#پاره_ای_از_یک_کتاب :
"هیچوقت نمیتونی قلبتو پیشبینی کنی. زمستون از کنار یگان ما سربازای آلمانیای رو که اسیر شده بودن، عبور میدادن. یخزده بودن همهشون. روی سرشون پتوهای پاره بود و شنلهای سوخته روی دوششون. چنان سرمایی بود که پرندهها موقع پرواز یخ میزدن و میافتادن. تو این ستون اسرا یه سرباز بود... یه پسربچه...اشک روی گونههاش یخ زده بود...من داشتم گاری نون رو به غذاخوری میبردم. اون چشم از گاری برنمیداشت. متوجه من نشده بود. اصلا منو نمیدید. چشمش فقط گاری رو دنبال میکرد.نون...نون... من یه تیکه نون جدا کردم و بهش دادم. باور نمیکرد. باور نمیکرد...باور نمیکرد! من خوشبخت بودم...خوشبخت بودم از اینکه نمیتونستم متنفر باشم."
#جنگ_چهرهی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس
@Bookwormity
"هیچوقت نمیتونی قلبتو پیشبینی کنی. زمستون از کنار یگان ما سربازای آلمانیای رو که اسیر شده بودن، عبور میدادن. یخزده بودن همهشون. روی سرشون پتوهای پاره بود و شنلهای سوخته روی دوششون. چنان سرمایی بود که پرندهها موقع پرواز یخ میزدن و میافتادن. تو این ستون اسرا یه سرباز بود... یه پسربچه...اشک روی گونههاش یخ زده بود...من داشتم گاری نون رو به غذاخوری میبردم. اون چشم از گاری برنمیداشت. متوجه من نشده بود. اصلا منو نمیدید. چشمش فقط گاری رو دنبال میکرد.نون...نون... من یه تیکه نون جدا کردم و بهش دادم. باور نمیکرد. باور نمیکرد...باور نمیکرد! من خوشبخت بودم...خوشبخت بودم از اینکه نمیتونستم متنفر باشم."
#جنگ_چهرهی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس
@Bookwormity