-بعضی وقتا واسه برگشتن دیره.
سیگارو زمین انداخت و به چشم های پسر خیره شد و بغض گره شده توی گلوشو فرو خورد
+مثلا چی...
زمزمه کرد تا صدای شکستش گوش پسرو پر نکنه
-واسه اینکه برگردم و برای چشمات عاشقی کنم...
با شک به چشم هاش خیره شد
+چرا دیره!
با عجله گفت اما پسر حقیقت را توی سرش کوبید
-یادت رفته...من الان برای اونم
با بغض گفت و نگاهش کرد
-چرا زودتر بهم نگفتی دل توعم پیش من گیره!
با فک قفل شده غرید و نفس حرصی ای کشید
هنوز برای تمام شدن همه چیز زود بود
آن هم وقتی ک دگر همه چیز را باخته بودند