جواب چالش


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


چنل اصلیمون : https://t.me/midinu

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


لباس سفید از روی شانه هایش افتاد. زیبایی برای او یک واژه ساده بود که نمی توانست توصیفش کند. لب های سرخ، موهای حالت دار و چشم های خسته و بیمارش، درد را بازتاب میداد. هنوز در زندان قصر به سر میبرد. شاید نمی توانستند حس او را بفهمند. دست هایش با جوهر سیاه رنگی شده بود. جلوی پنجره رفت. بوی نمناکی زندان که زیر بینی‌اش می‌پیچید، حالش را بدتر میکرد. دلش میخواست خون بالا بیاورد. جلبک ها روی دیوار زندان رشد کرده بودند. شمع کوچک تنها روشنایی داخل زندان بود. پشت میز نشست. پر قو را باز بین دستانش گرفت. آن را در جوهر فرو کرد. مشغول نوشتن روی کاغذ شد: «من او را دوست دارم. او تمام من است اما افسوس که من برای او چیزی نیستم. او رفت و تمام من را با خودش برد. اکنون من، در دور ترین نقطه، برای تو می‌نویسم، عاشقت هستم و از تو متنفرم؛ دو حس متضاد در یک زمان. از تو میخواهم که هرگز برنگردی! اما، فراموشم نکن... »

۲۶ نوامبر شاهزاده ای تنها
for : https://t.me/ReadMeToDeath


همیشه تو جمع خوشحال بود و سعی میکرد همرو بخندونه ولی تهش حس میکرد کسی دوسش نداره. شاید خودش رو هم محکوم میکرد از اینکه زیادی داشت بها میداد. زندگی انقدر اذیتش کرده بود که میخواست به چیزی اهمیت نده و فقط بخنده. تا مردم حس کنن واقعا خوشحاله. حساس بود ولی همه چیو به ظاهر به شوخی می‌گرفت. دردناک ترین چیز براش این بود کسی نمیتونست درکش کنه. تا اینکه یه روز یه نفر به اکیپ اضافه شد. کل مدت ساکت نشست و چیزی نگفت. مثل همیشه بقیه رو نخندوند. میخواست دیگه خودش باشه. ذهنش پر شد از اون و بخاطرش شروع کرد به تغییر کردن... !
for : https://t.me/nemophilist_o1


توصیف تو رو میخام متفاوت بنویسم؛
۲۶ نوامبر بود. بارون میومد و هوا سرد شده بود. هودی شو تا بالای انگشتاش کشید و کلاهشو سرش کرد. پر از ذوق تو خیابون قدم میزد. ذهنش پر از فکر های مختلف بود. خیلی سعی داشت که با اون کیف بزرگ لی لی کنه ولی هر بار کیف به پشتش میخورد. اهمیتی نمی‌داد. همیشه از جمع شدن آدما متنفر بود. لباش رو با آهنگی که تو هدفونش پلی بود تکون میداد و میخوند. زندگی آرومی داشت. اگرچه که همیشه احساساتی بودنش باعث صدمه دیدنش میشد. از نفر سوم بودن متنفر بود. سر همین موضوع با خیلی از سریالا گریه میکرد چون خودشو با کسی که دوسش داشت اونجوری تصور میکرد. منتظر مترو بود. وارد یکی از واگنا شد. کلاه هودیشو رو پایین کشید. یه صدایی اومد : «میتونم کنارت بشینم؟!»
سرشو بلند کرد. اولین چیزی که به چشمش خورد تاریکی مطلق بود. سیاه بود. خسته و دردمند. شاید میتونست سریالاش رو با اون ببینه و لبخند به لب های ترک خوردش بیاره ...
for : https://t.me/m_luhan_07


دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی، دهه ۱۹۹۰ میلادی؛
لباسای مردونه و شلوارای رسمی که میپوشید مورد پسند کسی نبود ولی اهمیتی نمی‌داد. تو یکی از روستا های نزدیک پاریس زندگی میکرد. والدینش به انگلیس رفته بودن ولی اون تصمیم گرفت که پیش مادربزرگش بمونه. علاقه زیادی به دوچرخه سواری داشت و همینطور شعر و رمان های زیادی میخوند. شاید دزیره و شکسپیر رو تا الان چندین بار خونده بود، ولی اهمیتی نمی‌داد. تا وقتی زیبا بود باز هم میخوندشون. یه اتاق چوبی کوچیک داشت. اصولاً وارد رابطه های طولانی نمیشد چون براش بی معنی و دست و پاگیر بودن. باعث میشد حق آزادی انتخاب ازش گرفته بشه. به موسیقی زیاد گوش میداد؛ راکستار های آمریکای که خیلی مورد انتقاد اروپایی ها قرار گرفتن. ولی اونا بش حس خوبی میدادن و دوسشون داشت‌.

for : https://t.me/nowrozh


Forward from: 𝕸𝚼
— challenge ⋆
‌
این پیـــام رو فـــور کنید چنـــلاتون
تا من براتون یه متن نسبت به وایب
چنــل و بایـــستون توصـــیف کـــنم.

– بایستون رو پایین این پست ریپلی کنید.
– محدودیت : تا وقتی خط بخوره.
– ۱۰۰ تایی بشیم؟!


خببب



7 last posts shown.

2

subscribers
Channel statistics