لبخند میزد و سعی میکرد ک قلبش را با عشق پاک نگه دارد اما عشق درد داشت
ایستاده بود و شق و رق قدم بر میداشت اما پاهایش میلرزید بغض داشت و درد داشت خفه اش میکرد و لب میگزید تا فریاد نزند و لبخند میزد
لبخند میزد....
چرا لبخند میزد؟
Ma Damiano
ایستاده بود و شق و رق قدم بر میداشت اما پاهایش میلرزید بغض داشت و درد داشت خفه اش میکرد و لب میگزید تا فریاد نزند و لبخند میزد
لبخند میزد....
چرا لبخند میزد؟
Ma Damiano