آبی نگاره‌ های خاموش.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


زنی را می‌شناسم،
که شعرش
تنها پناهش بود
و مرگ
آخرین مصرعش..

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




فریادِ خاک خسته رسید از دلِ قرون
دیگر بس است این همه تزویرِ بی‌درون

مردم رو به جنون، سفره دولت نان و خون
چون خنجری شکسته درونِ گلوی پر خون

برخیز ای وطن، که ز خشمِ تو کوه و دشت
بیدار می‌شود ز سکوتِ هزار سال.






فلک! در قصد آزارُم چرایی؟
گُلُم گر نیستی خارُم چرایی؟
تو که باری زِ دوشُم برنداری!
میونِ بار، سربارُم چرایی؟
-باباطاهر


موپرنینزنبتثت😭😭😭😭


ولی سلیقت >>>
ولی انتخابات>>>>


عاشق پروف اینجا ام 😭


جوانانی را می‌بینی، خسته از دویدن در پی رؤیاهایی که همیشه یک قدم از آنان دورترند.
آنان که روزگاری آسمان را با چشم‌های براقشان معنا می‌کردند، حالا در غبارِ خیابان‌های بی‌رحم گم شده‌اند.
هر صبح، با تنی فرسوده از امیدی نیمه‌جان برمی‌خیزند و شب، با بغضی فروخورده در تاریکی فرو می‌روند.

دست‌هایشان بوی کار می‌دهد، اما سفره‌هایشان بوی ناتوانی.
دلشان هنوز می‌خواهد، اما جهانِ خسته، دیگر گوش ندارد.
سگ‌دو می‌زنند میان بایدها و نشدها، میان قول‌هایی که پوسیده‌اند و آینده‌ای که هرگز نمی‌رسد.

جوانی‌شان، چون شمعی در باد، مدام می‌لرزد و می‌کوشد خاموش نشود؛
اما چه سود، وقتی هیچ پنجره‌ای به روشنایی باز نمی‌شود؟

آنان خسته‌اند، نه از زندگی، که از بی‌حاصلیِ تقلا.
از جهانی که به‌جای پاداش، فقط می‌گوید: «باز هم بدو.»




Video is unavailable for watching
Show in Telegram


-حالِ زن آبستن به جَفای دنیا را دارم که ویارِ مرگ به دل کرده است..
-شاعرش را نمیشناسم


باران ببار، خسته‌ام از خویش و روزگار
از خاطراتِ رفته، از این انتظارِ تار
هر قطره‌ات صدای دلِ من شکسته است
باران ببار، شاید شوی مرهمِ مزار.




شب آرام و خسته از تکرار روز، روی شانه‌های زمین افتاده بود.
باد، بی‌قرار از پنجره می‌گذشت و در لای پرده‌ها ناله می‌کرد، انگار دارد چیزی را به یاد می‌آورد که دیگر وجود ندارد.
چراغ کم‌نور اتاق هنوز بیدار بود، درست مثل من که از میان سایه‌ها دنبال نشانه‌ای از گذشته می‌گشتم.

در دلِ من صدایی بود که مدام خاموش می‌شد و دوباره جان می‌گرفت؛ مثل شمعی در باد.
خاطره‌ها، یکی‌یکی از تاریکی سر برمی‌آوردند، لبخند می‌زدند و بعد آرام در مه فرو می‌رفتند.
چقدر عجیب است که دل، هنوز به چیزی دل‌بسته می‌ماند که سال‌هاست رفته.

تمام صداها از یادم رفته‌اند، جز صدای قدم‌هایی که دور می‌شدند.
آن‌قدر دور که دیگر حتی غم هم جرأت دنبال‌کردنشان را نداشت.
و من مانده‌ام، میان اتاقی که هر چیزش نشانی از تو دارد؛ میان سکوتی که شبیه حضورت است،
اما فقط سایه‌ای‌ست از آنچه زمانی "زندگی" بود.






دیوار قدیمی در آفتاب غروب، گرم و خاموش ایستاده بود. تکیه‌گاهِ سال‌ها خستگی و انتظار، با شانه‌هایی از خاک و خاطره. همه به او تکیه داده بودند، اما هیچ‌کس هرگز نپرسیده بود خودش به چه تکیه دارد.

باد از لای ترک‌هایش رد می‌شد و صدایی شبیه نفس کشیدنِ پیرمردی خسته می‌داد. روی پوستش نام‌هایی مانده بود که دیگر هیچ‌کدام برنمی‌گشتند. هر تکیه، نشانی از کسی بود که فقط ردش را گذاشت و رفت.

حالا، امروز، آمده‌اند تا آوارش کنند. صدای چکش‌ها از دور می‌آمد، و او نگاه می‌کرد به دیواری که روبه‌رویش تازه بالا رفته بود؛ صاف، تمیز، بی‌خاطره.

دلش لرزید. نه از ترسِ فروریختن، از حسِ جا ماندن. از این‌که همه‌ی آن تکیه‌ها، همه‌ی آن دقایقِ ساده، قرار است با خاک یکی شود و کسی یادش نماند که روزی، هزار خستگی را در خود نگه داشته بود.

پیش از آن‌که فرو بریزد، در دلِ خاموشش گفت:
«هیچ‌کس نمی‌داند، من هم دلم گرفته بود… فقط بلد نبودم خم شوم.»




Video is unavailable for watching
Show in Telegram

20 last posts shown.

550

subscribers
Channel statistics