#پاره_ای_از_یک_کتاب
" اعظم خانم، مادر سعید، که همیشهی خدا حامله بود، عصبانی آمد روی بالکن. یک بچه بغلش بود، یک بچه دستش را گرفته بود، بچهی دیگرش پایین، پشتِ دامنِ سعید قایم شده بود، و آخرین بچه هم، توی شکمش برعکس نشسته بود. مامان میگفت تا چند ماه دیگر باید به دنیا بیاید. اعظم خانم سر این بچهی آخری که حامله شده بود، زنگ زده بود به مادرش که از شیروان برای کمک بیاید؛ ولی وقتی مادرش آمده بود، اعظم خانم دیده بود او هم حامله است! "
#آبنبات_هلدار
#مهرداد_صدقی
#ادبیات_ایران
#طنز
@Bookwormity
" اعظم خانم، مادر سعید، که همیشهی خدا حامله بود، عصبانی آمد روی بالکن. یک بچه بغلش بود، یک بچه دستش را گرفته بود، بچهی دیگرش پایین، پشتِ دامنِ سعید قایم شده بود، و آخرین بچه هم، توی شکمش برعکس نشسته بود. مامان میگفت تا چند ماه دیگر باید به دنیا بیاید. اعظم خانم سر این بچهی آخری که حامله شده بود، زنگ زده بود به مادرش که از شیروان برای کمک بیاید؛ ولی وقتی مادرش آمده بود، اعظم خانم دیده بود او هم حامله است! "
#آبنبات_هلدار
#مهرداد_صدقی
#ادبیات_ایران
#طنز
@Bookwormity