𝑵𝘢𝘮𝘦 ː
Pinocchio
¿ 𝒂𝘣𝘰𝘶𝘵 𝒉𝘪𝘮 ˖
به روی صندلی ای قدیمی ، در حالی که پسرک با سری افتاده و نفسی که کشیده نمیشد قرار داشت
نزدیک به پنجره ی نیمه بازی بود و فردی با دلواپسی هم پتویی روی لباس پسر انداخته بود، منظره ی دلپذیری از گیاه ها و سبزه های زنده بیرون پنجره قرار داشت هرچند جانی وجود نداشت که آن زیبایی رو ببیند
پسرک ساکت و سرد بود ، شبیه به جسد .
با فاصله از آن جسم بی جان ، زنی پوشیده با لباس آبی و بلندی با ملایمت به گل های درون گلدان آب میداد ، چین دامنش روی زمین قرار داشت و زمانی اورا به سوفیا میشناختند
باوجود گذشت اون سال ها، زندگی ای که از آن پسر در او دمیده شد در قلبش میتپید
چه همانند پلک زدن این دنیا به پایانش میرسید ، او با آن پسر میماند