توصیف تو رو میخام متفاوت بنویسم؛
۲۶ نوامبر بود. بارون میومد و هوا سرد شده بود. هودی شو تا بالای انگشتاش کشید و کلاهشو سرش کرد. پر از ذوق تو خیابون قدم میزد. ذهنش پر از فکر های مختلف بود. خیلی سعی داشت که با اون کیف بزرگ لی لی کنه ولی هر بار کیف به پشتش میخورد. اهمیتی نمیداد. همیشه از جمع شدن آدما متنفر بود. لباش رو با آهنگی که تو هدفونش پلی بود تکون میداد و میخوند. زندگی آرومی داشت. اگرچه که همیشه احساساتی بودنش باعث صدمه دیدنش میشد. از نفر سوم بودن متنفر بود. سر همین موضوع با خیلی از سریالا گریه میکرد چون خودشو با کسی که دوسش داشت اونجوری تصور میکرد. منتظر مترو بود. وارد یکی از واگنا شد. کلاه هودیشو رو پایین کشید. یه صدایی اومد : «میتونم کنارت بشینم؟!»
سرشو بلند کرد. اولین چیزی که به چشمش خورد تاریکی مطلق بود. سیاه بود. خسته و دردمند. شاید میتونست سریالاش رو با اون ببینه و لبخند به لب های ترک خوردش بیاره ...
for :
https://t.me/m_luhan_07