ㅤㅤ ㅤ· · ─── · ୨୧ · ─── · ·
هࢪ روز که به صبح میرسم حس میکنم زیر باࢪ سنگینی غم آن غرق میشوم. این درد مانند یک سایه وفادار هر لحظه به دلم چنگ میزند و من دࢪ میان شلوغی زندگی احساس میکنم هیچکس نمیبیند چطور از دࢪون میشکنم. همه چیز رنگ باخته، حتی امید و من فقط یک مسافر بیهدف در دنیای خالی از عشق و خیالهای خوشم. هر روز این غم به آࢪامی مرا نابود میکند و من به دنبال نوری هستم که هرگز نمیبینم.