𝖡𝗅𝗈𝗈𝖽𝗒 𝖽𝖾𝗌𝗍𝗂𝗇𝗒
𝖯𝖺𝗋𝗍 𝖳𝗁𝗋𝖾𝖾
(ده سال بعد)
ده سال به همین منوال گذشت و ویکتور کنار پدربزرگ یامی(Yami) زندگی میکرد..هر روز کتاب هایی از دنیاهای قدیم رو میخوند و بیشتر و بیشتر میفهمید که این دنیا چقدر شبیه جهانیه که ازش اومده،با دیدن کلمات کتاب ها خاطرات گذشته او به ذهنش میآمد.حتی وقت هایی هم شده بود که مغزش بخاطر حجمی که ناگهان واردش میشد درد میگرفت و آن زمان دست از کتاب خوندن برمیداشت..همزمان در طول این سالها هم جسمش را تمرین میداد هم مغزش را..طلسم هایی را اجرا میکرد که هرکسی نمیتوانست اجرا کند،یامی رفته رفته از استعداد او حیرت یافت.هرچقدر ویکتور بیشتر می آموخت یامی هم بیشتر مشتاق یادگیری او میشد،درنهایت وقتی که درحال تمرین کردن مهارت سطح ¹B Bloody slash بود تمام جزئیات مهارت را بخاطر میسپرد و میتوانست بدون استفاده از کمک یامی بعد از بار سوم مهارت را اجرا کند،اما ویکتور به همین راضی نمیشد و درنهایت تکنیک پیشرفته تری نسبت به bloody slash را ساخت
- بریدگی خونین یا همان bloody slash مهارتیست که توسط یامی اختراع شده و بجز اعضای قبیله کسی طرز استفاده از آن را بلد نیست..در سطح خبرگی² پایین این مهارت میتوانید شمشیر یا تیغه را به خون خویش آغشته کنید و با خون داغی مانند گدازه حمله ور شوید،ولی در سطح استادی بالای آن میتوانید با دست خالی تیغه ای از خون خویش تشکیل دهید که در هرلحظه بیرون کشیده میشود یا ناپدید میشود -
این تکنیک میتوانست با بریدگی عمیقی با خون خویش بیماری هایی بوجود آورد یا حتی بسته به نوع خون بدن مقتول را نابود کند..ولی وقتی این تکنیک به ذهن ویکتور خطور کرد از یامی درخواست یک دوئل³ را کرد،اوایل یامی سرباز میزد چون باتوجه به استعدادی که ویکتور داشت همین الان هم تمام تکنیک های وی را یاد گرفته و ترسی در درونش برای مدت ها داشت که بعد از تمام شدن معلمیش دیگر ویکتور را نبیند..اما بعد از به یاد آوردن هدف اصلیش کلماتی را زمزمه کرد درحالی که چشمانش را از شرمندگی بسته بود"بنظر میرسه زمان فردا رسیده"لبخندی ملیح بر زبان یامی کشیده شد و سپس شمشیرش را که از آهنی بشدت مرغوب ساخته شده بود را به بیرون کشید..نفسی عمیق کشید و راهی میدان نبرد شد ولی ناگهان صدایی بسیار مهیبی از روستا بسمت کلبه کشیده شد و انگار زمین لرزه ای هم از آن سمت میآمد..پیرمرد و ویکتور ناگهان سرشان بسمت صدا چرخید و غولی عظیم را در وسط جنگل مشاهده کردند..با شاخ هایی عظیم و دمی بسیار بلند..قامتش اندازه نصف جنگل شده بود بعد از هر غرش زمین لرزه ای ایجاد میشد و درختان با قدمش خم میشدند و میشکستند..ویکتور و یامی سپس نیم نگاهی به همدیگر کردند و شمشیر هایشان را غلاف کردند،در کسری از ثانیه هردو راهی جنگل شدند و در راهشان سعی در آنالیز منطقه داشتند