پوست بدنش همچو برف میدرخشید و سرد بود
استخوان های سر شانه اش به خوبی تراشیده شده بودند گویی ک خدا سر شانه های ظریفش را بوسیده باشد
استخوان های ترقوه اش به طور زیبایی بر بالای قفسه سینه اش جلوه گری میکردند
بر سر شانه ها و بر روی بر آمدگی های ترقوه هایش
همیشه خون پاشیده بودند گویی ک انار های سرخ را در میان برف رها کرده باشی
کسی چ میدانست ک این رد های سرخ رنگ جای بوسه کیست اما خود او که میدانست چ کسی پوست سفید و زمستانی اش را مهمان بوسه های گرمش میکند
و گویی ک با هر بوسه بر تنش داغ میگذاشت
معشوقه اش اهل تابستان بود اهل روز های گرم و پر نور تابستان پوست تنش تیره تر از او بود و تنش همیشه گرم بود اما تفاوت ها همیشه زیبا بودند تناقص ها همیشه باعث لبخند بودند
او...او اهل خورشید بود و وجودش را گرم میکرد و گاه نا گاه قلبش را با گرمای سخنان و احساساتش ذوب میکرد
او در کنار تابستان وجود معشوقش همیشه بر صورت الهه گونش لبخند داشت
گویی ک خدایان کنترل لبان اناری اش را از دستش میگرفتند جون لب هایش بی هیچ کنترلی به لبخند باز میشدند
شاید هم این از معجزه تابستان بود
ولی او همیشه لبخند داشت و مثل خورشید بی منت محبت میکرد
و با تک تک ضربان های قلبش او را دوست داشت و باعث خجالت او میشد و به گونه های بی رنگش رنگ سرخ میپاشید
خنده ای کرد و دست های استخوانی و بوسیدنی اش را بر سر شانه های نقاشی شده اش کشید
اینگونه دوست داشتنی تر بودند نه؟
To her
استخوان های سر شانه اش به خوبی تراشیده شده بودند گویی ک خدا سر شانه های ظریفش را بوسیده باشد
استخوان های ترقوه اش به طور زیبایی بر بالای قفسه سینه اش جلوه گری میکردند
بر سر شانه ها و بر روی بر آمدگی های ترقوه هایش
همیشه خون پاشیده بودند گویی ک انار های سرخ را در میان برف رها کرده باشی
کسی چ میدانست ک این رد های سرخ رنگ جای بوسه کیست اما خود او که میدانست چ کسی پوست سفید و زمستانی اش را مهمان بوسه های گرمش میکند
و گویی ک با هر بوسه بر تنش داغ میگذاشت
معشوقه اش اهل تابستان بود اهل روز های گرم و پر نور تابستان پوست تنش تیره تر از او بود و تنش همیشه گرم بود اما تفاوت ها همیشه زیبا بودند تناقص ها همیشه باعث لبخند بودند
او...او اهل خورشید بود و وجودش را گرم میکرد و گاه نا گاه قلبش را با گرمای سخنان و احساساتش ذوب میکرد
او در کنار تابستان وجود معشوقش همیشه بر صورت الهه گونش لبخند داشت
گویی ک خدایان کنترل لبان اناری اش را از دستش میگرفتند جون لب هایش بی هیچ کنترلی به لبخند باز میشدند
شاید هم این از معجزه تابستان بود
ولی او همیشه لبخند داشت و مثل خورشید بی منت محبت میکرد
و با تک تک ضربان های قلبش او را دوست داشت و باعث خجالت او میشد و به گونه های بی رنگش رنگ سرخ میپاشید
خنده ای کرد و دست های استخوانی و بوسیدنی اش را بر سر شانه های نقاشی شده اش کشید
اینگونه دوست داشتنی تر بودند نه؟
To her