یه شب عادی و مکالمهی بین آفرودیت و هفائستوس؛
زمانی که مشغول خیره شدن به ستارهها بودم، به آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:
– "عشق چیه؟"
کلمات تو ذهنم مدام به اطراف فرار میکردن و جملات مناسب گم شده بود.
– "اگه نظر منو بخوای میگم عشق جریانه. یه جریان ممتد که هرجایی وجود داره. تو نقاشیها، نوشتهها، مجسمهها، تو تمام کارهایی که انجام میدیم، حتی منفورتریناش، تو جنگ، تو تنفر."
– "اما چطور میتونی جنگ و تنفر رو حاصل عشق بدونی؟"
– "بذار من از تو بپرسم، آدما چرا از هم متنفر میشن؟ چرا باهم وارد جنگ میشن و بهم آسیب میزنن؟ به نظرت به این خاطر نیست که شخص مقابلشون به چیز عزیزی آسیب زده یا باعث شده معشوقی در مخاطره قرار بگیره؟"
با شنیدن سکوتش، نگاهم رو به چشماش دادم.
– "فراموش نکن، عشق یه جریان ممتد در تمام اموره."