با قدم های بلند به سمت دریا میرفت و بی حسی را حس میکرد
هر قدم ک بر میداشت بغض گلویش بیشتر میشد و زخم میزد به گلوی بوسیدنیش
نه نه نه نه!
نباید اشک از دو گوی سیاه رنگش سرازیر بشود نباید
اخ نباید نباید این گونه ها با اشک بوسیده میشدند
به هیچ وجه
به رسیدنش به آب خنده ای کرد
خندید و بغضش شکست
خندید و هق هقش گوش دریا را کر کرد و بیقرارش کرد
دریا بیقرار بود و صدای هق هق حال امواج را خراب تر میکرد
بدون زره ای فکر به دل دریا زده بود
میرفت تا به کجا برسد؟
با حس خفگی متوجه شد تنش زیر آب فرو رفته
لبخند زد و خودش را رها کرد و گذاشت آب بر تنش بوسه زند
او عاشق دریا بود و چ بهتر از مرگ در میان دل معشوق؟
هر قدم ک بر میداشت بغض گلویش بیشتر میشد و زخم میزد به گلوی بوسیدنیش
نه نه نه نه!
نباید اشک از دو گوی سیاه رنگش سرازیر بشود نباید
اخ نباید نباید این گونه ها با اشک بوسیده میشدند
به هیچ وجه
به رسیدنش به آب خنده ای کرد
خندید و بغضش شکست
خندید و هق هقش گوش دریا را کر کرد و بیقرارش کرد
دریا بیقرار بود و صدای هق هق حال امواج را خراب تر میکرد
بدون زره ای فکر به دل دریا زده بود
میرفت تا به کجا برسد؟
با حس خفگی متوجه شد تنش زیر آب فرو رفته
لبخند زد و خودش را رها کرد و گذاشت آب بر تنش بوسه زند
او عاشق دریا بود و چ بهتر از مرگ در میان دل معشوق؟