جوانانی را میبینی، خسته از دویدن در پی رؤیاهایی که همیشه یک قدم از آنان دورترند.
آنان که روزگاری آسمان را با چشمهای براقشان معنا میکردند، حالا در غبارِ خیابانهای بیرحم گم شدهاند.
هر صبح، با تنی فرسوده از امیدی نیمهجان برمیخیزند و شب، با بغضی فروخورده در تاریکی فرو میروند.
دستهایشان بوی کار میدهد، اما سفرههایشان بوی ناتوانی.
دلشان هنوز میخواهد، اما جهانِ خسته، دیگر گوش ندارد.
سگدو میزنند میان بایدها و نشدها، میان قولهایی که پوسیدهاند و آیندهای که هرگز نمیرسد.
جوانیشان، چون شمعی در باد، مدام میلرزد و میکوشد خاموش نشود؛
اما چه سود، وقتی هیچ پنجرهای به روشنایی باز نمیشود؟
آنان خستهاند، نه از زندگی، که از بیحاصلیِ تقلا.
از جهانی که بهجای پاداش، فقط میگوید: «باز هم بدو.»
آنان که روزگاری آسمان را با چشمهای براقشان معنا میکردند، حالا در غبارِ خیابانهای بیرحم گم شدهاند.
هر صبح، با تنی فرسوده از امیدی نیمهجان برمیخیزند و شب، با بغضی فروخورده در تاریکی فرو میروند.
دستهایشان بوی کار میدهد، اما سفرههایشان بوی ناتوانی.
دلشان هنوز میخواهد، اما جهانِ خسته، دیگر گوش ندارد.
سگدو میزنند میان بایدها و نشدها، میان قولهایی که پوسیدهاند و آیندهای که هرگز نمیرسد.
جوانیشان، چون شمعی در باد، مدام میلرزد و میکوشد خاموش نشود؛
اما چه سود، وقتی هیچ پنجرهای به روشنایی باز نمیشود؟
آنان خستهاند، نه از زندگی، که از بیحاصلیِ تقلا.
از جهانی که بهجای پاداش، فقط میگوید: «باز هم بدو.»