چیزی را به یاد میآورد که دیگر وجود ندارد.
چراغ کمنور اتاق هنوز بیدار بود، درست مثل من که از میان سایهها دنبال نشانهای از گذشته میگشتم.
در دلِ من صدایی بود که مدام خاموش میشد و دوباره جان میگرفت؛ مثل شمعی در باد.
خاطرهها، یکییکی از تاریکی سر برمیآوردند، لبخند میزدند و بعد آرام در مه فرو میرفتند.
چقدر عجیب است که دل، هنوز به چیزی دلبسته میماند که سالهاست رفته.
تمام صداها از یادم رفتهاند، جز صدای قدمهایی که دور میشدند.
آنقدر دور که دیگر حتی غم هم جرأت دنبالکردنشان را نداشت.
و من ماندهام، میان اتاقی که هر چیزش نشانی از تو دارد؛ میان سکوتی که شبیه حضورت است،
اما فقط سایهایست از آنچه زمانی "زندگی" بود.
باد، بیقرار از پنجره میگذشت و در لای پردهها ناله میکرد، انگار دارد چیزی را به یاد میآورد که دیگر وجود ندارد.
چراغ کمنور اتاق هنوز بیدار بود، درست مثل من که از میان سایهها دنبال نشانهای از گذشته میگشتم.
در دلِ من صدایی بود که مدام خاموش میشد و دوباره جان میگرفت؛ مثل شمعی در باد.
خاطرهها، یکییکی از تاریکی سر برمیآوردند، لبخند میزدند و بعد آرام در مه فرو میرفتند.
چقدر عجیب است که دل، هنوز به چیزی دلبسته میماند که سالهاست رفته.
تمام صداها از یادم رفتهاند، جز صدای قدمهایی که دور میشدند.
آنقدر دور که دیگر حتی غم هم جرأت دنبالکردنشان را نداشت.
و من ماندهام، میان اتاقی که هر چیزش نشانی از تو دارد؛ میان سکوتی که شبیه حضورت است،
اما فقط سایهایست از آنچه زمانی "زندگی" بود.