Bookwormity


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


“So many books, so little time.”
@biilbo

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


#پاره_ای_از_یک_کتاب :

چطور می‌توانیم کوچک را کوچک و بزرگ را بزرگ بخوانیم، زمانی که هردوی آن‌ها این‌قدر نامتناهی‌اند؟

#جنگ_چهره‌ی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس
@Bookwormity


#چند_بیت_شعر :

زِ کار افتاده‌ای اِی دل!
که صد مَن بار غم داری

#حافظ
#ادبیات_ایران
@Bookwormity


#هشتمی


#هفتمی


#ششمی


#پنجمی


#چهارمی


#سومی


#دومی


#اولی


🪄که کتاب‌خونه‌تون چه شکلی باشه؟
Poll
  •   اولی
  •   دومی
  •   سومی
  •   چهارمی
  •   پنجمی
  •   ششمی
  •   هفتمی
  •   هشتمی
23 votes


#پاره_ای_از_یک_کتاب

" اعظم خانم، مادر سعید، که همیشه‌ی خدا حامله بود، عصبانی آمد روی بالکن. یک بچه بغلش بود، یک بچه دستش را گرفته بود، بچه‌ی دیگرش پایین، پشتِ دامنِ سعید قایم شده بود، و آخرین بچه هم، توی شکمش برعکس نشسته بود. مامان می‌گفت تا چند ماه دیگر باید به دنیا بیاید. اعظم خانم سر این بچه‌ی آخری که حامله شده بود، زنگ زده بود به مادرش که از شیروان برای کمک بیاید؛ ولی وقتی مادرش آمده بود، اعظم خانم دیده بود او هم حامله است! "

#آبنبات_هل‌دار
#مهرداد_صدقی
#ادبیات_ایران
#طنز

@Bookwormity


#پاره_ای_از_یک_کتاب:

"خدا آدم رو نیافرید که بره تیراندازی کنه. خدا انسان رو برای عشق و عشق ورزیدن آفرید. تو چی فکر می‌کنی؟"

#جنگ_چهره‌ی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس
@Bookwormity


#پاره_ای_از_یک_کتاب

"یک بار وقتی هوا آن‌قدر تاریک شد که ستاره‌ها پیدا شدند، دستش را بالا برد و نور ستاره را توی انگشت‌هایش جمع کرد، مثل نخ‌های ابریشمی تارهای عنکبوت، و به بچه داد تا بخورد. نور ستاره، همان‌طور که همه‌ی جادوگران می‌دانند، بهترین غذا برای رشد بچه است. نور ستاره‌ها مهارت و استعدادهایی جادویی به فرد می‌دهد. بچه‌ها هم با لذت می‌خورند. چاق می‌شوند، سیر می‌شوند و نورانی...‌
...می‌گویند جادویی در نور ستاره‌ها وجود دارد ولی چون نور مسیر درازی را طی می‌کند، جادویش شکسته و پراکنده می‌شود و به شکل نخ‌های ظریفی در می‌آید. نور ستارگان آن‌قدری هست که شکم بچه را سیر نگه‌ دارد و اگر مقدارش زیاد شود می‌تواند روح و ذهن بچه را بیدار کند. این مقدار برای خوشبخت شدن کافی‌ است، ولی برای جادو کردن نه!
ولی نور ماه داستان متفاوتی دارد. نور ماه تمامش جادویی است. این را از هرکسی دوست داشته باشید می‌توانید بپرسید."

#دختری_که_ماه_را_نوشید
#کلی_بارن‌هیل
#ادبیات_آمریکا

@Bookwormity


Forward from: Nexus Dreams
مارسل پروست در شاهکار عظیمش، کتاب در جستجوی زمان ازدست‌رفته چنین می‌نویسد:

همه‌ چیزهای عظیم و مهمی که می‌شناسیم کار عصبی‌هاست. همه‌ی مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن‌ها مدیون است و به‌خصوص آن‌ها برای ارائه‌ی این همه‌چیز به بشریت چقدر رنج کشیده‌اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می‌بریم، اما نمی‌دانیم که برای سازندگان‌شان به چه بهایی تمام شده‌اند، به قیمت چه بی‌خوابی‌ها، چه گریه‌ها، چه خنده‌های عصبی، چه کهیرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن‌های دیگر بدتر است.» خشم را به غم تبدیل نکنید، بگذارید خشم بدون غم و بدون اضطراب و بدون بی‌قراری، کار خودش را بکند و به یک اثر خلاقانه، یک تصمیم درست و یک انتخاب رهایی بخش تبدیل شود. خشم یک احساس مهم است که انسان را واقف می‌کند ولی ما کارکرد خشم را از یاد برده‌ایم و بارها خشم خود را به غم تبدیل کرده‌ایم و این‌گونه به ورطه‌ی افسردگی فرو غلتیده‌ایم.


به جای آن‌که خشم را به غم تبدیل کنی، از خشم چیزی عظیم و پر هِیمنه بساز تا پیش چشم خویش، ستایش برانگیز شوی.
@DreamJumper
‌


#شب‌های_روشن

@Bookwormity


«من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم، اما همیشه در آخر کار، آن را از یاد می‌بردم. آن کس که تصور می‌کرد که من از او نفرت دارم، چون می‌دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می‌گویم، غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند. در این حال، برحسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواری‌ام را تحسین و یا بی غیرتی‌ام را تحقیر می کرد، بی آنکه فکر کند که انگیزه من ساده‌تر از این‌ها بوده است، من همه چیز حتی نام او را از یاد برده بودم!»

#سقوط
#آلبر_کامو

@Bookwormity


#پاره_ای_از_یک_کتاب :

"هیچ‌وقت نمی‌تونی قلبتو پیش‌بینی کنی. زمستون از کنار یگان ما سربازای آلمانی‌ای رو که اسیر شده بودن، عبور می‌دادن. یخ‌زده بودن همه‌شون. روی سرشون پتوهای پاره بود و شنل‌های سوخته روی دوششون. چنان سرمایی بود که پرنده‌ها موقع پرواز یخ می‌زدن و می‌افتادن. تو این ستون اسرا یه سرباز بود... یه پسربچه...اشک روی گونه‌هاش یخ زده بود...من داشتم گاری نون رو به غذاخوری می‌بردم. اون چشم از گاری برنمی‌داشت. متوجه من نشده‌ بود. اصلا منو نمی‌دید. چشمش فقط گاری رو دنبال می‌کرد.نون...نون..‌‌. من یه تیکه نون جدا کردم و بهش دادم. باور نمی‌کرد. باور نمی‌کرد‌...باور نمی‌کرد! من خوشبخت بودم...خوشبخت بودم از اینکه نمی‌تونستم متنفر باشم."

#جنگ_چهره‌ی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس
@Bookwormity


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
می‌ترسم
مضطربم
و با اینکه می‌ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم

#سیدعلی_صالحی
@Bookwormity


#پاره_ای_از_یک_کتاب

" تا جایی که من توانستم درک کنم، ساده‌ترینِ مردم، صادق‌ترینِ آنهایند؛ پرستارها، آشپزها، رخت‌شورها... به عبارتِ دیگر آن‌ها کلمات را از درونشان بیرون می‌کشند، نه از روزنامه‌ها و کتاب‌های خوانده شده، نه از بیگانه. بلکه از رنج‌ها و سرگذشت‌های شخصی خویش.
احساسات و زبان افراد تحصیل‌کرده اغلب تحت تاثیر فرآوری زمان قرار می‌گیرند؛ آلوده به دانش دیگری هستند متناسب با روح و روحیه‌ی عمومی."

#جنگ_چهره‌ی_زنانه_ندارد
#سوتلانا_الکسیویچ
#ادبیات_بلاروس

@Bookwormity

20 last posts shown.

55

subscribers
Channel statistics