-کوکیِ من....هیو...هیونگی..
با....باز کن چشمایِ مشکیتُ..
روحِ من...تو...تو منو شبِ تولدم بوسیدیُ
با بوسهیِ تو به 18 سالگی...وارد شدم...
الان...الان که آوردیم تو دنیایِ جدید..
دست..دستمو ول میکنی؟!
یاد...یادته گف..گفتی مراقبمی..
گفتی هرچی شد ..تو بغلت حبسم میکنی تاآروم شم...
الان شبا..که از خواب..میپرم کی دیگه دستامو میگیره و سرمُ رو سینهی لختش میگیره ...
قلنجِ گردنش رو شکوند و رو به پرستار ادامه داد :
- داره با خاطراتش زندگی میکنه..
دوزِ آرامبخش رو بالاتر ببر .