زمان مرگ اشک چشمانم فرا رسیده.
سنگینی روی دوش قلبم را تنها اشکهایم میتوانند بردارند اما انگار که چشمهایم میخواهند مرا عذاب بدهند ..
ابر کوچکشان نمیبارد که نمیبارد گویی که با من دشمنند.
حال که حتی خودم هم به فکر خود نیستم چرا تو نمیآیی؟چرا نمیآیی تا درد دلم را بفهمی و مرا از سیاهچالهی غم بیرون بکشانی؟
چرا وقتی درد من هستی درمانم نمیشوی؟ چرا لحظهای مهر و محبتی که به آنها میدهی را صرف منه بیخانمان نمیکنی؟
من برگشتهام به زمانی که خودرا نمیشناختم،زمانی که تو در قلب من ماندگار نشده بودی . اگر میخواهی همچنان در دل من باقی بمانی،محبوب من باشی،سویِ چشمانم باشی نشانی بمن بده؛نشانی بده تا بفهمم که عشقی که به تو دارم بیهوده نیست..از تو خواهشمندم..
-سحر نوشت.
۱۳.۲۵..
سنگینی روی دوش قلبم را تنها اشکهایم میتوانند بردارند اما انگار که چشمهایم میخواهند مرا عذاب بدهند ..
ابر کوچکشان نمیبارد که نمیبارد گویی که با من دشمنند.
حال که حتی خودم هم به فکر خود نیستم چرا تو نمیآیی؟چرا نمیآیی تا درد دلم را بفهمی و مرا از سیاهچالهی غم بیرون بکشانی؟
چرا وقتی درد من هستی درمانم نمیشوی؟ چرا لحظهای مهر و محبتی که به آنها میدهی را صرف منه بیخانمان نمیکنی؟
من برگشتهام به زمانی که خودرا نمیشناختم،زمانی که تو در قلب من ماندگار نشده بودی . اگر میخواهی همچنان در دل من باقی بمانی،محبوب من باشی،سویِ چشمانم باشی نشانی بمن بده؛نشانی بده تا بفهمم که عشقی که به تو دارم بیهوده نیست..از تو خواهشمندم..
-سحر نوشت.
۱۳.۲۵..