او دختری بود که در لابلای کتابهای نفرین شده ، افسانهای از عشق میسرود. دستهایش همچون خاطرهای سوزان میان هر تار موهایش میرقصید.
دختری که میان بادهای خشم بدن خویش را پیچ و تاب میداد و با او همراهی میکرد.
دختری بود که بر بیابان های غریبه فرمانروایی میکرد. مهربانیش را بر زمین سرما دیده پهن میکرد.
او ، دختری بود که فرشتگان الهی با دیدن او حیرت میکردند.
@cocoqazli