November rain


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Forward from: ៹𝐍𝐞𝐩𝐞𝐧𝐭𝐡𝐞
-بعضی وقتا واسه برگشتن دیره.
سیگارو زمین انداخت و به چشم های پسر خیره شد و بغض گره شده توی گلوشو فرو خورد
+مثلا چی...
زمزمه کرد تا صدای شکستش گوش پسرو پر نکنه
-واسه اینکه برگردم و برای چشمات عاشقی کنم...
با شک به چشم هاش خیره شد
+چرا دیره!
با عجله گفت اما پسر حقیقت را توی سرش کوبید
-یادت رفته...من الان برای اونم
با بغض گفت و نگاهش کرد
-چرا زودتر بهم نگفتی دل توعم پیش من گیره!
با فک قفل شده غرید و نفس حرصی ای کشید
هنوز برای تمام شدن همه چیز زود بود
آن هم وقتی ک دگر همه چیز را باخته بودند




_im sorry
+for what?
-I don't know


Can you just clarify to me...?


کیه ک انکارش کنه


Forward from: 𝖢𝖺⸸𝗂𝗀𝗂𝗇𝗈𝗎𝗌
بیا مثبت باشیم!!
سردرد میگیری تا بهونه ای شه منِ خجالتی، شقیقه هات رو بوسه بارون و با انگشتام موهای نرمتو نوازش کنم.


Forward from: قشاع.
‏یه فکت قشنگ هست که می گه: “کسی که دوستت داره یا باهات صمیمی ترینه یه اسمی برات می سازه که هیچکس تا حالا با اون اسم صدات نکرده.”




با قدم های بلند به سمت دریا میرفت و بی حسی را حس میکرد
هر قدم ک بر میداشت بغض گلویش بیشتر میشد و زخم میزد به گلوی بوسیدنیش
نه نه نه نه!
نباید اشک از دو گوی سیاه رنگش سرازیر بشود نباید
اخ نباید نباید این گونه ها با اشک بوسیده میشدند
به هیچ وجه
به رسیدنش به آب خنده ای کرد
خندید و بغضش شکست
خندید و هق هقش گوش دریا را کر کرد و بیقرارش کرد
دریا بیقرار بود و صدای هق هق حال امواج را خراب تر میکرد
بدون زره ای فکر به دل دریا زده بود
میرفت تا به کجا برسد؟
با حس خفگی متوجه شد تنش زیر آب فرو رفته
لبخند زد و خودش را رها کرد و گذاشت آب بر تنش بوسه زند
او عاشق دریا بود و چ بهتر از مرگ در میان دل معشوق؟




لبخند میزد و سعی میکرد ک قلبش را با عشق پاک نگه دارد اما عشق درد داشت
ایستاده بود و شق و رق قدم بر میداشت اما پاهایش میلرزید بغض داشت و درد داشت خفه اش میکرد و لب میگزید تا فریاد نزند و لبخند میزد
لبخند میزد....
چرا لبخند میزد؟

Ma Damiano


پوست بدنش همچو برف میدرخشید و سرد بود
استخوان های سر شانه اش به خوبی تراشیده شده بودند گویی ک خدا سر شانه های ظریفش را بوسیده باشد
استخوان های ترقوه اش به طور زیبایی بر بالای قفسه سینه اش جلوه گری میکردند
بر سر شانه ها و بر روی بر آمدگی های ترقوه هایش
همیشه خون پاشیده بودند گویی ک انار های سرخ را در میان برف رها کرده باشی
کسی چ میدانست ک این رد های سرخ رنگ جای بوسه کیست اما خود او که میدانست چ کسی پوست سفید و زمستانی اش را مهمان بوسه های گرمش میکند
و گویی ک با هر بوسه بر تنش داغ میگذاشت
معشوقه اش اهل تابستان بود اهل روز های گرم و پر نور تابستان پوست تنش تیره تر از او بود و تنش همیشه گرم بود اما تفاوت ها همیشه زیبا بودند تناقص ها همیشه باعث لبخند بودند
او...او اهل خورشید بود و وجودش را گرم میکرد و گاه نا گاه قلبش را با گرمای سخنان و احساساتش ذوب میکرد
او در کنار تابستان وجود معشوقش همیشه بر صورت الهه گونش لبخند داشت
گویی ک خدایان کنترل لبان اناری اش را از دستش میگرفتند جون لب هایش بی هیچ کنترلی به لبخند باز میشدند
شاید هم این از معجزه تابستان بود
ولی او همیشه لبخند داشت و مثل خورشید بی منت محبت میکرد
و با تک تک ضربان های قلبش او را دوست داشت و باعث خجالت او میشد و به گونه های بی رنگش رنگ سرخ میپاشید
خنده ای کرد و دست های استخوانی و بوسیدنی اش را بر سر شانه های نقاشی شده اش کشید
اینگونه دوست داشتنی تر بودند نه؟


To her






خسته از هیاهوی روز شب ک میشد لب از لب میگشود و با ماهی درون حوض فیروزه ای سخن میگفت و از حالش دم میزد و ماهی
لبخند را مهمان لبش میکرد
ماه اما همیشه کجکاو بود که
ایا او هم دل ماهی را برده یا ن


و ماه به ماهی خیره ماند تا صبح شد و خورشید بیرون آمد
ماهی دگر ماه را نمیدید اما ماه،حواسش به ماهی بود ک نکند دل ببرند از ماهی اش!


زندگی قصه دخترک شاه پریان و پرنس سوار بر اسب سفید نبود
زندگی از بالا تا پایین در درد خلاصه میشد
شاید در گاهی مواقع کلمه درد هم نمیتوانست منظور را درست شرح دهد بگوید
ای مردم این انسانی ک میبینید ک بر روی دو پا راه میرود و میخندد زنده نیست
خیلی وقت است ک مرده و فقط به خاطر قسمی ک در میان خیابان های سنگ فرش شده تهران خورده بود هنوز نفس میکشید یا به طور خلاصه مردگی میکرد
مگر میشد ک ماه بعد از مرگ خورشید بدرخشد؟
بی معنی بود
تنها کلمه ممکن برای توصیفش بی معنی بودن بود
ماه از خورشید نور میگرفت
ماه دردانه خورشید بود
خورشید تن سردش را گرم میکرد
بر نقص هایش بوسه میزد
خورشید ماه را کامل میکرد
چ کسی گفته بعد از غروب ماه به آسمان سلطنت میکند
هر کسی میگوید بدانید ک دروغ محض است
ماه پشت به تمام انسانیت انسان ها و زمین میکرد و برای خورشید عاشقی میکرد
ماه مجنون شده خورشید بود
چ کسی میگفت خورشید عاشق تر بود
ماه خورشید را پرستش میکرد
با برخورد اولین بوسه اشک های آسمان تهران بر گونه هایش
چشم های تیره رنگش ک از آسمان شب به یادگاری داشت هم کدر شدن و بغض گلویش
برای شکستن به التماس افتاد
ولی خورشید زندگی ایش نبود ک اشک هایی را ک بر روی گونه هایش میدویدند را ببوسد و گرمای وجودش را با او شریک شود
پس‌...
پس انگیزه اشک ریختن چ بود وقتی...
نفس عمیقی کشید و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد
ماه بعد از اخرین غروب مرگ خورشید را دیده بود
و وجودیتش را هم با مرگ خورشید از دست داد
خورشید روح ماه بود
خورشید
خورشید؟!
چرا همه افکارش به او میرسید
دستی بر سرش کشید و برای بار...
بار چندم بود ک گلویش را با فرو خوردن بغض زخمی میکرد؟!
از حال بدش خنده اش میگرفت
با رسیدن به مقبره خورشید لبخند زد و کنار معشوقه اش زانو زد
-سلام عزیزم




یا یکی از بچه هات رو بهم هدیه کن یکی ک مثل خودت باشه
من ازت یه ماه مثل خودت میخوام درخشنده و آرامش بخش
لبخندی زد و به راه افتادکفش هاشو پا کرد و سمت در خروجی خونه رفت
بی توجه به داد و بیداد های مادربزرگش درو پشت سرش بهم کوبید و سمت حاشیه شهر قدم بر داشت
مثل هر شب سه ساعت و نیم راه رفته بود
به ساعت خیره شد و لبخند زد
11:59 دقیقه
-اوه ماه من از نظرت من زیادی دقیق نیستم
گفت و دست هاشو توی جیب شلوار کتونش فرو برد
-درسته من زیادی دقیقم خوشحالم ک تو هم اینو میدونی
خندید و سیگارشو روشن کرد
و با عشق به ماه خیره شد
کام عمیقی از سیگارش گرفت
-ماه من شو منم تا اخر عمر ستایشت میکنم و میپرستمت
خندید و با انگشت اشاره ضربه کوتاهی به سیگاری ک میان انگشتانش میسوخت زد
و خاکسترش را تکاند
¿تو دیوونه ای
با شنیدن صدای شخص دیگری اخم کرد پوزخند زد
-ربطش بهت
شخص خنده ای کرد و با حرص دور شد
با رفتن شخص مزاحم باز به کنار معشوقش برگشت و با صورتی خندان نگاهش کرد
-ببخشید عزیزم مردم نمیفهمن
نفس عمیقی کشید و تلخ خندید
-اونا نمیفهمن ک من دیوونه نیستم
به دیوار تکیه زد و اهسته لیز خورد و اهسته از میان لب های رنگ و رو رفته اش زمزمه کرد
- اونا درک نمیکنن من دیوونه نیستم من فقط مجنونم
سرش رو میون دستاش گرفت و محکم شقیقه هاش رو فشار داد
-آههههه
داد بلند کشید و چشم هاش رو روی هم فشرد
-میگرن لعنت شدهههه
با عصبانیت سمت در خروجی رفت
کفش هاشو نصفه نیمه پوشید و سمت حاشیه شهر شروع به دویدن کرد
از درد سرش سرگیجه هم گرفته بود و چشماش تار میدید ولی باز هم میدوید تا به معشوق درخشانش برسه
فاصله ای ک توی سه ساعت و نیم طی میکرد رو توی یک ساعت به پایان رسوند
وقتی ک رسید خنده شادمانی کرد و به ماه خیره شد
-با اینکه دارم از درد میمیرم بازم اومدم
خنده تلخی کرد و نفس عمیقی کشید
-یه شبم بیا توی شهر ک هر شب نخوام این همه راه بیام پیشت
البته این پیاده روی واسه سلامتم خیلی خوبه ولی خوب با توجه به شش هام خیلی سخته واسم
خندید و سیگاری میون لباش گذاشت
و با فندک قرمز رنگش روشنش کرد
سرش رو بالا اورد و به ماه خیره شد
-میدونم میدونم
این آشغال واسم بده ولی من و تو و این دود خاکستری
خنده تلخی کرد و کامی از سیگارش گرفت و دودش رو بیرون فرستاد
-همه چیز خاکستری...
من تو و این دود خاکستری
سرفه ای کرد و چشماشو با درد بست
-سرمو ببوس قول میدم خوب بشه
روز ها پشت سر هم میگذشت و هر روز بیشتر از دیروز توی خودش فرو میرفت و بیشتر از قبل تنها بود
نه ماه پیشش میومد نه یکی از بچه ها شو دنبالش میفرستاد
خنده پر از غصه ای کرد و روی زمین دراز کشید
-میدونی چیه رسیدم به اونجایی ک همه چی واسم مرده و دنیا خاکستری شده
دلم تنگ کسیه ک تا الان ندیدمش
با شنیدن صدای قدم هایی ساکت شد تا اون ادم از کنارش رد بشه چشماشو بست و گذاشت قطره های بارون بدنشو آروم کنه
با متوقف شدن صدای پا خنده بی روحی کرد با متوقف شدن بارون و حس نکردن ضرباتش روی تن و بدنش با تعجب چشماشو باز کرد و به کسی ک با چتر مشکی رنگش جلوی نوازش های بارونو گرفته بود خیره شد
-برو کنار
+نمیخوام
اخم هاشو تو هم کشیدو پوزخند زد
-چی میخوای
+هیچی فقط نمیخوام سرما بخوری
ابروشو بالا انداخت و به لبخند درشت روی لباش خیره شد
-حالا هر چی
نگاهشو از لب هاش گرفت و به جلو داد
+هی روتو ازم نگیر
سرشو برگردوند و دوباره بهش خیره شد

-تو کی هستی
خنده ای کرد و کنارش نشست و اروم تو گوشش زمزمه کرد
+من فرستاده ماهم
با چشمای درشت شده بهش خیره شد و دهنش باز موند
خنده ای کرد و ضربه ارومی روی شونش زد
+هی هی شوخی کردم
با شوک بهش نگاه میکرد و بعد از چند ثانیه شروع به خندیدن کرد و دستشو دور تنش پیچید
و باعث تعجب اون شد
ولی مگه مهم بود؟
-پس اگه فرستاده ماهی باید بدونی ک مال منی
زمزمه سرو سرشو روی شونش گذاشت و چشماشو بست


نفسش رو با حرص بیرون داد و سیگار را ما بین لبانش فشرد
با پیچیدن دود سیگار توی ریه های خسته اش
سرفه ای کرد و سیگار را میان انگشتان کشیده اش کشید و به ماه خیره شد
-این رسم ما نبود
اروم زمزمه کرد و پوک طولانی دیگری به سیگارش زد
-هر شب دارم میام پیشت و باهات حرف میزنم
خنده تلخی کرد و دود خاکسری را از بین لب هایش ازاد کرد
-یه شبم تو بیا پیش ما بی معرفت
خندید و سیگارشو روی زمین رها کرد و زیر اکسفور های سیاه رنگش لهش کرد
-جدیدا ادما رو هم به همین سادگی له میکنم میدونی انسان ها عجیبن و تا حدی ترسناک تا حدی ک نه اونا واقعا فاکینگ ترسناکن حالا خیلی هم ترسناک نیستن فک نکن میترسم
به دروغی ک گفته بود پوزخند زد
-باشه باشه میترسم ازشون اونم زیاد...
سرفه بلندی کرد و کمی خم شد
-آخ
با عجله دوباره به ماه خیره شد و لبخند زد
-هی هی من خوبم نگران نباش
چشمکی زد و مثل هر شب تلفن همراهش را از جیب هودی سیاه رنگش بیرون کشید و با ماه عکس گرفت
یه عکس دو نفره ک او و ارامشش در کنار هم بودند
-مثل هر شب بازم درخواستمو مطرح میکنم
نفس عمیقی کشید و دستشو روی صورتش کشید
-یا خودت بیا و شبیه به یه انسان کنارم باش

20 last posts shown.

18

subscribers
Channel statistics