دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی، دهه ۱۹۹۰ میلادی؛
لباسای مردونه و شلوارای رسمی که میپوشید مورد پسند کسی نبود ولی اهمیتی نمیداد. تو یکی از روستا های نزدیک پاریس زندگی میکرد. والدینش به انگلیس رفته بودن ولی اون تصمیم گرفت که پیش مادربزرگش بمونه. علاقه زیادی به دوچرخه سواری داشت و همینطور شعر و رمان های زیادی میخوند. شاید دزیره و شکسپیر رو تا الان چندین بار خونده بود، ولی اهمیتی نمیداد. تا وقتی زیبا بود باز هم میخوندشون. یه اتاق چوبی کوچیک داشت. اصولاً وارد رابطه های طولانی نمیشد چون براش بی معنی و دست و پاگیر بودن. باعث میشد حق آزادی انتخاب ازش گرفته بشه. به موسیقی زیاد گوش میداد؛ راکستار های آمریکای که خیلی مورد انتقاد اروپایی ها قرار گرفتن. ولی اونا بش حس خوبی میدادن و دوسشون داشت.
for :
https://t.me/nowrozh