خسته از هیاهوی روز شب ک میشد لب از لب میگشود و با ماهی درون حوض فیروزه ای سخن میگفت و از حالش دم میزد و ماهی
لبخند را مهمان لبش میکرد
ماه اما همیشه کجکاو بود که
ایا او هم دل ماهی را برده یا ن
لبخند را مهمان لبش میکرد
ماه اما همیشه کجکاو بود که
ایا او هم دل ماهی را برده یا ن